eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 ویژه یک دیدار؛ برای امروز و فردا 🎥 مردم عزیز ایران! در روزهای آغازین سال ۱۴۰۵ و با اعتقاد به آیه شریفه‌ی وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، این سخنان حضرت آقای را ببینید... 💻 Farsi.Khamenei.ir
سلام. نه دو فصل بعدی داستان‌های جداگونه داره. داستان فصل اول تو خودش تموم میشه.
---✿💠❀💠❀💠✿---‌ پست ۱ | پذیرفتن ترس، نه سرکوب آن 🌿 وقتی جنگ و ناامنی اطراف ما رو گرفته، اولین قدم پذیرش اضطرابه، یعنی سرکوب و انکارش نکنیم، فقط ترس‌ها رو نامگذاری کنیم به این شکل: من از بمباران می‌ترسم من از این می‌ترسم که عزیزام رو از دست بدم من می‌ترسم فردا بدتر از امروز باشه من از تنها موندن توی این وضعیت وحشت دارم من از این می‌ترسم که هیچ کنترلی روی زندگیم نداشته باشم من می‌ترسم نتونم از خانواده‌ام محافظت کنم من از آینده‌ی شغلیم می‌ترسم، اینکه همه‌چیز بی‌ثبات بشه من از این می‌ترسم که این وضعیت هیچ‌وقت تموم نشه ❌نکته‌ها: نمی‌نویسی: «نباید بترسم»، «من خیلی ضعیفم که می‌ترسم» → این‌ها قضاوت‌ هستند⛔️ فقط می‌نویسی: «من می‌ترسم از…» و می‌گذاری همون‌طور بمونه ✏️ تمرین: هر ترسی که امروز به ذهنت اومد، روی کاغذ بنویس بدون تحلیل، فقط ثبت کن ✍🏻 ---✿💠❀💠❀💠✿---‌ https://eitaa.com/joinchat/677839623C2b94e05b92 ble.ir/join/4npHTCxxXu
خدایا به من صبر جمیل، عظیم، شدید و مدید عطا کن قربونت برم🤲 نذار یه رفتاری بکنم و یه حرفی بزنم که گند بزنم به روابطم با ملت🙏
کظم غیض💆🏻‍♀
خاله جان با زبونش سجیل شلیک میکنه🚀✅️ مکالمه‌ی خاله‌ی مامانم با دخترش تو گروه*
هدایت شده از هیمآ...♡
عشق در شوق سلامی ست سر ساعت هشت :)
باید سریعتر روایت‌هایی که از مردم میبینم رو بنویسم. برسم خونه میگم براتون. از اینکه دونه‌ به دونه‌ی این مردم چه داستان هایی دارن. و چقدر عاشق این مردم‌ام، این مردمِ شریف...
این شب ها دلم میخواد با صدای بلند شعار بدم. ولی همیشه نمیشه. چرا؟ حقیقتش به خاطر بغضی که به گلوم چنگ میزنه. قدم به قدم که راه میرم و مردم رو می‌بینم، یه بهونه‌ی جدید برای بغض کردن و البته افتخار کردن به خاطر مردم ام به چشمم میاد. حالا میخوام یه سری از اینا رو بنویسم که به یادگار بمونه. البته نمیدونم نوشتن میتونه حق مطلب رو ادا کنه یا نه؟ کلمات میتونن شکوه این مردم رو به دوش بکشه یا نه؟ جمله ها میتونن دِین مساله رو ادا کنن یا نه...؟
روایت این شب‌ها امشب، ۴۰۵/۱/۱۰ سوژه اولی که به چشمم میخوره این حاج‌آقا ست. امشب شب دومیه که می‌بینمش‌. جز اولین نفر ها میاد، تنها هم هست. در های ماشینش رو باز میکنه و سرود حماسی میذاره و یه تنه شروع به پرچم چرخوندن میکنه. حین‌ش به پلیس هم کمک میکنه و راه ماشین هارو باز می‌کنه، کمک شون میکنه درست پارک کنن یا آدرس بهشون میده. پیرمرد خسته نمیشه. بی وقفه پرچم تکون میده و کاری هم به کسی نداره. خودش با خودش و مراسم کیف میکنه. امشب اول مراسم دیدمش، ولی دیشب وقتی مراسم کامل تموم شده بود و همه رفته بودن دیدم‌ش. همه رفته بودن و خیابون دیگه خالی بود ولی بازم تنها تو میدون وایساده بود و پرچم تکون می‌داد. با خودم میگم کاش دیشب ازش عکس گرفته بودم، دیشب شکوهی که توی تنهایی داشت خیلی بیشتر بود...
راهپیمایی شروع میشه و شروع به راه رفتن میکنم. سیل جمعیت هر لحظه بیشتر میشه و صدای شعار ها بلند تر... آقایی که سوار ماشین صوت هست بلند شعار میده و مردم بلندتر باهاش تکرار میکنن. توی صداهایی که میاد متوجه یه صدای متفاوت از پشت سرم میشم. صاحب صدا با تمام توان بلند و رسا شعار میده ولی صدای متفاوتی داره. یه صدای گرفته، کلفت، و البته کمی نامفهوم! یکم دیگه دقت میکنم، صدا، صدای یه مرد میانسال و معلوله! مشخصه توی حرف زدن مشکل داره. برنگشتم که نگاهش کنم برای همین روی صداش زوم میکنم. بیشتر از اینکه کلمه از دهنش خارج بشه، آوا خارج میشه! اما همون رو هم بلند و رسا فریاد میزنه. از صداش مشخصه که فقط توی حرف زدن مشکل نداره، مشکل جسمی و حرکتی و رفتاری هم داره. دلم میخواد برگردم نگاهش کنم اما میدونم به محض اینکه چشمم بهش بیفته بغضم تبدیل به اشک میشه برای همین خیلی مقاومت میکنم که برنگردم و به راهم ادامه بدم. کمی که جلوتر میریم مرد از ما جلو میزنه و ناخودآگاه نگاهم بهش میفته. درست حدس زده بودم. مرد مشکل حرکتی داشت و به سختی راه می‌رفت. از چهره‌ش هم مشخص بود معلولیت داره. ولی لحظه ای شعار دادن رو ترک‌ نکرد. اونقدر مشتاق بود که حتی از منِ جوون هم جلو زد و توی جمعیت گمش کردم. اما آخر مراسم دوباره دیدمش. موقع دعای فرج خوندن اومد جلوی جلو ایستاد و دست هاشو بالا برد و با همون صدای نامفهوم اما معصومش شروع به دعا خوندن کرد. دیدن مرد معلول خیلی زیبا بود. اونقدر که مقاومت کردن برای گریه نکردن در برابرش خیلی سخت بود. با خودم فکر کردم کاش درد و بلای این مرد معصوم و آسمونی، بره بخوره تو سر همه اون کسایی که به چندرغاز وطن شونو فروختن و رفتن توی لشگر کفر.
همچنان به راه ادامه میدم. اینبار جلومون یه پیرزن تنهاست که با یه دستش صندلیِ متحرک‌ش رو دست گرفته و با اون یکی دستش عصا گرفته. این پیرزن هم با اینکه عصا داره اما باز هم از ما تندتر راه میره. با خودم فکر میکنم انگار واقعا نسل انقلاب ۵۷، دوباره جون گرفتن و دارن روزهای ۴۷ سال پیش رو بازم زنده میکنن. چندتا خانوم هم کنار ما راه میان. پیرزن رو که می‌بینن یکی شون بهش میگه: "ماشالا به شما حاج خانوم. خدا بهتون قوت بده. خدا بهتون سلامتی بده. ماشالا که با این وضع توی میدون هستین." پیرزن حتی سرعتش رو کم نمیکنه! همونطور که راه میره سرش رو برمیگردونه و با یه لحنی که انگار میخواد بگه: "وا! این چه حرفیه؟!" میگه: وظیفه‌ست! لبخند میزنم. این نسل همه‌ی زندگی‌ش رو پای انقلاب گذاشته. همه‌ی جوونی‌ش رو، آرزوهاش رو، امیدش رو، عمرش رو... اما اونقدر متواضع و بی توقع عه که حتی وقتی ازش تشکر می‌کنی ناراحت میشه و حتی ذره ای توقع از هیچ‌کس نداره... یعنی ما هم سالها بعد اینجوری میشیم؟