هدایت شده از مود پزشکی|MedMood🇮🇷🇵🇸
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون کپشن مرتبط با پست رپلای شده
🌱 • | @MEDSTUMOOD | •
🔻دعای ابودرداء
♦️شیخ عباس قمی ره در کتاب مفاتیح الجنان دعایی را آورده است عجیب و غریب و بسیار کاربردی...
و آن دعا و شرح قصه آن چنین است:
🔻🔻🔻🔻
شيخ ابن فهد روايت كرده:
روزى به ابودرداء خبر دادند:
خانه ات سوخته است، گفت نسوخته، ديگرى خبر داد، باز همان جواب را داد تا سه مرتبه معلوم شد تمام خانه هاى اطراف جز خانه او سوخته اند! به او گفتند: تو از كجا مى دانستى كه خانه تو در آتش نسوخته است؟
او گفت: زيرا خود با همین گوشهایم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه ایشان فرمودند:
♦️هركه این دعا را در صبحگاهان یکبار بخواند، در آن روز هیچ بدی و مکروهی به او نمى رسد، و اگر این دعا در هنگام شب خوانده شود، هیچ بدى و ناراحتی به او نرسد، و من امروز البته اين دعا را خوانده بودم: بدین سبب خیالم راحت بود که هیچ اتفاق بدی به من امروز نخواهد رسید.
🔻حال اصل دعا:
اَللّهُمَّ اَنْتَ رَبّى لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ اَنْتَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ وَ لا حَوْلَ وَلاقُوَّةَ اِلاّبِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ ما شاءَاللَّهُ كانَ وَ مالَمْ يَشَاءْلَمْ يَكُنْ
اَعْلَمُ اَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْئٍ قَديرٌ وَ اَنَّ اللَّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَيْئٍ عِلْماً
اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسى وَ مِنْ شَرِّ قَضاءِ السُّوءِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذى شَرٍّ وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ اَنْتَ آخِذٌ بِناصِيَتَها اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ
🔻ترجمه دعا:
خدايا تويى پروردگار من، معبودى جز تو نيست، بر تو توكّل كردم و تو پروردگار عرش بزرگى، و هيچ جنبش و نيرويى نيست مگر به خداى برتر بزرگ، آنچه خدا خواست شد، و آنچه نخواست نشد، مى دانم كه خدا بر هرچيز تواناست، و به همه چيز از جهت علم احاطه يافته است.
خدايا به تو پناه مى آورم، از شرّ خود، و از شرّ قضاى بد، و از شرّ هر صاحب شرّى، و از شرّ جنّ و انس، و از شرّ هر جنبنده اى كه گيرنده مهار اختيارش هستى، به درستى كه پروردگار من بر راهى راست است.
♦️توصیه میشود این دعا را عزیزان حتما حفظ فرمایند و یا بر روی کاغذی نوشته و در محل دید در منزل یا محل کار قرار داده و هر روز یا هرشب بجهت دفع بلیات و اذیتها و ناراحتیها صبح و شام یکبار بخوانند.
💠🔴💠
🌸کانال قاصدک
https://eitaa.com/baharedoran
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
فکرشو نمیکردی با پول خودمون
پهپاد بفرستند رو سر خودمون!نه؟
#سیدکاظم_روحبخش
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
14030828_0258338.jpg
حجم:
14.5M
متن دعای ۱۴ صحیفه سجادیه که آقا سفارش کردن در کنار دعای توسل و سورهی فتح بخونیم.
بخونید و به معنیش توجه کنید و عشق کنید :)❤️
هدایت شده از مجهولات
حسین ستودهDardZiadeh-Sotoodeh.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
دووم بیار قلب صد پارهی عزیزم
محرم نزدیکه
پناهندهی هیئتش میشیم
اشک میریزیم
دوباره با رقیه و سکینه "بابا" صداش میکنیم
مشکی میپوشیم و کسی نمیگه چرا
شب اول نشد، سوم، نشد شب جمعه، نشد تاسوعای عباس، نشد دیگه آخرش صبح عاشورا موقع مقتلخوانی، بالاخره اشک میریزیم و دلمون گرم میشه هنوز خریدارمونه
دووم بیار کشتی طوفانزدهی صدپارهی من
دستمال اشکتو از کنار کفنت بردار
چیزی تا ساحل نمونده
محرم نزدیکه...
هدایت شده از داییناسِر🇮🇷
آقا (عمو) مرتضی خیلی مرد بودی :)
واقعا لایق شهادت بودی
روحت شاد مرد :)
خدا ب زن و بچت صبر بده :)
هیمآ...♡
آقا (عمو) مرتضی خیلی مرد بودی :) واقعا لایق شهادت بودی روحت شاد مرد :) خدا ب زن و بچت صبر بده :)
انشالله که همین لحظه و همین حالا، مهمون اباعبدالله و امیرالمؤمنین هستن...
خدا به شما صبر بده❤️🩹
سوره والعصر بخونید مدام...
هدایت شده از سرکارعِلیّه
بزارید راحتتون کنم...
هیچدشمنی
یهجوون علاف بیکار درسنخونِ نمازقضاشدهِی طبلتوخالیِ فقطشعاردهنده رو ترورنمیکنه!
چونگلولهگرونه...
خیلیگرون
پسیا از شهادت دم نزن یاخودت رو بساز…
.
دوست دارم بیشتر از این روزها بنویسم. تا وقتی که تموم شدن، برگردم و بهشون نگاه کنم و بگم این مسیری بود که من طی کردم برای بزرگ شدن...
هیمآ...♡
دوست دارم بیشتر از این روزها بنویسم. تا وقتی که تموم شدن، برگردم و بهشون نگاه کنم و بگم این مسیری ب
دیروز مامان رو بعد ۳۴ روز دیدم.
شام رو پیش شون خوردیم و بعد از بیشتر از یک هفته، برگشتیم خونه.
خیلی خیلی سخت بود. نمیخواستم بیام خونهمون. میخواستم پیش مامان و بابا و حسین بمونم.
ولی اومدم.
خبری از سر و صدا نبود و الحمدلله حالم خوب بود. تمرین ها و صحبت با مشاور خیلی حالم رو بهتر کرده بود.
ساعت از ۱۲ گذشته بود و داشتم از خواب بیهوش میشدم. یه دوش گرفتم و رفتم توی رختخواب و نفهمیدم چجوری خوابم برد.
برای نماز بیدار شدم. صداها دوباره شروع شده بودن... خیلی نزدیک و وحشتناک.
احساس کردم هرچی توی این چند روز تمرین کردم، هرچی از خاله زینب شنیدم، همهچیز یادم رفته. دوباره برگشتم به حالِ شب های اول.
همسرم رو بیدار کردم برای نماز و خودم قرص آرامبخش خوردم و نشستم توی رخت خواب و تا میتونستم گریه کردم.
حداقل این حرف خاله زینب یادم نرفته بود که گفت هرموقع احساس کردی باید گریه کنی، گریه کن.
صداها تا طلوع آفتاب ادامه داشتن و با هرکدوم شون، من یه فروپاشی دیگه رو تجربه میکردم.
تا طلوع آفتاب کنار همسرم گریه کردم و هقهق کردم و لرزیدم.
از خودم عصبانی بودم. از اینکه نتونسته بودم از حالِ خوبم مراقبت کنم و دوباره برگشته بودم به حالت اول، عصبانی بودم.
آفتاب که زد صداها یواش یواش قطع شدن.
دوباره خوابیدم اما بازم دو یا سه بار پریدم از خواب.
بیدار که شدم دیدم ساعت ۱۲ شده.
یادم اومد به دخترخالم قول دادم ساعت ۱ برای امتحان زبانش کمکش کنم.
یک ساعت وقت داشتم. بلند شدم و دوباره یه دوش گرفتم. انقدر گریه کرده بودم که ردِ لیزِ اشک هنوز روی کل صورتم مونده بود.
بعدش نماز خوندم و دخترخالم پیام داد که امتحانش شروع شده.
یادم اومد خودمم تا آخر امروز فرصت دارم امتحان بدم وگرنه ترم رو میفتم و پاس نمیشم.
امتحانش که تموم شد یکم توی گوشی چرخ زدم و مقدماتِ طراحی پوستر مراسم های محرم مونو شروع کردم.
دیگه ساعت داشت از ۲ میگذشت که بلند شدم و تازه نهار گذاشتم. الان هم رفتم همسرمو صدا کنم برای غذا که دیدم خوابش برده. منتظرم بیدار بشه تا غذا بخوریم.
اما، سخته!
بدون خجالت و احساس گناه میگم که ثابت نگه داشتنِ احوال و آرامشم خیلی سخته.
از جا پریدن با کوچکترین صدا و تپش قلب گرفتن با صدای بسته شدنِ در، سخته.
اینکه روحت یه چیزی رو قبول داشته باشه اما روان و جسمت همراهیش نکنه سخته. سخت و ترسناک.
اما بلند شدم و به نیت جهاد کار کردم.
به خاطرِ حرف آقا که گفتن به زندگی عادیتون ادامه بدین، بلند شدم.
ظرف شستم به نیت جهاد و غذا درست کردم به نیتِ نذریِ محرمی که داره میاد.
حین غذا درست کردن به عادتِ همیشگیم حدیث کسا گذاشتم و زندگیِ قبلیمو ادامه دادم.
خداشاهده که اینارو نمیگم برای ریاکاری یا اینکه بگم من خیلی خوب و مومنم.
نه! فقط دلم میخواد تلاش هامو بنویسم و نگه دارم.
میخوام یادم بمونه که من برای برگشتن به زندگیِ عادی و به روانِ سالم تلاش کردم.
حتی وقتی که برام مثل جون کندن بود.
بازم میگم، سخته و ترسناک! تمرکزِ قبل رو ندارم و همش انگار یکی داره توی دلم رخت میشوره.
ذهنم مدام داره جلو جلو میره و اذیتم میکنه و نمیذاره کارمو انجام بدم. جوری که موقع غذا پختن خودم و دو تا کبابتابهای تهِ ماهیتابه رو سوزوندم.
دستم رو هم داشتم با رنده میبریدم.
ولی برگشتم.
ولی به خاطر خدا و به خاطر حرف آقا، خودمو به زور بلند کردم و میکنم.
احتمالا امشب دوباره صداها بلند میشه و من دوباره حملهی عصبی بهم دست میده و قراره کلی گریه کنم و بلرزم.
اما به خودم قول میدم اگر صبحش چشم هامو باز کردم، دوباره صورتِ خیس از اشکم رو بشورم و به زندگی برگردم...
همین.
یادگارِ ۱۴۰۴/۴/۲