eitaa logo
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
983 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
491 ویدیو
55 فایل
•[ بـِـسْمِ رَبِّ الشُّهَدا ]• •{ڪانال شہید محمد ابراهیم همت}• 🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود،عَقْل عاشق مے شود،آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌷شهید مصطفی چمران🌷 @deltange_hemmat68 @shahidhemmat68 انِتقاد،پیشْنَهاد،پروفایلِ سفارشی
مشاهده در ایتا
دانلود
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🌸🌈🌱 •|... ﷽... |• بسیجی ِواقعی #همت بود وباکری❗️ ✅ این شعاریست که عده ای برای تخطئه"بسیج فعلی"به زبا
🌸🌈🌱 •|... ﷽... |• در پاوه بودیم؛ شبها دموكراتها از كوه‌ها⛰ و مخفی گاه‌های خود بیرون‌می‌آمدند و به شهر حمله می ‌كردند🏃. با خمپاره شصت، تیربار و سلاحهای سبك سعی می‌كردند تا ایجاد رعب و وحشت كنند.😱در یكی از این شبها، وقتی دشمن حمله كرد، در شهر نبود. گویا برای انجام مأموریتی به نودشه رفته بود🍃. آن شب دشمن توان بیشتری گذاشته بود و قصدی بالاتر از ایجاد رعب و وحشت داشت.😞تا نزدیكی صبح به صورت جنگ و گریز داخل شهر حضور داشتند و با نیروهای ما درگیر بودند. صبح، آتش💥 جنگ خوابید و تا شب اتفاقی نیفتاد ولی با تاریك شدن هوا🌒 دوباره درگیری شروع شد و این ‌بار سخت ‌تر از شب قبل.تعدادشان زیادتر بود و تجهیزات بیشتری هم آورده بودند.⚡️جنگ سختی درگرفته بود و دشمن تا واحد موتوری سپاه پیش آمد. ساعت دوازده و نیم شب بود كه دیدم از راه رسید. در حالی‌كه ناراحت و عصبانی بود، تا چشمش به ما افتاد، فریاد زد: «شما زنده هستید و آن وقت این ترسوها جرأت پیدا كرده‌اند تا موتوری سپاه پیشروی كنند؟!»😤😪آن‌قدر عصبانی بود كه نمی‌توانستیم حرفی بزنیم. بدون این ‌كه منتظر بماند، بلافاصله چند نفر از نیروها را برداشت و به طرف واحد موتوری سپاه حركت كرد.نیم ساعت بعد، نه صدای رگبار گلوله‌ای به گوش می‌رسید و نه صدای انفجار خمپاره‌ای👀. http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🌸🌈🌱 •|... ﷽... |• #درگیری_شبانه در پاوه بودیم؛ شبها دموكراتها از كوه‌ها⛰ و مخفی گاه‌های خود بیرون‌م
🌸🌈🌱 •|... ﷽... |• در پاوه بودیم؛ شبها دموكراتها از كوه‌ها⛰ و مخفی گاه‌های خود بیرون‌می‌آمدند و به شهر حمله می ‌كردند🏃. با خمپاره شصت، تیربار و سلاحهای سبك سعی می‌كردند تا ایجاد رعب و وحشت كنند.😱در یكی از این شبها، وقتی دشمن حمله كرد، در شهر نبود. گویا برای انجام مأموریتی به نودشه رفته بود🍃. آن شب دشمن توان بیشتری گذاشته بود و قصدی بالاتر از ایجاد رعب و وحشت داشت.😞تا نزدیكی صبح به صورت جنگ و گریز داخل شهر حضور داشتند و با نیروهای ما درگیر بودند. صبح، آتش💥 جنگ خوابید و تا شب اتفاقی نیفتاد ولی با تاریك شدن هوا🌒 دوباره درگیری شروع شد و این ‌بار سخت ‌تر از شب قبل.تعدادشان زیادتر بود و تجهیزات بیشتری هم آورده بودند.⚡️جنگ سختی درگرفته بود و دشمن تا واحد موتوری سپاه پیش آمد. ساعت دوازده و نیم شب بود كه دیدم از راه رسید. در حالی‌كه ناراحت و عصبانی بود، تا چشمش به ما افتاد، فریاد زد: «شما زنده هستید و آن وقت این ترسوها جرأت پیدا كرده‌اند تا موتوری سپاه پیشروی كنند؟!»😤😪آن‌قدر عصبانی بود كه نمی‌توانستیم حرفی بزنیم. بدون این ‌كه منتظر بماند، بلافاصله چند نفر از نیروها را برداشت و به طرف واحد موتوری سپاه حركت كرد.نیم ساعت بعد، نه صدای رگبار گلوله‌ای به گوش می‌رسید و نه صدای انفجار خمپاره‌ای👀. چنان پرتوان و قوی وارد نبرد شد و با چنان شجاعتی عمل كرد كه طی نیم ساعت، دشمن فهمید كه نمی ‌تواند مقاومت كند و شهر را تخلیه كرد😏✌️. و این در حالی بود كه دشمن دو شب پی در پی با موفقیت ایستاده بود و ما نتوانسته بودیم كاری بكنیم.😐وقتی برگشت، هر كس او را می‌دید، باورش نمی‌شد كه او بعد از دو روز مأموریت، برگشته و در همان لحظه ورود با دموكراتها درگیر شده است.🙂❤️ 🌸🌈🌱 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ #دختر_شینا ✫⇠قسمت :6⃣2⃣ #فصل_چهارم
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :7⃣2⃣ آه از نهاد صمد درآمده بود. بالاخره به امامزاده رسیدیم. گوسفند را قربانی کردند و چندنفری گوشتش را جدا و بین مردمی که آن حوالی بودند تقسیم کردند. قسمتی را هم برداشتند برای ناهار، و آبگوشتی بار گذاشتند. نزدیک امامزاده، باغ کوچکی بود که وقف شده بود. چندنفری رفتیم توی باغ. با دیدن آلبالوهای قرمز روی درخت ها با خوشحالی گفتم: «آخ جون، آلبالو!» صمد رفت و مشغول چیدن آلبالو شد. چند بار صدایم کرد بروم کمکش؛ اما هر بار خودم را سرگرم کاری کردم. خواهر و زن برادرم که این وضع را دیدند، رفتند به کمکش. صمد مقداری آلبالو چیده بود و داده بود به خواهرم و گفته بود: «این ها را بده به قدم. او که از من فرار می کند. این ها را برای او چیدم. خودش گفت خیلی آلبالو دوست دارد.» تا عصر یک بار هم خودم را نزدیک صمد آفتابی نکردم. بعد از آن، صمد کمتر به مرخصی می آمد. مادرش می گفت: «مرخصی هایش تمام شده.» گاهی پنج شنبه و جمعه می آمد و سری هم به خانه ما می زد. اما برادرش، ستار، خیلی تندتند به سراغ ما می آمد. هر بار هم چیزی هدیه می آورد. یک بار یک جفت گوشواره طلا برایم آورد. خیلی قشنگ بود و بعدها معلوم شد پول زیادی بابتش داده. یک بار هم یک ساعت مچی آورد. پدرم وقتی ساعت را دید، گفت: «دستش درد نکند. مواظبش باش. ساعت گران قیمتی است. اصل ژاپن است.» ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ #دختر_شینا ✫⇠قسمت :7⃣2⃣ #فصل_چهارم
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :8⃣2⃣ کم کم حرف عقد و عروسی پیش آمد. شب ها بزرگ ترهای دو خانواده می نشستند و تصمیم می گرفتند چطور مراسم را برگزار کنند؛ اما من و صمد هنوز دو کلمه درست و حسابی با هم حرف نزده بودیم. یک شب خدیجه من را به خانه شان دعوت کرد. زن برادرهای دیگرم هم بودند. برادرهایم به آبیاری رفته بودند و زن ها هم فرصت را غنیمت شمرده بودند برای شب نشینی. موقع خواب یکی از زن برادرهایم گفت: «قدم! برو رختخواب ها را بیاور.» رختخواب ها توی اتاق تاریکی بود که چراغ نداشت؛ اما نور ضعیف اتاقِ کناری کمی آن را روشن می کرد. وارد اتاق شدم و چادرشب را از روی رختخواب کنار زدم. حس کردم یک نفر توی اتاق است. می خواستم همان جا سکته کنم؛ از بس که ترسیده بودم. با خودم فکر کردم: «حتماً خیالاتی شده ام.» چادرشب را برداشتم که صدای حرکتی را شنیدم. قلبم می خواست بایستد. گفتم: «کیه؟!» اتاق تاریک بود و هر چه می گشتم، چیزی نمی دیدم. ـ منم. نترس، بگیر بنشین، می خواهم باهات حرف بزنم. صمد بود. می خواستم دوباره دربروم که با عصبانیت گفت: «باز می خواهی فرار کنی، گفتم بنشین.» اولین باری بود که عصبانیتش را می دیدم. گفتم: «تو را به خدا برو. خوب نیست. الان آبرویم می رود.» ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🔥 📛 #هر_وقت_فکر_گناه_میاد_به_ذهنم۶ ➰ #مرگ_در_قرآن_مجید 🕊بسم الله الرحمن الرحیم🕊 🔶 قُتِلَ الْإِنْسا
🔥 📛 🕊بسم الله الرحمن الرحیم🕊 🔶 وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ 🔷 ولي به سبب اعمالي كه مرتكب شده اند ، هرگز آرزوي مرگ نخواهند كرد خدا ستمكاران را مي شناسد 📗 سوره: بقره - آيه: 133 🗯ی سؤال راستی میشه از مرگ فرار کرد ؟🗯 🔥 🕊http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🍃☀️🌱☀️🍃☀️🌱☀️🍃☀️🌱 #تمثیل هاے خدایے4⃣8⃣1⃣ ❄️ مثل بازار! 💥کاسب‌ها هرگز دل به مشتريهای عبوری و گذری ن
🗝🔑🗝🔑🗝🔑 هاے خدایے5⃣8⃣1⃣ مثل کلید!🔑 👧بچه که بودیم وقتی انگشتري به دست میکردیم و بیرون نمی‌آمد به بزرگترها نشان میدادیم 💍 و آنها هم خیلی سریع انگشت و 🛁انگشتري را با کف صابون نرم میکردند و آن وقت راحت بیرون میآوردند.💍 Ⓜ️ما باید همانجا یاد میگرفتیم که نرمی و نرمش و مدارا راه حل مشکلات و کلید پیروزي است.🔑😍 ❤️یعنی همان چیزي که امام علی(ع) میفرمود: « اَلرِّفقُ مِفتاحُ النَجاح » 😍نرمخویی و ملاطفت کلید پیروزی است -------------------------- http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
سلام شبتون شهدایی امشب شب آخر چله دعای شریف توسل هست😍😍 ان شاالله همه ی اعضاے ڪانال حاجت رواشند ان شاالله چله بعدی بہ زودے شروع میشه😊👌 ان شاالله همه ی اعضاے ڪانال حاجت رواشند☺️ http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌸🌹🥀🌼🌸🌼🌹🥀🌼🌸🌹🥀 این قسمت دشت های سوخته قسمت 5⃣1⃣1⃣ چا
زندگینامه سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🥀🌺🌸🌼🌻🌹🌼🌸🥀🌹🌺 این قسمت دشت هاے سوخته فصل ششم قسمت6⃣1⃣1⃣ بنده مشغول کلنجار رفتن با مین ها بودم ، حاج احمد و بقیه ی بچه های تیم، به ناچار می ایستادند تا کار من تمام بشود.هیچ وقت فراموش نمیکنم که آن قدر فاصله ی ما با مواضع سربازان دشمن نزدیک بود که ما یک موکت باریکی را که از قبل تهیه کرده و با خوومان آورده بودیم ، کنار بستر خشکیده ی رودخانه ای فصلی ، بر روی شن و ماسه ها پهن کردیم تا بچه ها آرام آرام از روی آن به سمت جلو حرکت کنند ، طوری که صدای پایشان به گوش سربازان عراقی نرسد.👌 سرانجام رسیدیم به منطقه ی معروف علی گره زد ؛جایی که توپخانه ی سپاه چهارم دشمن در آن مستقر بود.از آن جا که می بایست تا نزدیک موضع توپخانه جلو می رفتیم و این کار وقت گیر بود،قطعا برگشتن ما با روشن شدن هوا مصادف می شد .به همین جهت بعد از انجام کار ناچار شدیم به دلیل نزدیکی فجر صادق ،خودمان را در یک سنگر خالی تانک مخفب کنیم با این امید که شب بعد بتوانیم مسیر طی شده را به عقب برگردیم.با روشن شدن هوا،نگاهی به مواضع توپخانه انداختیم و حتی توانستیم توپ هاے داخل یکی از موضع ها را بشماریم.☺️👌 خودم حدود بیست و هشت عراده توپ دشمن را شمارش کردم.از آن جا که یک مقدار از آب قمقمه هایمان را در مسیر مصرف کرده و با مابقی آن برای نمازصبح وضو گرفته بودیم ، وقتی خورشید به وسط آسمان رسید ، دیدیم برای وضو گرفتن ، حتی یک قطره آب هم نداریم.😢 یادش بخیر ، حسین قجه ای، فرمانده گردان سلمان،با آن سر نترسی که داشت، بلند شد و سه تا از قمقمه های خالی بچه ها را برداشت ، با یک جست از چاله ی تانک بیرون پرید و رفت کنار تانکر آب عراقی ها و با خونسردی حیرت آوری که اصلا قابل وصف نیست ، یکی یکی قمقمه ها را پر کرد و آورد.😊 حسین قجه ای چنان خونسرد رفت و برگشت که همه متحیر شدیم . حتی عراقی ها هم از بالای تپه او را می دیدند، منتها فکر کرده بودند لابد حسین هم یکی از نیروهای خودشان است البته علت خلوت بودن منطقه این بود که عراقی ها عمدتا تا حوالی ساعت۱۱خواب بودند و کنار توپ ها ، پرنده پر نمی زد . به همین دلیل حسین به راحتی توانسته بود وارد منطقه ی آن ها بشود....👌😃😃😉 ادامه دارد......🌹🌹🌹🌹 ادامه این داستان ان شاالله فردا در کانال تخصصی شهید همت http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
12.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد رهروان راستین اهل بیت علیهم السلام به یاد امامزادگان عشق به یاد شهدا (بعضی از فیلم های این کلیپ برای اولین بار است که منتشر می شود) 🔺نام شهدایی که در این فیلم روی ماهشان را زیارت می کنید به ترتیب : -شهید سید محمد تقی رضوی -شهید هاشم ساجدی -شهید علی صیاد شیرازی -شهید ابوالقاسم حجتی -شهید علیرضا حاجی بابایی -شهید حبیب الله مظاهری -شهید سعید قهاری -شهید علی بلورچی -شهید محمد زندی -شهید محمد ابراهیم همت -شهید حسین خرازی -شهید سید مجتبی علمدار -شهید سید ابراهیم شعبانی -شهید محمد ناظری -شهید ناصر کاظمی -شهید مجید خدمت (مجید سوزوکی) -شهید سید محمد رضا دستواره -شهید مجید رمضان صلی الله علیک یا مولای یا ابالحسن یا موسی بن جعفر روحی له الفداء خدا را شکر که محبّ اهل بیت {ع} هستیم و از دشمنان حرامزاده و نامرد آنها، نفرت داریم سلام و صلوات نثار آستان نورانی حضرت امام کاظم {علیه السلام} و به یاد همهٔ شهدا ، بفرست صلوات محمّدی {ص} الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و َعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِین http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
🍃سوسوی همّت داشت ، ستاره ی چشمانت💚 🍃🌸هر گاه به محمودرضا میگفتند؛ وصیتنامه بنویس، به عکس حاج همت که مزین به جمله ای عهدمَدارانه از این شهید بود اشاره میکرد و میگفت: این هم وصیتنامه.... آری! محمودرضاها رفتند تا این خاکریز فرونریزد. اکنون نوبت من و توست که پشت به جبهه نکنیم و نهضت جهانی اسلام را باقدرت و بدون خستگی و نا امیدی برسانیم به جایی که خداوند وعده کرده است♡ 🌱 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
💢 #پنج_ملعون_خدا_و_ملائکه #قسمت سوم 💢 ❌چهارم از کسانی که مورد لعنت هستند آن کسی است که شما را فریب
💢 قسمت چهارم 🍀هرکس به فقیر اهانت کند خدا او را لعنت کند و ملائکه هم آمین میگویند. 🗯 یک وقت یک دارایی با عیالش داشت غذا میخورد. یک فقیری آمد دم در، آنها این شخص فقیر را نامید کردند. در را برویش بستند و چیزی به او ندادند. شاید یک اهانت هم به او کردند. رفت و رفت و رفت این دارا فقیر شد، زنش را طلاق داد و آن گدا دارا شد و به خواستگاری زن دارا فرستاد و همان زن را گرفت. یک روز آن زن با شوهر دومش در حال غذا خوردن بود که دید در میزنند. مرد گفت :بلند شو و یک بشقاب غذا به فقیر بده. زن غذا را به فقیر داد و در برگشت گریه کرد. شوهرش گفت چرا گریه میکنی؟ زن گفت :این فقیر شوهر سابق من بود یک روز من با او مشغول غذا خوردن بودم که تو آمدی و ما تورا محروم کردیم، حالا روزگار او را به اینجا رسانده است تو با من ازدواج کردی و او فقیر شده و در خانه ی ما آمده. 🔵 خیلی این شعر عالی است. کسی که به فقیر اهانت کند، خدا او را لعنت میکند خیلی مواظب باشید. نداری بدی خُب نده، چرا اهانت میکنی؟ 🔴 لاتُهینَ الْفَقیرَ عَلَّکَ أَنْ 🔴 تَرْکَعَ یَوْماً وَ الدَّهْرُ قَد ْرَفَعَهُ این شعر ها را حفظ کنید. ادامه دارد.... 🔻🔻 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f