هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخاد یه سریال بسازم با این وایب^^
روز عروسی همه دوستام باهم دور هم نشسته بودن
ینی فاطمه هم اومده بود پیش بچه های مدرسه و کادر و اینا نشسته بود، بعد بچه ها انقد باهاش حال کرده بودن که ریحانه بهم میگف تروخدا بگو این دوستت بیاد مدرسه کار کنه ما هی ببینیمش😂
آره خلاصه که اونجا جمع مون جمعِ😂🤦♀
واقعا نمیدونم چه فرایند شیمیایی تو مغزم شکل گرفت که پیش خودم فکر کردم تو سفر برس نیازم نمیشه و با خودم نیاوردمش :|
الان نشستم دارم به یه دسته موی توهم گره خوردم نگاه میکنم... :/
هیمآ...♡
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
خب از اونجایی که روایتگر و تاویل دارن توجه زیادی به این نشون میدن، منم به خودم اومدم که بیام و ادامش بدم😂