-
بین شلوغی جمعیت وایسادم. مردم دست میزدن و یسریها هم داشتن فیلم میگرفتن ازش. میرقصید و دستفروشها که از این ازدحام کلافه شده بودن مدام میگفتن "برو جلوتر دیگه"..
چشمام اومد بالا و رو صورتش نشست. وقتی این غمِ براق رو دیدم دوربین رو زوم کردم و از آدمکِ شادیآورِ غمگین، فقط یه شات زدم.
-داستان پشت چهرهها، قسمت ۱.
هر وقت بیشتر بها دادم، بیشتر متوقع شدم -و چون توقع رنجه- هر دفعه بیشتر آسیب دیدم.
"جهان به مجلسِ مستانِ بیخرد ماند
که در شکنجه بوَد هر کسی که هُشیار است"
-صائب تبریزی.
|هیرمان|
-این نامه، توضیحاتیست برای اولین کرمی که بر پیکرم میافتد. احتمالا حال که سفید شدهام و زیرِ این ک
-شجاعتِ آخرین برگِ پاییزی.