|هیرمان|
اعتماد، تنهی درختیست که از تبر میترسد.
قسم به رَدهای رنج
که آدمی بند بندِ وجودش در بندش است
و چون سروی ستبر
بر جریان زندگی ایستاده است
و قسم به ما
که نامهرسانِ این همه غمیم
و در تاریخ نمینویسند:
"جانِ آدمی چه اندوهگین است"
و قسم به لحظات
که میزایند و میمیرانند
خندهای که بر لبت
و اندوهی که بر قلبت بود.
هدایت شده از کلاف سردرگم!
در این دنیای بزرگ هیچچیز غمگنانهتر از آدمی نیست، که خودش را لابهلای لحظههایِ پوچِ سیاه گم کرده باشد.
-نانوشته
-
بین شلوغی جمعیت وایسادم. مردم دست میزدن و یسریها هم داشتن فیلم میگرفتن ازش. میرقصید و دستفروشها که از این ازدحام کلافه شده بودن مدام میگفتن "برو جلوتر دیگه"..
چشمام اومد بالا و رو صورتش نشست. وقتی این غمِ براق رو دیدم دوربین رو زوم کردم و از آدمکِ شادیآورِ غمگین، فقط یه شات زدم.
-داستان پشت چهرهها، قسمت ۱.