ا﷽ا
خاکیان را دل به بند آب و گل
اندرین عالم بدن در بند دل
چون دلی در آب و گل منزل کند
هر چه می خواهد به آب و گل کند
نامهای برای فردی.
پردهکشی پرده کشید همایون؛
در طرفی خود به ملاقات،
در طرفی عام به ملاقات خواست؛
ما بین پردهکش های فراوان چیره دستی کرد و رفتش از میان.
پرده به کنارا رفت رخ نمود و ز عامه سخن ها گفت فراوان؛
اما گذاشت از خود بجا در همان پشت پرده،
ذهنش آنجا ساکن شد و با خود شد همصحبت رویاها،
اینجا بود که آرزوها را در خفا اغاز کرده.
هر بهانه بلورین را تاجِ بر سر شاه کرد؛
اما روزی خواهد از سر فرو ریخت هر چه را که شاه کرد بر سر خویش،
شاید آن روز که پرده به کنارا برفت اینبار خود نه تنها رخ بنماید؛
بلکه این خود، همان باشد که جا مانده در آنجا بود و ز رخسار پنهان؛ ولی حال چهره نمایان کرده و شاداب ز میان که خودش آمده در بین عیان.
درود؛
اوقات به کام
من برای یه مدتی قراره نباشم و یا خیلی کم بیام
همسایه های عزیز برای همین دسترسی ها رو میبندم چون ریزش میگیرم مگر اینکه شبا بیام و دسترسی ها رو براتون باز کنم توی این مدت خودم هم فوری نمیزنم
امیدوارم که همگی روزای آتی خوبی داشته باشید و موفق باشید.
فور نیست.
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬
درود؛ اوقات به کام من برای یه مدتی قراره نباشم و یا خیلی کم بیام همسایه های عزیز برای همین دسترسی
دوستان عزیز توی این تایمی که نیستم میتونید ناشناس باز هم درخواست بدید شاید دیر بشه و طول بکشه یا نباشم و...
ولی سعیم رو میکنم که در صورت نیاز اگر شد خودم رو برسونم و بهش رسیدگی کنم.
ا﷽ا
زخم دو هزار سالگی بر پشتش
بغض شب دیر ساله ای در مشتش
اِستاده در استوای فریاد زمین
خون می چکد از دو شاخه ی انگشتش
نامهای به فرزندانم...
عزیزان من،هرچه که فکر کردم و نوشتم و بازگو کردم،همگان جزئی از افکارات بی پایان من بودند هرمقدار که بدگویی کردم و برایتان داستان های بدی نوشتم، هر انچه که دردناک و غمگین بودند،بازهم نیز شما را از اعماق قلب بی جان خود دوست دارم،هرچقدر داستان شما،کودکان نوپا،بیمناک و اشک آور بود،باز هم نیز شما را از خود و دیگران عزیز تر مینامم
آری شاید قصهی عشق شما،هیچوقت پایان خوشی نداشته باشد،گویی از ابتدا نفرین شده باشید،اما آن قصه،قصهی عشقی است،که من آرزو داشتم، برای من میبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدایی خفه.
قلم هایم از غم جوهر میریزند و کاغذ سیاهبار را با غم خود تیره تر میکنند؛
چرا که فرزندان زمان خود را از قلم انداختهام، حال که به عقب ایستادهام فرزندانم را درحالی که نیستند مینگرم...
گویی که زمان پیر گشته و دیگر جوان نیست که فرصتی برای در آغوش کشیدن فرزندانم به من دهد.