eitaa logo
حِرفِه‌ی هُنَر/ زهرا ملک‌ثابت
479 دنبال‌کننده
2هزار عکس
158 ویدیو
97 فایل
کانال عمومی حرفه‌ی هنر راه ارتباطی: @zisabet زهرا ملک‌ثابت نویسنده داستان و ادبیات دراماتیک کتاب‌ها: قهوه یزدی دعوت‌نامه ویژه فیلم کوتاه: کاغذ، باد، بازی دبیر استانی جشنواره‌های هنری مدرسه عاشق هنر
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خواهم راجع به این موضوع حرف بزنم نویسنده: شهناز گرجی زاده آری به من هم کسی یاد نداد چگونه حرف بزنم، چگونه از حقم دفاع کنم. اجازه ندهم روحم و غرورم را بشکنند. مسیر زندگی اما خیلی زود از راهی گذشت که مجبور شدم حرف زدن را یاد بگیرم. آن زودهنگام که از کودکی خداحافظی کردم؛ نوجوان دختری بیش نبودم وقتی در کوچه باغ های زندگی ام گلوله های کوچک و بزرگ جنگی منفجر می شد فهمیدم باید کس دیگری شوم، باید سر نترسی داشته باشم باید یاد بگیرم ... باید از خود هراس زده ام بیرون آیم. یک اصل را می دانستم: "و من یتق الله یجعل له مخرجا" و بعد فهمیدم که مولایم گفته است: شجاعتر از خردمند، وجود ندارد و آن را به طور تصاعدی بالنده کردم، فرمول حل هر مسئله ای برایم شدند ...کم کم استاد شوم دستم را دراز کنم نه برای گرفته شدن، نه، برای گرفتن و بلند کردن. یاد گرفتم شبها در جایی که به خواب میروم اگر کمی آنسوتر غریبه مردان سر بر زمین نهاده و خفته اند چطور چون نرگس صبحگاهی مطهر سر بر سجاده ی نیایش فرو آورم. یاد گرفتم نه بگوییم، آری بگویم بگویم دوست ندارم، بگویم دوست دارم این شجاعت را بخاطر مادرم ایران یاد گرفتم، وقت ترسیدن، وقت ندانستن، وقت بلد نبودن نبود. من کودکی نکرده بزرگی را آموختم و آموزاندم من معلم شدم معلم دین و زندگی. 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته‌شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
می‌خواهم راجع به این موضوع حرف بزنم نویسنده: مصطفی گودرزی نوشته‌های دیگران را می‌خوانم که اشخاص موضوعات مختلفی را برای نوشتن انتخاب کرده‌اند من هم می‌خواهم در مورد موضوعی بنویسم اما کدام موضوع؟ هرچه اطرافم را میبینم همه‌ی چیزهایی که هستند برایم ناگفته‌هایی دارند که ساعت‌ها باید برایشان بنویسم چالش عجیبیست، انگار «این» به همه چیز اشاره دارد؛ به خودم، به تو و به ... اما «این» حرف میزند و می‌گوید چرا فلان موضوع را بر فلان موضع ترجیح دادی و چرا آن موضوع را انتخاب نکردی «این» از دردهایمان می‌گوید، از عمق احساسات یا جایی که دیده نمی‌شود و از عقده‌ایی که برایمان کاشته‌اند و ما آنان را در دل پرورانده‌ایم «این» از داستان آشنایی با بهترین زندگیمان می‌گوید که شاید الان دیگر بهترین نباشد و شاید هم هنوز هست ... «این» اشاره من است به دغدغه‎ها و دل مشغولی‌هایم پس مرا برای دیگران تعریف می‌کند؛ «این» من متعلق به خودم است و با همه «این»ها فرق می‌کند حتی اگر همه «این»های عالم به یک چیز اشاره رفته باشد «این» من پیامبریست از من برای کسانی که می‌خواهند بهتر مرا بشناسند 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده. کپی مجاز نیست. @herfeyedastan
می‌خواهم راجع به این موضوع حرف بزنم نویسنده: سمانه قائینی "محرم اسرار" همه‌ی آدم ها حرفی برای گفتن دارند. اما همیشه دختر ها بیشتر از همه حرفی برای گفتن دارند. ... اگر تا هفت سالگی دختر را فاکتور و نادیده بگیریم ، از روز ورودش به مدرسه تا همین لحظه، تمام حرفهایش چندین رمان عریض و طویل برای نوشتن می‌شود. یکی و شاید اساسی ترین علتِ زیاد حرف داشتن دخترها همین عواطف و احساسات زیبای دخترانه‌ی اوست. یک دختر با دیدن و بوییدن یک گل، روز ها درباره‌ی عطر و زیبایی آن حرف ها برای گفتن دارد. بعد اگر قرار باشد ازدواج کند، دل ببندد به کسی یا مادر شود و پاره تنش را در آغوش کشد..یا حتی در رقم زدن آینده‌ی کشورش نقش مهمی ایفا کند ..در سیاست و علم، قدم‌های ارزشمندی بردارد....میخواهی قرن ها برایت حرف نزند؟ اصلا دخترها که حرف نزنند جهان ساکت است و آدم ها حرفی برای گفتن ندارند. اما حقیقت این است که خیلی وقت ها جامعه می‌خواهد دخترها ساکت باشند. چون ملاک دختر خوب بودن؛ ساکت و کم حرف بودنش است. به راستی چه کسی برای اولین بار چنین ملاکی را تصویب و القا کرد؟ همه‌ی دختر ها در دل و قلب شان رازها و حرف‌هایی برای گفتن دارند که هیچ وقت جهان اجازه‌ی بیان کردنش را به آنها نداد. اما خوب که فکر میکنم همان بهتر که گاهی همه‌ی حرف های دختران شنیده نشود، چون بعضی آدم ها تاب شنیدن ندارند و انجاست که تمام احساس یک دختر خدشه‌دار می‌شود. آنوقت است که علاج قلب های پر از احساس فقط نوشتن است. وقت هایی که باید لب فرو بست و دم نزد؛ باید به صفحه و قلم پناه برد و فقط واژه‌ها محرم اسرار می‌شوند. من هم می‌نویسم چون حرفی برای گفتن دارم‌.... 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
می‌خواهم راجع به این موضوع حرف بزنم نویسنده: طیبه سادات حسینی دلم می خواهد حرف بزنم اما نمی توانم سکوتی سنگین نجوایم را شکسته و بغضی تاریک روزنه گلویم را بسته دلم می خواهد از ناگفته هایم بگویم ازناگفته هایی که نشد بگویم از حرفهایی که نخوانده شد جز کوله بارم حالا من ماندم و تنهایی و بغض وافسردگی خاطراتم 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده. کپی مجاز نیست. @herfeyedastan
می‌خواهم راجع به این‌ موضوع حرف بزنم نویسنده: منوچهر شریعتی سکوت می خوام حرف بزنم ولی انگار سکوت بهتره آره سکوت بهتره ولی تا کی سکوت؟! ولی نمیشه سکوت کرد و فقط تماشاگر بود، تا کی سکوت نقش نمایش منه؟! باید حرف زد ولی از چی گفت؟! از درد خودم یا مردم؟! دردای خودم کم نیست ولی دردای مردم چي؟ اونا گفتن نداره داره ولی از حد می گذره پس سکوت بهتره چون حرفا زیادن سکوت ‌، سکوت و سکوت. ******* حرف می خوام حرف بزنم ولی از چی حرف بزنم؟ اصلا چه چیزی برا حرف زدن هست! از دردای مردم بگم یا دردای خودم؟ از چی بگم اصلا چه باید گفت و نوشت دردا زیاده، دردا اونقدر زیادن که یه کتاب هزار صفحه‌ای بلکه بیشتر می شن پس برا همینه که نمیشه حرف زد و فقط باید شنید. 💫💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
می‌خواهم راجع به این موضوع حرف بزنم نویسنده: ملیحه جوریزی اگر در گذشته یادمان ندادند چگونه حرف بزنیم، اگر یادمان ندادند چگونه بشنویم، اما امروز شرایطی فراهم شده است که می توانیم حرف دلمان را بازگو کنیم. در دل هرشری خیری نهفته است اگر بغض دیروزها نبود فریاد امروز از پنجره ی پردرد حنجره ها بر نمی خواست اگر سختی های دیروز نبود راحتی های امروزمعنایی نداشت اگر حرف های دیروزمان به روی هم بر روی دلهایمان تلمبار گردیدند درعوض امروز سفره ای داریم از حرف های نگفته، از بغض های فروخورده، از فریادهای بر نخواسته، و بدانیم که امروز بهتر شنیده می شوند سخنهایمان، چه بسا دایره ی واژگانمان، بر دریای پر امواج احساس هایمان، پرخروش تر و زلال تر سوار شوند. به یقین رونق بیشتری خواهندداشت درد دلهایمان این روزها، ومحکم خواهم گفت: امروزمان را مدیون دیروزمان هستیم. 💫💫💫💫💫💫💫💫 این متن برای چالش حرفه‌داستان نوشته‌شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
من هم حرفی دارم نویسنده: سیمین پورمحمود از دیشب قصد کردم شنبه‌ام بوی ضدعفونی‌کننده‌های کلینیک‌ را بدهد و تا کُدی که منشیِ دندانپزشکم فرستاده فاسد نشده، عکس از اجرام دهان و بقیه اموراتی که منتهی می‌شوند به خالی شدن کارت‌بانکی‌ را دست بگیرم. بعد از صحیح کردن چپه‌ای آزمون و گزارش پایان‌ترم زودتر از موعد فرستادن برای مافوقی در موسسه‌ای دیگر، پَرِ چارقد را چرخانده و با سوزنی کُنجِ لُپ کوک‌ش زدم و مطمئن شدم تارِ مو که سهل است حتی راهی برای رد شدن هوا هم باقی‌نمانده. مجهز به بقیه‌ی ادوات کَت و کلفت حجاب و عبایی سنگین‌تر از چادر ساده، فرمان چرخاندیم سمت کلینیک. باد زودتر از ما خودش را رسانده بود. احتمالا برای برگ‌های روی زمین یادآور قالیچه‌ی حضرتی و بادِ مسخّر بود. اما برای من انگار که از کنار تنوری رد شده و گرما می‌ریخت توی صورتم. داخل، چندتایی اسپلیت بود اما مذکرومؤنث‌هایی که چندبرابر صندلی‌ها بودند، نایی برایشان نگذاشته بودند. خلوتِ سایه‌ی دیوار و چشم‌درچشم شدن با خورشید و همنشینی با برگ‌ها برایم بهتر بود تا یک‌ساعت بگذرد و منشی اذن دخول دهد. یادم آمد خیلی سالْ قبل، جایی خوانده بودم تب و بی‌قراری و بی‌غذایی و بی‌خوابی و کلی محنت بزرگتر از قد و قواره‌ی طفل حتما می‌آیند که بعدش دندان‌ها یکی‌یکی سبز شوند. بعدترش نوشته بود بال در آوردن ما آدم‌بزرگها یا بقول قرآن خليفةالله شدن هم همینطور است بی درد و آلام، بی آه و مویه که نمی‌شود. مرارت و مشقت باید تا بالی سبز شود. همین را دو دستی چسبیدم و دعاهایم را سوار باد، راهی بالا کردم. هم بال می‌خواستم و بخاطرش ناز حجابم را می‌کشیدم و تن به گرمای طاقت‌سوزِ جنوب می‌دادم، و هم سهل و کم‌خرج نوشدنِ چند دندانِ ناسازگار را طلب کردم. خورشید و باد زور‌شان بیشتر شده بود و احساس می‌کردم به گرمازدگی نزدیک شده‌ام. اما ذوق داشتم که دستاویزم برای دعا و اجابت محکم‌تر شده است. 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
من هم حرفی دارم نویسنده : آینور موسی قلی آن شنبه را به یاد دارم .شنبه ای که قرار بود برای اولین بار با چادر مشکی ام به مدرسه بروم.ذوق داشتم .چادرم را که پوشیدم جلوی آینه کمی خودم را برانداز کردم .*چقدر به من می آمد* با خودم گفتم امروز را اینگونه میروم .میخواستم از ته دل لذت چادری شدن را درک کنم.میخواستم بدانم این چادر چه چیزی دارد که من از آن بی خبرم و تجربه اش نکردم. همان لحظه که چادر را روی سرم انداختم اولین حسی که به من وارد شد حس سبکی بود .احساس میکردم پوشیده از از قبل شده ام با این که از همان اول پوشیده بودم .لبخندی زدم و با همان حال به سمت مدرسه روانه شدم .در بین راه بویی ملیح و شیرین مشامم را قلقلک داد. نمیتوانستم منبع را پیدا کنم .سرم را به هر طرف چرخاندم ولی آن بو از آنجا نمی آمد. گمانم نمی رفت که شاید منبع بو از چادرم باشد .چادر را در دستم سفت چسبیده بودم .شبیه کسانی که چیز ارزشمندی به او هدیه داده شود .در کنار آرامشی که داشتم می ترسیدم از دستم در برود و دیگر آن حس جدید را پیدا نکنم .با همه این ها هر چقدر می‌گذشت دل کندن از چادر هم سخت تر میشد .منی که میخواستم یک روز چادر را امتحان کنم در پایان روز تصمیم گرفتم تا همیشه در تنم باقی بماند .با این حال مسئولیت هایش را هم به دوش گرفتم .اینکه در گرمای تابستان با خودم هر جا که میروم ببرم و در سرم باشد تا حدی که بپزم . اما من به گرمای تابستان زیر چادر فکر نمی‌کردم. به امنیتی که آن موقع داشتم فکر میکردم که با همه این گرما ارزشش را داشت . 💫💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش ادبی حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
من هم حرفی دارم نویسنده: هما ایران‌پور بوفالو روزی نبود که با همسر ریشویش بخاطر بد حجابی در محله به کسی تذکر ندهند. به جوانک کارگری بخاطر مدل خاص موهای زرد رنگش گیر داده لقبش را بوفالو گذاشتند. حتی یک بار همسرش، مارک شلوار لی تنگ و جدید او را بخاطر ایستادن سر کوچه، جلوی بقیه جوان ها تا پایین جر داد. ××××××××××××× زن زندگی آزادی و بعد از آن زن ترک حجاب کرد. 💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش ادبی حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
من هم حرفی دارم نویسنده: هما ایران‌پور ترک قبل از ازدواجش حتی دختران ساده پوش را که پوشش کاملی داشتند ترغیب به پوشیدن چادر می کرد. شب عروسیش دعای کمیل خوانده شد. همسرش مدام با لحن غیر مودبانه ای به همه تذکر بدحجابی می داد، فامیل و دوست و آشنا هم سرش نمی شد، یک بار به دختر خاله هایش پرید، خاله و چهار دخترش با ناراحتی خانه پدریش را ترک کردند. ~~~~~~~~~~~~~ زن زندگی آزادی و بعد از آن او ترک حجاب کرد و با همان خاله و دخترهایش از همه صمیمی تر است. 💫💫💫💫💫💫💫 این اثر برای چالش ادبی حرفه‌داستان نوشته شده. کپی جایز نیست. @herfeyedastan
💠 هشتگ‌های کاربردی حرفه‌داستان، جهت سهولت مخاطبان گرامی ( داستان برگزیدگان جشنواره ره‌آورد راهیان سرزمین نور ) (داستان برگزیدگان جشنواره ادبی یوسف ) ( سری اول و دوم) ( گروه حرفه‌داستان) ( داش آکل ) 🌹🌹🌹🌹🌹 گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan