هیمآ...♡
مریضی؟ نه لطفا. خدایا نه لطفا. بدن عزیزم نه لطفا. سلول های عزیز، نه لطفااااا
به خواهش هام توجهی نکردن
دیشب که رفتیم خونه مامان اینا، بابا کشیک بود و خونه نبود. مامان که بهش زنگ زد بهش گفتم: نمیشه به بابا بگی بیاد خونه؟ کشیک نمونه؟
بابام که صدامو شنید به مامانم گفت گوشی رو بده بهم و شروع کرد باهام حرف زدن، نمیدونم اون چند لحظه چم شد که کنترل کردن بغضم انقد سخت شد.
فقط سعی میکردم تند تند حرف بزنم و مکالمه رو زودتر تموم کنم تا بابام یا مامانم یا همسرم یا حتی داداشم، متوجه بغضم و اشک حلقه زده توی چشمام نشن...
ببینم فرزندم چه پیجی زده🌝
حالش خیلی خوبه، میذارم براتون شمام اگه خواستید برید پیشش🥲
@ayemeshkat
پ.ن: ایدی اینستا ست
پ.ن۲: *فرزندم: فاطمه😁
حالا به تجربه آموختم و می دانم زمان زیادی خواهد برد تا بتوان امید را به قلبی که در لحظه ای کوتاه ناامید شده، بازگرداند.
@Lebasshakhse
کاش میتونستم بدنمو چند ساعت بخوابونم و وقتی حالم خوب شد بیدارش کنم. ولی انقد بدنم درد میکنه که حتی نمیتونم بخوابم...