|هیرمان|
مرد با گامهای لرزان به دنبال معشوقه میگردد.
اعتماد، تنهی درختیست که از تبر میترسد.
|هیرمان|
این گوشیه که تو ریل قطاره رو میبینید؟ -برای من بود💜)))
دو قطار هم از روش رد شد راستی.
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند
که باغچه دارد میمیرد
که قلبِ باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطراتِ سبز تهی میشود
و حسِ باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیدهست.
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما
در انتظار بارش یک ابرِ ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهی ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست.
-فروغ فرخزاد.
|هیرمان|
-از واقعیتها. به آب شدن شمعها زل زده بودم. صدای شمارش معکوس پس زمینهی افکارم بود و قرار بود آرزو
-از واقعیتها.
صدای موسیقیای که گذاشته بودم، تو اتاق پخش شده بود و سعی داشتم افکارم رو کنترل کنم. ذغال رو برداشتم و تیرگیهامو بیشتر کردم. با دستم یکم کشیدم روش و سعی داشتم بافتی که میخوام رو دربیارم. حواسم نبود که کجا، دارم چیکار میکنم. تقریبا چیز زیادی رو بعد از دو ساعت پیش نبرده بودم و در نهایت کلافه، دست از کار کشیدم. آروم دراز کشیدم و خودمو رها کردم. ذهنم رو رها کردم تا به افکار مالیخولیاییش بپردازه.
مدتی میگذره که دچار مشکلاتی شدم تو روابطم. تو نوع احساساتم. و انقدر پیچیده و عجیبه که نمیفهممش. تبدیل به آدمِ بیمنطقی شدم و یجورایی انگار کاسهی صبرم شروع کرده به پس زدن. تو خلوت خودم که قبلا خوش بودم الان گیر افتادم و دقیقا نمیدونم چه رفتاری درسته و چه رفتاری شرایطم رو بدتر میکنه. گاهی امیدوارم و تمام حسهای بد رو پس میزنم و خندون دنبالِ پیش رفتنم. گاهی ناامید مثل وقتی که به چندتا بنبست پیاپی میخوری، گوشهی رینگ به طور مفلوکانهای دستمو زیر چونه زدم و سمج، به فرار از این وضعیت فکر میکنم. من به دنبال بنا کردن خودم بودم ولی ورق بازی جوری چرخیده که انگار دارم نابود میکنم همه چیز رو و ویرانگر ام. برای خودم. شاید باید انقدر به خراب کردن و انکار خودم ادامه بدم تا مجبور شم آجرهای یه ویرونه رو با دقت بیشتری رو هم بچینم.
فعلا یک آجر هم نچیدم. با خودم همین الان قرار گذاشتم که هر اتفاق خوبی رو تونستم برای خودم و در راستای کمک به شخصیتم رقم بزنم، یه آجر حساب کنم و برم بالا.
امید باید داشته باشم به دیدن بنایی که من ساختم.
-روشن بمون، امید کوچولو.'
-۲۱ بهمنی که گذشت-
هدایت شده از کلاف سردرگم!
گفتم همیشه میگن که باید تفاوتها رو پذیرفت، اما -دربارهی رفاقت- من معتقدم که شباهتها از هرچیز دیگهای مهمترن،
هر رابطهای اول وابسته به شباهتهاست،
و فکر میکنم دربین تمام رفاقتهای عمیق و پایداری که من در طولزندگیم داشتم، غمهای مشترک بودن که بیشتر از هرچیزی ما رو به هم وصل میکردن.
عمیقترین شباهت برای آدمها، دردها و غمهای مشترکشونه.
پرسید مثلا چه غمهایی؟
و من، دلیلی برای جواب دادن نمیدیدم.