|هیرمان|
اینروزها به پرندهای میاندیشم که با آرزوی پرواز، خون بالهایش را میشوید و به آسمانی مینگرم که آز
انگار این عکس رو گرفتم تا منگنه کنمش به این نوشته.
معلمِ ادبیات زبون شعرهای منو میفهمه و غمش رو میخونه. و من برای همهمون غمگینم که زبان مشترکِ ما شده این شعرها.
|هیرمان|
[سومِ بهمن، ۴۰۴]
درست یکماهِ پیش بود که همخاکانم برای آزاد زیستن دویدند و هرگز به خانه بازنگشتند. به من گفتند مادر هنوز منتظر است. پدر هنوز شمارهات را میگیرد جانِ بابا. برادر دستش در موهای گیسشدهات گیر کرده. میخواهد برگردی. خواهر لباسهایت را برای روزهای نبودنت اتو میزند. اتاقت بیتو بوی مرگ میدهد عزیزکم.
درست یکماه پیش بود که در سکوتی مرگبار لالهها را فدای وطن کردیم و زمین پر شد از گلهای پرپر. و من با خود فکر میکنم
چرا این "گلهای پرپر شده" باید هدیه به میهن میشدند؟ چرا زمین سیرایی ندارد؟ میهن در همهجا و برای همه انقدر خونخواه بود؟ با ما چه کردند؟
انگار همین دیروز بود که رها آخرین خندههایش را کرد. سپهر برای بابا بود و مادر هنوز پسر داشت. انگار همین دیروز بود که صدای گلولهها چشمانم را میبستند و زیر لب دعا میخواندم برای حفظِ جانِ کسی که اکنون مهمانِ خاک است. انگار همین دیروز بود و من از تمامِ دیروزها خستهام. از دیروزهایی که در آن جا ماندهام و فرداهایی که جان از من میگیرند. سوگ را با هر زبان که میخوانم دردم میآید. از رنگ قرمز نفرت دارم. از شنیدن اخبار، از صداهای بلند، از صدای موتور، نفرت دارم. از سکوت نفرت دارم.
از هرچه که ما را زندانی کرد
و تمامِ آنچه که از ما گرفت
نفرت دارم.
اینروزها میترسم. از غمی که خشم را رد کرده و از خشمی که نفرت را. از قدرتِ نفرت و دیوانگیِ کسی که چیزی دیگر برای از دست دادن ندارد..
[۱۸ بهمن، ۱۴۰۴]
پانزده روز از آن روزی که مستندات پخش شدهاند گذشته است. یک روزِ آرام هم نداشتم و بسیار چیزها بوده که برای محافظت از اندک سلامت روانم، خودم را از آنها منع کردهام و هزاران فیلم هم احتمالا هنوز جا مانده و هرگز به دست کسی نرسیده. خستگی کمرم را مانند سروِ خانهی مادربزرگ خم کرده. سرو را خم کردند و سپس سرش را زدند ولی یادشان رفت ریشههایش را ببرند. من اما نمیمیرم. باز هم میایستم. مجبورم که بایستم.