چند وقتیه زیاد نمیام گوشیم رو روشن کنم و بچرخم توش. ولی خب چون تو اینروزا قاطیِ دنیای توی گوشیم شدی، مجبورم. دوست داشتن و خبر گرفتن از حالت مجبورم میکنه این ماسماسَک رو بگیرم دستم و با وجود کیلومترها فاصله، آرومتر شم و لبخند رو لبم بیاد. راستش خیلی عجیب غریبه.. اینکه حس کنم تو ده سال پیش، عینِ الان من بودی.
|هیرمان|
ما -من و تو- هردومان قاصدکِ رها در بادیم که به دنبال آرزو میرقصیم.
مرد
با گامهای لرزان
به دنبال معشوقه میگردد.
کاش یکی بزنه تو سرم که به خودم بیام و مجبور نباشم امروز حجم خیلی خیلی زیادِ کارامو تحمل کنم و دعا کنم روزِ خدا یه سی چهل ساعتی میبود.
به خودت بیا موجودِ بیخرد(عقل). به خودت بیا.
هدایت شده از دایناسور؛
کسی نمیشنوند ما را
اگر که رویِ سخن داری
و درد حرف زدن داری
اگر دهانِ خودت هستی
اگر زبان خودت هستی
به گوش هایِ خودت رو کن.
|هیرمان|
میترسم.
در تاریکی راه میروم و هرچه که دلم را گرم کند، چنگ میزنم و با خود حمل میکنم.