من و خورشید،
تمامِ شب دلبریِ تورا برای ماه تماشا کردیمُ منتظرِ طلوعِ لبخندت شدیم
تا صبح در جهانِ ما بِدمد♥️
آغاز کن تمامِ خودت را برای من
پایان بده به غربتِ بیانتهای من
سرکشترین سرودهی شبهای شعر باش
فانوس شو به تیرگی از ابتدای من
یکبار هم تصور این را نکردهام
کی میرسی به شهرِ سکوتِ صدای من
کی میرسی به بغض گلوی ترانهها
کی میرسی به سردی حال و هوای من
وقتی که باز هم گرهای کور میشوم
ای کاش وا کنی گره از ساق پای من
ذهنم ولی به رفتنت عادت نکرده است
بویت هنوز میرسد از قصه های من...
#مهشید_دلگشایی
_ پرسید: چرا عاشقش شدی؟
چی داشت مگه دلتو برد؟
± گفتم:چشاش شبیه دریا بود ،همونقدر عمیق و ارامش بخش و در عین حال ترسناک و پراز تلاطم .
خرمن موهاش شبیه جنگلای شمال بود!
دلت که میگرفت نیاز نبود بری سفر، یه دست بین پیچ وتابِ موهاش میکردی دلت باز میشد.
بغلش کنجِ خلوت وپناهگاه دردای من بود،از هرکسی وهرجا که خسته و درمونده بودی میتونستی تو آرامش آغوشش غرق شی وهمه حال بدیاتُ فراموش کنی.
"خلاصه بگم برای من معنی واقعی ِ زندگی بود ؛
بعدش نفس کشیدم اما زندگی نکردم"
#ناگفته_ها
#برای_تو