eitaa logo
|هیرمان|
171 دنبال‌کننده
186 عکس
5 ویدیو
0 فایل
هفدهِ مردادماه، چهارصد و سه. 'می‌نویسم زخم و آن را با زخمی دورتر می‌بندم چرا که دیده‌ام وقتی آسمان را شکنجه می‌کنند آبی‌تر می‌شود وقتی دریا را شکنجه می‌کنند عمیق‌تر' اگر کاری باری بود: https://daigo.ir/secret/1380293511 https://abzarek.ir/service-p/msg
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از هاله ی نور.
این‌روزها به پرنده‌ای می‌اندیشم که با آرزوی پرواز، خون بال‌هایش را می‌شوید و به آسمانی می‌نگرم که آزادی را بلعیده است و پرنده را پس می‌زند. چرا که آزادی زخم است و آزاد، زخمی. این روزها به پرنده‌ای می‌اندیشم که قفس را پس می‌زند و قفس او را. و سال‌هاست که همدیگر را زندگی می‌کنند و می‌دانند پرنده به آسمان نمی‌رسد. خون فقط با خون شسته می‌شود گرچه قفس زخم میزند و زخمی نمی‌شود. زنجیری در آسمان آویخته که امتدادِ طناب دارِ پرندگانی‌ست که به آسمان رسیده‌اند و پرنده هنوز نمی‌داند آزادی یعنی قفس نباشد یا خودش. به هر حال، «کلیدهای گمشده روزی پیدا خواهند شد با قفل‌های گمشده چه کنیم؟»
بی‌قید و شرط خط خطی کردن کار جالبیه.
اخیرا بهم ثابت شده که ایمان فقط رو به آسمان نیست. -گاهی رو به خاک است-
نیلوفرها خواهند رویید.
واقعیت و حقیقت یکی نیستند.
روزی که برم تخت جمشید از خوشی عکس‌هایی که می‌تونم ازش بگیرم سکته می‌کنم.
امروز به اندازه‌ی کل بهمن غمگینم و به اندازه‌ی کل دی منفور.
معلمِ ادبیات زبون شعرهای منو می‌فهمه و غمش رو می‌خونه. و من برای همه‌مون غمگینم که زبان مشترکِ ما شده این شعرها.
|هیرمان|
[سومِ بهمن، ۴۰۴]
درست یک‌ماهِ پیش بود که هم‌خاکانم برای آزاد زیستن دویدند و هرگز به خانه بازنگشتند. به من گفتند مادر هنوز منتظر است. پدر هنوز شماره‌‌ات را می‌گیرد جانِ بابا. برادر دستش در موهای گیس‌شده‌ات گیر کرده. می‌خواهد برگردی. خواهر لباس‌هایت را برای روزهای نبودنت اتو می‌زند. اتاقت بی‌تو بوی مرگ می‌دهد عزیزکم. درست یک‌ماه پیش بود که در سکوتی مرگ‌بار لاله‌ها را فدای وطن کردیم و زمین پر شد از گل‌های پرپر. و من با خود فکر می‌کنم چرا این "گل‌های پرپر شده" باید هدیه به میهن می‌شدند؟ چرا زمین سیرایی ندارد؟ میهن در همه‌جا و برای همه انقدر خون‌خواه بود؟ با ما‌ چه کردند؟ انگار همین دیروز بود که رها آخرین خنده‌هایش را کرد. سپهر برای بابا بود و مادر هنوز پسر داشت. انگار همین دیروز بود که صدای گلوله‌ها چشمانم را می‌بستند و زیر لب دعا می‌خواندم برای حفظِ جانِ کسی که اکنون مهمانِ خاک است. انگار همین دیروز بود و من از تمامِ دیروزها خسته‌ام‌. از دیروزهایی که در آن جا مانده‌ام و فرداهایی که جان از من می‌گیرند. سوگ را با هر زبان که می‌خوانم دردم می‌آید. از رنگ قرمز نفرت دارم. از شنیدن اخبار، از صداهای بلند، از صدای موتور، نفرت دارم. از سکوت نفرت دارم. از هرچه که ما را زندانی کرد و تمامِ آنچه که از ما گرفت نفرت دارم. این‌روزها می‌ترسم. از غمی که خشم را رد کرده و از خشمی که نفرت را. از قدرتِ نفرت و دیوانگیِ کسی که چیزی دیگر برای از دست دادن ندارد.. [۱۸ بهمن، ۱۴۰۴]