زیر سُرم بودم، یه پرستار خانوم اومد بالاسرم گفت وضعیتت خوبه؟ گفتم اره ماشین دارم، خونه و کار هم دارم:)
به تزریقاتیه گفت یه ارام بخش دیگه بهش بزن!
گفت هزار بارم که برگرده، یه دفعه میبینی بار هزار و یکم دیگه برنگشت، آدمه دیگه، خسته میشه، آدم خسته هم دیگه برنمیگرده، میره یه جایی گم و گور میشه برای خودش.
دلتنگی مثل کوفتگی تصادفه اولش بدنت گرمه حالیت نیست ولی یه دفعه دردش شروع میشه و تازه می فهمی چی به سرت اومده !
ما را شکست خورده
ما را با اشکهایمان رها کردند
و رفتند
و از آن روز بود که ما بخشیدن را
از یاد بردیم...
به من مى گفت:
چشم هاى تو مرا به این روز انداخت.
این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده.
تاب و تحمل نگاه هاى تو را نداشتم.
نمى دیدى که چشم بر زمین مى دوختم؟
به او گفتم:
در چشم هاى من دقیقتر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزى در آن نیست...
"بزرگ علوی_چشم هایش"
و گاهی چنان از فرطِ نبودنت به خود پناه میبرم
که گویی بدونِ تو اندکی دیگر نخواهم بود !