هدایت شده از هاله ی نور.
اینروزها به پرندهای میاندیشم که با آرزوی پرواز، خون بالهایش را میشوید و به آسمانی مینگرم که آزادی را بلعیده است و پرنده را پس میزند. چرا که آزادی زخم است و آزاد، زخمی. این روزها به پرندهای میاندیشم که قفس را پس میزند و قفس او را. و سالهاست که همدیگر را زندگی میکنند و میدانند پرنده به آسمان نمیرسد. خون فقط با خون شسته میشود گرچه قفس زخم میزند و زخمی نمیشود.
زنجیری در آسمان آویخته که امتدادِ طناب دارِ پرندگانیست که به آسمان رسیدهاند و پرنده هنوز نمیداند آزادی یعنی قفس نباشد یا خودش.
به هر حال،
«کلیدهای گمشده روزی پیدا خواهند شد
با قفلهای گمشده چه کنیم؟»
|هیرمان|
اینروزها به پرندهای میاندیشم که با آرزوی پرواز، خون بالهایش را میشوید و به آسمانی مینگرم که آز
انگار این عکس رو گرفتم تا منگنه کنمش به این نوشته.