قلبش را زیر فشار غم ها دفن کرده بود،
گاهی دنبالش میگشت اما میان دردهایش جز رد خون چیزی پیدا نمی شد،
خودش را ،
خاطراتش را ،
قلب کوچکش را ،
خنده های از ته دلش را ،
و حتی مغزش را برای او فدا کرده بود اما...
از تمام تو برایش مشتی قرص باقی مانده بود و بغض وهق هق شبانه!
دیوانه میخواندنش،
مجنونِ دلتنگی وغم فراغ بود،
دنبالش تمام دنیا را گشته بود؛
فقط میخواست یک بار دیگر به او بگویید حتی درد هایش را نیز با جانُ دل در اغوش کشیده و میپرستد!
میخواست بگویید دلش تنگ است اما پای برگشت ندارد....
#ناگفته_ها
#برای_تو
عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است
#فروغى_بسطامی
ضربدر خورده از جمع؛
منفی شده از هر صحن؛
جمع شدن با تنهایی؛
نتیجهی معادله چند؟
صفر مطلقام من!