هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎'
یه یک سالی میشه که کلیه هات مشکل داره و باید یه عمل انجام بدی همش حالت تهوع داری بالا میاری رنگت دیگه مثل قبل نیست باید پیوند انجام بدی اما به غیر از تو خيليا دیگه هستن که تو نوبت هستند مادر و پدرت خیلی نگرانتن یه روزی تصمیم میگیری بری بیرون اما مادرت اجازه نمیده همش نگرانت تنها مشکلی پیش بیاد که به دروغ میگی با دوستت میری توی ترافیک گیر میکنی که یهو حس میکنی حالت بد و از ماشین میای پایین و یه گوشه بالا میاری که یکی سر میرسه و میگه حالت خوبه و بهت آب میده و تو تشکر میکنی میخوای بلند شی که دستتو میگیره و نگاهت میکنه میگه درکت میکنم منم مثل تو هم میگی جدی و میگه آره گاهی حالت تهوع دارم نفس کم میارم شکمم درد میگیره و کلی درد میگی پس تو هم مثل من مشکل کلیه داری در تایید جواب میده آره و اون هم منتظر یه کلیه برای پیوند مدتی میگذره و شما کلی درد و دل میکنید و تو اون رو برای ناهار خونتون دعوت میکنی فردا سر ناهار ماجرا رو برای والدین تعریف میکنی و اونا کلی سرزنش و ابراز نگرانی میکنند و تو میگی مشکلی نیست چون خوش موقع این دوست به کمکم رسید و به اون اشاره میکنی کم کم صمیمیتتون بیشتر میشه و خانواده ها باهم آشنا میشن تو بهش علاقه پیدا میکنی به عنوان یه کسی که خودشم مریضه خیلی بهت کمک میکنه و امیدواری میده تا اینکه یه روزی اون رو دوباره دعوت میکنی وقتی دارین صحبت میکنین پدر میگه خب شنیدیم یه کلیه پیدا شده و چون توی نیازمندی ها جلوتری خواستیم ازت یه خواهشی کنیم میدونیم بی ادبه اما هر چقدر بخوای بهت میدیم فقط میتونی جاتو با دختر ما عوض کنی که شوک میشی و همون لحظه جیغ میزنی و میگی بابا اون این همه به من کمک نکرده و با من دوست نشد که آخرش اینطوری ازش سوء استفاده کنید اون میگه من از این بابت مشکلی ندارم و حاضرم هر کاری بکنم که حال دختر شما خوب بشه اما رضایت خانواده ام ... که پدر میگه مشکلی نیست اونش با من
تو توی شوکی و با اون صحبت میکنی اما اون بازم همون حرفای سر میز رو تحویلت میده بالاخره خانواده اش راضی میشن و فردا این عمل اتفاق میوفته
فردا میرسه و عمل با موفقیت انجام میشه و تو حالت بعد چند روز کامل خوب میشه اما هر چه میگذره حال اون بد و بدتر میشه اما کلیه ی دیگه ای پیدا نمیشه هر چقدر که بهش امید میدی و اون لبخند میزنیگه حس میکنی اونی که بیشتر از این بابت ناراحت تویی اون بخاطر تو هر دردی رو تحمل میکنه تا اینکه یک روز خبر میرسه که اون مرد و تو در آخرین لحظات در کنارش نبودی عفونت سراسر بدن اون رو گرفته بود و حال وخیمی داشته اما تاسف که این پایان این قصه بود و توراهی جز سرزنش خودت نداشتی پس تا ابد ازدواج نکردی و به یاد اون هر روز بر سر مزارش اشک میریختی و آرزو میکردی روحش در آرامش باشه
لقبی که تو روی اون گذاشته بودی: سیاره فراموش شده
لقبی که اون روی تو گذاشته بود: قاصدک
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
آنکسکه نداندونخواهدکه بداند
حیفاست چنینجانوری زنده بماند
@hiam_48
هدایت شده از الفِ آزادی.
@hiam_48
تو شبیهِ آدمهایی هستی که از شدتِ زخم خوردن، دیگر اسمش را گذاشتهاند بیحسی؛ اما واقعیت این است که بیحس نشدهای، فقط خستهای از اینکه هر بار چیزی را توضیح بدهی که هیچکس تا استخوان نفهمیده است. در نوشتههایت یک جور دلزدگیِ عمیق هست؛ از آدمها، از رابطههای نیمهکاره، از برگشتنهایی که هیچچیز را مثل اول نمیکنند، از آیندهای که آنقدر دور است که حتی میلِ رسیدن به آن هم گم شده. ولی همین که هنوز برای این خستگیها جمله پیدا میکنی، یعنی هنوز چیزی در تو خاموش نشده؛ هنوز آن داستانِ نیمهکاره نویسندهاش را کامل از دست نداده. شاید فعلاً نمیشود همهی قبرستانِ نبودنها را یکباره ترک کرد، اما میشود کمکم یک صفحهی سفید کنارشان گذاشت؛ نه برای فراموشی، برای اینکه زندگی همیشه نباید ادامهی همان چروکهای قدیمی باشد.