اینطوریه که وقتی می بینیش دلت می خواد بدویی و بری سفت بغلش کنی آنقدر که خفه بشه(دور از جونش🥺🫀)
ولی نمیشه...
#آبیِ_تلخِ_من
هدایت شده از چِنان ك ماییم؛
وقتی خیس باران
به خانه رسیدم.
برادرم گفت:چرا چتری باخود نبردی!؟
خواهرم گفت :چرا تا بند امدن باران صبر نکردی!؟
پدرم با عصبانیت گفت:تنها وقتی سرما خوردی خودت میفهمی!
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک میکرد گفت:
امان از باران بی موقع...(:
سرمان زیر بود و داشتیم زندگیمان را میکردیم
ارام راست شکممان را درپیش میگرفتیم و از کنار نخل قدیمی میزدیم و سر کوچهی کتابخانه سر در می آوردیم
لابه لای شعر ها گم شده بودیم و عشق را فقط برای لیلی و مجنون داستان ها ممکن میدیدیم
که ناگهان باران گرفت
خواستیم چشم غره به آسمان برویم
نگاهمان تلقی کرد به نگاه سیاه رنگتان
و دلمان در مخمل شب رنگ چشمانتان غرق شد ...
خلاصه که زندگی را از ما ربودید و سرو کارمان را به کوچه ی عاشقی باز کردید
و رَج به رَج قصهی دلتنگی و انتظار را در هم تندید و به تن کوچکمان پوشاندید ...
جامهی فراغ برایمان زیادی بزرگ است، لق میزند
رنگ و رویش پریده و به صورتمان نمی آید
برگردید و اشفتگی هارا با خود ببرید :)!
#ناگفته_ها
#برای_تو
اگه ناراحتم هستین مثل شریعتی
براش بنویسین:
- عزیز ِمهربانِ بداخلاق صبور تندجوش،
پر حرفِ حرف نشنو، بدترین بد و خوبترین
خوب، با وی نتوان زیستن، بی وی نتوان
بودن؛ یک جور درهم برهم شلوغ پلوغ
قروقاطی عزیزی که تو را نمیتوانم تحمل
کنم و بی تو نمیتوانم زندگی کنم . . .!'