به انتهای دوستیام با او نزدیک میشدم
در مدت دوستیمان، زیباییهای کمیابی را باهم شریک شدیم
همچون دو آینه که مدام در حال انعکاس همدیگرند، ما در یکدیگر ابدیت را به تماشا نشستیم
اما بالاخره روزی فرا میرسد که دایره میچرخد و دوران تمام میشود!
هر زمستانی بهاری و
هر بهار، پایانی دارد!
در جایی که عشق است،
دیر یا زود، جدایی هم هست
#غمِ_جان
هِنآس؛
شد ، شد ؛ نشد شاعر میشم و از قهوهی چشمات قلم میزنم :)
شد ، شد ؛
نشد زنگ میزنم به مامانت میگم: این چه وضع بچه تربیت کردنه؟ :)
هِنآس؛
می گفت :
_من حتی به لباسای تنتم حسودیم میشه که میتونن کل روز بوی تورو تو سینشون حبس کنن :)!
دایی مش اکبر راست می گفت.
عشق درمان است.
درد را میکُشد و سرِ غصه را میبُرد. جوری که اشک عاشق شور نیست،
شیرین است.
روی زخم که می ریزد،
گز نمیزند.
مورمور نمیکند.
اصلاً همین که یکی انتظارت را میکشد، مزهی خونِ توی گلو را شبیه سکنجبین می کند.
برای دیدن آن خوب، آن خجستهٔ مطلوب
چقدر باید از این روزهای بد، بشمارم؟
#حسین_منزوی
پ ن :خستگی را آغوش تو در میکند
وقتی نیستی، عجالتاً چای مینوشیم!