_ پرسید: چرا عاشقش شدی؟
چی داشت مگه دلتو برد؟
± گفتم:چشاش شبیه دریا بود ،همونقدر عمیق و ارامش بخش و در عین حال ترسناک و پراز تلاطم .
خرمن موهاش شبیه جنگلای شمال بود!
دلت که میگرفت نیاز نبود بری سفر، یه دست بین پیچ وتابِ موهاش میکردی دلت باز میشد.
بغلش کنجِ خلوت وپناهگاه دردای من بود،از هرکسی وهرجا که خسته و درمونده بودی میتونستی تو آرامش آغوشش غرق شی وهمه حال بدیاتُ فراموش کنی.
"خلاصه بگم برای من معنی واقعی ِ زندگی بود ؛
بعدش نفس کشیدم اما زندگی نکردم"
#ناگفته_ها
#برای_تو