هیمآ...♡
یاد هفته پیش افتادم که با یه بنده خداهایی بحثم شد. استاد از خارج مدرسه اومده بود برای ورکشاپ مونو و
دقیقا از ته کلاس صدامو بلند کردم گفتم: لازم نیست چیزی بشیم، چیزی هستیم!
توقع نداشت جوابشو بدم برگشت دوباره با همون لحن گفت: بروو بابااا
گفتم: جدی میگم، ما خیلی چیزا هستیم، نیاز نداریم چیزی بشیم.
افتاد رو دور کلکل: _مثلا الان تو خودت چی هستی؟
+لزومی نداره صرفا اینجا و جلوی شما چیزی باشم یا نیازی نیست شما بدونید من چیزی هستم یا نه!
_ نه جدی الان میخوام بدونم، تو خودت تو چهزمینه ای احساس میکنی بولدی؟ هنری؟
خیلی گیر بود، باید روشو کم میکردم.
گفتم: نه من مدرس علوم استراتژیک هستم.
طرف: _علوم استراتژیک؟ جدی؟ باور نمیکنم!
+باور کنین.
_باورم نمیشه، باور نمیکنم.
+ خب نکنین کاری از دستم بر نمیاد...
_ینی رائفیپور بازی و اینا در میاری؟
+خیر، من شاگرد استاد عباسی بودم
_اوووه اوووه
دیگه بقیه اومدن وسط بحثو جمع کردن
چند دیقه بعد نوبت یکی از بچه ها شد، استرس داشت
استاده برگشت گفت ببین اون دوستت (من) چجوری ساکت نموند، خودشو ارائه کرد. من اعتماد به نفسشو واقعا تقدیر میکنم، اینکه بتونی خودتو در لحظه بدون استرس ارائه بدی تورو میکشه بالا...
هیمآ...♡
چند دیقه بعد نوبت یکی از بچه ها شد، استرس داشت استاده برگشت گفت ببین اون دوستت (من) چجوری ساکت نموند
حالا منی که تمام لحظه هایی که داشتم باهاش بحث میکردم از تو دچار فوران استرس شده بودم:😂😂
عااا آره، البته اینکه جوابشو دادم واقعا نه از اعتماد به نفسم بود نه از اینکه بخوام خودمو به بقیه نشون بدم.
صرفا چون پررو بود و اونجوری بهمون تیکه انداخت لجم گرفته بود😂🤦♀
خب بیخیال حالا.
سریال ترکیم تموم شد، و تقریبا پایان باز هم تموم شد.
دچار فقدان پس از اتمام سریال شدم.
https://eitaa.com/9109301/16222
جدی میگم بابا😂🤦♀
جدی چون یه بار مسخره شده بود سر قرآن خوندن به خودش قول داده بود قاری و حافظ خوبی بشه و شده بود