-
بین شلوغی جمعیت وایسادم. مردم دست میزدن و یسریها هم داشتن فیلم میگرفتن ازش. میرقصید و دستفروشها که از این ازدحام کلافه شده بودن مدام میگفتن "برو جلوتر دیگه"..
چشمام اومد بالا و رو صورتش نشست. وقتی این غمِ براق رو دیدم دوربین رو زوم کردم و از آدمکِ شادیآورِ غمگین، فقط یه شات زدم.
-داستان پشت چهرهها، قسمت ۱.
هر وقت بیشتر بها دادم، بیشتر متوقع شدم -و چون توقع رنجه- هر دفعه بیشتر آسیب دیدم.
"جهان به مجلسِ مستانِ بیخرد ماند
که در شکنجه بوَد هر کسی که هُشیار است"
-صائب تبریزی.
|هیرمان|
-این نامه، توضیحاتیست برای اولین کرمی که بر پیکرم میافتد. احتمالا حال که سفید شدهام و زیرِ این ک
-شجاعتِ آخرین برگِ پاییزی.
دیروز بابا بهم گفت یه چیزی رو از من همیشه پیش خودت داشته باش. نگاهش کردم و منتظر بودم حرفشو بزنه.
گفت: " آدما با یه حرف میتونن بشکنن. عمیقا شکسته و نابود بشن. حواست باشه هیچوقت هیچکسو عمیقا نشکونی."
و من تو دلم لبخند زدم. سعی کردم جلوی چشمایی که داشتن پر میشدن رو بگیرم.
از سرم رد شد "بابا من خودم تجربهش کردم. قبل از اینکه تو بهم یاد بديش."
-بُرشی از ۱۰ فروردین، ۱۴۰۴.