eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از هیمآ...♡
شاید صدا، همون امتحانیِ که خدا واسه من گذاشته کنار.
هدایت شده از آمین؛
اینم از دیشب حدودا ساعت یکونیم که از محل مراسم راه افتادیم به سمت اصفهان. امروز اولین باری بود که اصفهان نمازمو کامل خوندم. 🥲😍 (بین خونه پدرم و خونه خودمون دوساعت فاصل هست)
هیمآ...♡
اینم از دیشب حدودا ساعت یکونیم که از محل مراسم راه افتادیم به سمت اصفهان. امروز اولین باری بود که ا
حتی با دیدن همین دو تا عکس هم کلی کِلِ نکشیده روی گلوم سنگینی کرد. از راه دور کیلیلیلیلیلیلی بهت🥲✨
هدایت شده از مجهولات
『برای هیمآ...♡』 سلام هیمای عزیزِ ۲۰ ساله من؛ سلام مامانِ زینب کوچولو؛ این نامه را از ده سال آینده برایت می‌نویسم. از ۳۰ سالگی‌ات. روزهایی که زینب دیگر آن نوزاد یازده‌روزه نیست که برای بادگلو گرفتن و بیداری‌های شبانه‌اش با چشم‌های کاسه‌خون بیدار بمانی. بزرگ شده، راه می‌رود، حرف می‌زند و همان‌طور که آرزو داشتی، دختری شده که به وجودش افتخار می‌کنیم. خیالت راحت باشد، آن «روزهای خاکستریِ مه‌گرفته» گذشتند و خورشید از پشت ابر بیرون آمد. برنامه‌ی خدا، همان‌طور که همیشه با تمامِ وجودت باور داشتی، خیلی قشنگ‌تر از برنامه‌ی ما بود. می‌دانم الان چقدر خسته‌ای. می‌دانم غصه خوردی که کلاست را از دست دادی، می‌دانم از صدای انفجارها ترسیدی و تنت لرزید، و می‌دانم شب‌ها وقتی همه خوابند، احساس تنهاییِ عجیبی به سراغت می‌آید و از «نرسیدن و پلاسیده شدن» می‌ترسی. دلیل اصلی نوشتن این نامه، دقیقاً همین ترس توست. من آمده‌ام تا یک هشدار حیاتی به تو بدهم که اگر امروز آن را نشنوی، آن هیمایِ پر از استعداد و کمال‌گرا را برای همیشه در روزمرگی‌ها از دست می‌دهی: هشدار من به تو این است: مراقبِ «فدا کردنِ کاملِ خودت» در لباسِ مقدسِ مادری و همسری باش. تو دختر فهمیده‌ای هستی؛ همان‌طور که خودت متوجه شدی «دیسیپلینِ ربات‌گونه» برای ما زن‌ها یک دروغ بزرگ است، این حرف که «زن باید تمام خواسته‌ها و آرزوهایش را به خاطر فرزند و شوهرش مسکوت بگذارد» هم یک دروغ بزرگ‌تر است. خطر اینجاست که تو در دلِ این بدوبدوها، عشقِ بی‌نهایتت به زینب و همسرت، و تلاش برای اینکه بهترین باشی، «هیمایِ نویسنده»، «هیمایِ دانشجو» و دختری که می‌خواست با قلمش اسلحه بسازد را فراموش کنی. خطر این است که آن‌قدر درگیرِ روتین‌های بی‌پایانِ شستن و خواباندن و پختن شوی که روزمرگی تو را ببلعد و یک روز چشم باز کنی و ببینی فقط یک «سایه‌ی خسته» از تو باقی مانده است. عزیزم، زینب برای خوشبخت شدن به مادری نیاز ندارد که تمامِ آرزوهای خودش را چال کرده باشد تا فقط به او برسد؛ زینب به مادری نیاز دارد که شاد باشد، رشد کند، درس بخواند، کتاب بنویسد (مثل مامانِ خودت که الگویت بود) و یک «درختِ زنده و سبز» باشد تا دخترش در سایه‌ی او قد بکشد. پس قلمت را زمین نگذار. برای خودت وقت بگذار، حتی اگر شده روزی پانزده دقیقه. اگر کلاسی را از دست دادی فدای سرت، دوباره برش می‌داری، اما اجازه نده این حسِ «عقب ماندن از زندگی» در تو ریشه بدواند. تو عقب نیستی، تو در حالِ تجربه یک فصلِ سخت و جدیدی. خدا تو را با تمام این استعدادها آفریده و رسالت تو فقط در یک نقش خلاصه نمی‌شود. به خودت حقِ اشتباه بده، از پشیمان شدن بعد از حرف زدن نترس و یادت نرود: هدفِ زندگیِ ما شاد بودن است. محکم باش دخترِ قشنگم؛ تو خیلی قوی‌تر از ترس‌هایت هستی. دوستدار تو، خودت در ۳۰ سالگی 🌱✨ @mjholat
قلبم ذوب شد قشنگگگ😭✨ خیلی خیلی قشنگ بود وای وای😭✨✨✨
هر بندش زیبا و قشنگ و پرمعنا بود. ایستاده برای خلاقیت‌ت دست میزنم حمیده خانوم جعفری🤌✨✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزهایی از زندگیم بود که به تباهی گذشت. اون روزها، شبانه روز رو به صدای یه بنده خدا ای میگذروندم. یه جورایی نماد روزهای تباه زندگیم، شده صدای اون فرد. تا می‌شنوم تک تک اون لحظه ها یادم میاد... حالا چندین ساله که شنیدن اون صدا رو برای خودم حروم کردم و تلاش می‌کنم که اون زمان هارو فراموش کنم، ولی هر چند وقت یه بار یا اتفاقی دوباره به گوشم میخوره، یا یه نشونه‌ای ازش خودشو بهم نشون میده و دوباره اون روزها رو یادآوری میکنه.
هدایت شده از هیمآ...♡
عاشق تهران و جریان زندگی‌ای ام که توش جریان داره. عاشق خیابون های شلوغش و شب های زنده‌اش. عاشق نزدیکِ خانوادم بودن و... و هیچوقت دوست ندارم ترکش کنم. ولی اگر فقط و فقط یک جا باشه که حاضر باشم چشم بسته تهران رو ترک کنم و برم اونجا زندگی کنم، اونجا قطعا مشهده :) واقعا حرم و آرامش‌ش به همه چیز می‌ارزه... :)
https://eitaa.com/himayejan/22411 نه بابا دیگه اونقدرم تباه نبودم😔😂 یه سری موسیقی عادی بودن که اون روزا من روشون قفلی زده بودم و زیاد گوش میکردم. اولین و آخرین باری که صدای یه پسر جوون رو به عنوان مداح شنیدم، صدای داداش کوچیکه حسین طاهری بود. که البته اونم بعد از همون یه بار دیگه گوش نکردم و صدای باباش و داداشش رو ترجیح دادم😂