گفت :
_امشب خیلی شبه،
خیلی تاریکه،
نفسمُ میگیره،
پربغضه،
باید تمام طول شبُ گریه کرد،
حرفارو دلم سنگینی میکنه،
بزار خلاصه بگم اصلا امشب دیگه امیدی به صبح شدن ندارم!...
این شبه تلخ وگسم گذشت،
بازم هزارتا از این شبا پیش میاد وهرچند دردناک اما صبح میشه،
فقط اون ادم که تو اوج دلتنگی از ظلماتُ تاریکی پرت میشه به ارامشُ نور دیگه ادم سابق نیست!...
#ناگفته_ها
#برای_تو
هِنآس؛
دوست دارم: مثل شاهین که می گه: “ با لبات فاتحه ی هر غمیو می خونم، من به آرامش وحشی چشات مدیونم.” یا
بگذارید ساده بگوییم
شما بیخبر وارد دنیای بی رنگ و لعاب ما شدید
بدون سروصدا و اهسته روی مغزمان راه رفتید
وقلب کوچکمان را هدف گرفتید،
قرارمان این نبود اما
شما با عشقتان دنیای بی روح مارا رنگ و رو بخشیدید
وحالا ما دلمان را از کف داده ام،
چاره چیست که حتی اگر بخواهید بروید هم ما به خاطر قلب گوشه گیرمان پایتان میمانیم ودلتنگیتان را همچون غمی مقدس در اغوش میکشیم!...
"m"
كفش هايم كه هيچ...
تَمامِ بند هاى " تنم " را سفت كرده ام
براى يك دويدنِ بى نفس؛ تا ايستگاه تُو ...
خداكند كه اين كفش ها
پاىِ دلت را نزند...
#فاطمه_جعفرى
میگفت : خدا وقتي بخواد بزرگی یه آدم رو اندازھ بگیرھ ، متر رو بجای ِقدش ، دور قلـٰبش رو ميگیره🌿
قلبش را زیر فشار غم ها دفن کرده بود،
گاهی دنبالش میگشت اما میان دردهایش جز رد خون چیزی پیدا نمی شد،
خودش را ،
خاطراتش را ،
قلب کوچکش را ،
خنده های از ته دلش را ،
و حتی مغزش را برای او فدا کرده بود اما...
از تمام تو برایش مشتی قرص باقی مانده بود و بغض وهق هق شبانه!
دیوانه میخواندنش،
مجنونِ دلتنگی وغم فراغ بود،
دنبالش تمام دنیا را گشته بود؛
فقط میخواست یک بار دیگر به او بگویید حتی درد هایش را نیز با جانُ دل در اغوش کشیده و میپرستد!
میخواست بگویید دلش تنگ است اما پای برگشت ندارد....
#ناگفته_ها
#برای_تو