هدایت شده از روضَةُالحَزین⁶⁹
کربلایی حسین ستوده4_5807795055578060112.mp3
زمان:
حجم:
13.6M
اما تیر حرمله کاری کرده
خیلی زود تنهای تنها شیم ..💔
* ستوده .
روضه#جنابعلیاصغر¹⁴⁰¹
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
[علیاصغر پسر حسین]
نمیدانم طفل ششماهه دیدهاید یا نه. طفل ششماه تقریبا چیزی که بشود اسمش را گردن گذاشت، ندارد. مادر میگفت بچه در ششماهگی گردن میآورد. نوزاد را که بغل میگیری، باید یکدستت را آرام پشت سرش یا میان دو کتفش بگذاری که سرش بهعقب نیفتند. میدانی؟ گردنش تحمل وزن سر خودش را هم ندارد. گردن نوزاد لطیف است. بوی لطافت میدهد. پوست گردن نوزاد حتی تحمل گرمای بدن خودش را هم ندارد. چند دقیقه که سرش پایین باشد، پوست گلویش سرخ و ملتهب میشود. نمیدانم برنامه غذایی نوزاد تا یکسالگی را دیدهاید یا نه. در ششماهگی نوزاد تازهتازه میتواند آب بخورد. آب که میگویم، یعنی با قاشق چایخوری. یعنی با قطرهچکان. یعنی با در بطری. کمی که لبهایش تر شود، گریهاش بند میآید و آرام میشود. نمیدانم طفل گرمازده دیدهاید یا نه. مدام غشگونه بهخواب میرود و بیدار که میشود مثل ماهی بیرون از آب، لبهایش را میجنباند. نمیدانم مادر شیرده دیدهاید یا نه. همانقدر که طفل وقت شیرخوردن دارد، مادر هم وقت شیردادن دارد. حتی اگر طفل نخواهد؛ حتی اگر طفل نباشد! آه. همیشه آخر روضه او زنانه میشود. مردها از پس داستان علیاصغر برنمیآیند. برای او باید که زنها گریه کنند.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
#موقعیت
انقدیکههیئتهایپنجصبحمهدیه
امامحسنجونبهجوناماضافهمیکنه،هیئتهایشبونهاینجورینیست . .🕊
چند روزه درگیر اینم که امشب بیام و بنویسم
از پارسال
از ....
از حس و حالی که داشتم
خب
بسم الله الرحمن الرحیم
خانهی پدری
بعد از جنگ ۱۲ روزه
روز هفتم محرم بود که تلفن همراهم زنگ خورد
((ناشناس))
آیکون سبز رنگ و کشیدم و تلفنم و جواب دادم
+الو....
_سلام عزیزم، .... هستم از انجمن اسلامی دانشگاه
+سلاااام ....جان ،بفرمایید..
_ما هر سال یه قرعه کشی داریم برای رفتن به بیت رهبری
امسال اسم شما در اومده....
تپش قلبم رفت بالا
+ببخشید ، کجا؟؟
_بیت رهبری
+اشک شوق چشمام و گرفت
وااااای خیلیییی ممنونم
چقدر خوشحال شدم .کی باید برم؟؟
_شب هشتم محرم
+خب کارتم و باید از کجا بگیرم
_دانشگاه
+صورتم در هم شد ، کرج؟؟؟ من الان تهرانم
چطوری الان برم دانشگاه آخه؟؟
(غروب بود ،تا میرفتم میومدم شب میشد )
_نمیدونم دیگه کارتتون کرج اگه میخوای بری باید بری از حراست دانشگاه تحویل بگیری .
با تشکر و خداحافظی گوشی و قطع کردم ...
تو فکر فرو رفتم
الان که نمیشد
اما فردا صبح زود میتونم برم دانشگاه کارتم و بگیرم و برگردم ...
(پارت ۱) دیدار .....
✍سُجودا
خانهی پدری
تحت هیچ شرایطی نمیخواستم این فرصت و از دست بدم
باید برم....
فردا صبح زود با بابا رفتم مترو ،سوار قطار شدم و رفتم کرج
دانشگاه تعطیل بود پس ((ون)) دانشگاه جلوی در مترو نیست
تاکسی گرفتم تا دانشگاه رفتم .
خلاصه که کارت و گرفتم و برگشتم خونه .
وقتی رسیدم به گوشیم پیام اومد
《+راستی ، به خاطر مسائل امنیتی رهبری نمیان امروز
گفتم بهت بگم 》
انگار آب جوش ریختن روی سر و صورتم
من میرم
شاید یهو خدا خواست و آقا اومد ....
آماده شدم،با بابا رفتیم خیابان "کشور دوست" به شوق دیدن آقای کشور دوست....
چند بار راه و رفتیم تا بالاخره در ورودی رو پیدا کردیم
بابا من و گذاشت و رفت....
خیالش راحت بود که جام امن امن
پارت ۲ (حیران)...
✍سُجوا