دیروز بابا بهم گفت یه چیزی رو از من همیشه پیش خودت داشته باش. نگاهش کردم و منتظر بودم حرفشو بزنه.
گفت: " آدما با یه حرف میتونن بشکنن. عمیقا شکسته و نابود بشن. حواست باشه هیچوقت هیچکسو عمیقا نشکونی."
و من تو دلم لبخند زدم. سعی کردم جلوی چشمایی که داشتن پر میشدن رو بگیرم.
از سرم رد شد "بابا من خودم تجربهش کردم. قبل از اینکه تو بهم یاد بديش."
-بُرشی از ۱۰ فروردین، ۱۴۰۴.
|هیرمان|
هر وقت بیشتر بها دادم، بیشتر متوقع شدم -و چون توقع رنجه- هر دفعه بیشتر آسیب دیدم.
شاید همیشه دنبال این بودم که تو قلبِ کسی جا داشته باشم. دیگه دنبالش نیستم.
یعنی بندِ دلمو از بندِ دلِ همه باز کردم، گرفتم دستم، و دنبال خودم میکشونمش. بشین سر جات بچه.
[پرندهی بیمعرفت]
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانههایی را هر روز برایشان میریزم
در میان آنها
یک پرندهی بیمعرفت هست
که میدانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمی گردد.
من او را بیشتر دوست دارم..
-ترجمه: گروس عبدالملکیان.