لعنت بهشون که عروسی امروز مونو انقدر با بغض قاطی کردن.
که انقدر مردم مونو داغدار کردن.
که بچه هامونو زیر آوار گذاشتن.
لعنت به خودشون و طایفه شون.
لعنت به لحظه لحظه نفس هایی که میکشن.
بیشرف های کثیف.
https://eitaa.com/himayejan/20648
گرفتیم و سعی میکنیم خودمونو حفظ کنیم تا به خوبی تموم شه
https://eitaa.com/himayejan/20651
خیلی سخته
همه مون گُنگ ایم نمیدونیم تو چه حالی هستیم...
انشالله به حق مقام و جلالِ صاحبِ امشب، دونه به دونهی موشک ها خار بشه بره تو اعماق وجودشون، از ریشه نابود شن که نسل کثیف و نحس شون منقرض بشه.
یکی از خانومای فامیل که سر میز ما نشسته از وقتی خبر حمله ایران رو شنیده داره مسخره میکنه، فقط یه نمهی دیگه مونده تا پاشم باهاش دعوا کنم و آبرو خانواده همسرم رو ببرم☺️
دیشب خواهرشوهرم اینا رو گذاشتیم خونه شون و برگشتیم. از خونه شون تا ماشین که داشتیم توی کوچه راه میرفتیم خیلی وحشتناک صداها شروع شد. جوری که وسط کوچه همینجوری یخ زدیم و نتونستیم تکون بخوریم. چهار پنج تا صدا اومد و هر کدوم نزدیک تر میشد، آخری انقدر نزدیک بود که شهادتین گفتم و آماده شدم که بعدی بخوره تو سر مون.
نخورد.
سوار شدیم و برگشتیم،نفسم هنور کامل بالا نیومده بود که توی راه از برج میلاد رد شدیم، اونجا وحشتناک تر بود.
یه جوری صدای انفجار می اومد که آسفالت و ماشین باهم تکون میخوردن.
رفتم به بابام اینا سر بزنم. عمه هام هم اونجا بودن. انقدر ترسیده بودم و میلرزیدم که نزدیک یک ساعت عمه هام و بابام داشتن آرومم میکردن با آب قند و آب طلا و...
همه اینا رو گقتم که بگم، بله، من ترسیدم.
خیلی هم ترسیدم.
جوری که آخرش با قرص آرامبخش خوابم برد.
همیشه فکر میکردم قوی تر از این حرفام. همیشه فکر میکردم ایمانِ کافی برای مقابله با این موقعیت هارو دارم. فکر میکردم اونقدر تقوا دارم که نترسم.
ولی نداشتم. ندارم.
فکر یه چیزه، قرار گرفتن توی موقعیتش هم یه چیز دیگه...
از دیشب دارم فکر میکنم نسل مامان بزرگم اینا چجوری هشت سال زیر بمب بارون زندگی کردن؟ هشت سالی که ما هیچی، عملا هیچی تسلیحات نداشتیم...
به هر حال... من ترسیدم ولی میدونم که باید خودم رو قوی تر کنم.
این وضع ممکنه همینطور ادامه داشته باشه، من نباید هر بار اینجور بشم. باید آماده باشم، امادهی موقعیت های سخت تر...