من؟
استاد خندیدن در مواقعی که نباید خندید و فوقدکتری گریه کردن در مواقعی که نباید گریه کرد🤌
هدایت شده از سرکارعِلیّه
https://eitaa.com/himayejan/20843
جون شما اصلا دست و دلم به کار نمیره سیسی 🎀
هرچی میره جلوتر بیشتر حرف عباس موزون رو میفهمم که میگفت: من عمیقا احساس تنهایی میکنم...
راست میگه.
ما خیلی تنهاییم بچه ها.
همه مون در نهایت خیلی خیلی تنها ایم.
به قول یه عزیزی
اگر لحظهی تولد مون کل دنیا هم بالا سر مون میبودن و ورود مون به دنیا رو خوشآمد میگفتن، بازم ما اون لحظه رو داشتیم تنهایی زندگی میکردیم.
ما تنهایی به دنیا میایم
تنهایی زندگی میکنیم
و تنهایی میمیریم.
حقیقت تلخیه
وقتی بهش فکر میکنم قلبم میگیره.
احساس میکنم یکی داره قلبمو تو مشتش مچاله میکنه.
ولی تنها چیزی که دلمو آروم میکنه اینه که توی همهی این تنهایی ها، فقط و فقط و فقط یکی هست که همیشه کنار مونه و تنهامون نمیذاره. و اون به اندازهی کافی هم، کافی هست!
و اون خداست...
میون اونهمه آدم که روی زمین اومده و رفته و قراره بیاد، میون اونهمه دریا و جنگل و کویر، میون اونهمه ستاره و کهکشون و آسمون، میون اینهمه بزرگی.
ما فقط خدا رو داریم و بعدش دیگه خودمون تک و تنها ایم.
تنهای تنها...
احساس میکنم اینم یکی از جلوه های خداست که وقتی از روحش درون ما دمید، توی ما گذاشتش.
نعوذبالله نمیخوام مقایسه بکنم ها.
منظورم اینه که وقتی ما خلیفهی خدا روی زمین هستیم، وقتی روح خدا درون مون هست، پس یعنی شبیه به خدا ایم.
یعنی هر کدوم مون توی وجود مون یه تیکه از خدا رو داریم.
و یکی از اون تیکه ها و شباهت ها، تنهایی عه.
یعنی همونجوری که خدا تنها و واحده، ما هم تنها ایم.
منظورم از تنهایی، تنهاییِ وجودی عه.
وگرنه متوجه حضورِ ائمه و معصومین و خانواده و دوست هامون هستم.
من دارم از یه تنهاییِ ریشه ای حرف میزنم.
نمیدونم میتونم منظورم رو درست برسونم یا نه...؟