هدایت شده از سرکارعِلیّه
رفقا این سوره ۱۱ تا آیه داره و خوندنش دو دقیقه طول میکشه و حتی کمتر! اما همین سوره کوچیک به فرموده امام عزیزمون، امام صادق (ع)؛ کفاره گناهان یک هفته ما میشه... 😍
+ پس چرا این فرصت رو از دست بدیم؟ 💕
باید خودمون رو عادت بدیم به خوندن این سوره در شب های جمعه. از همین کارهای ساده شروع کنیم. 👌🏻
از همین کارای کوچیک شروع کنیم تا کم کم خدا به ایمان ما برکت بده و روح ما رشد پیدا کنه و برای انجام کارهای بزرگتر آماده بشه...💪🌱🫀
پ.ن: قبل خوندنش حتما نیت داشته باشید، اولا برای رضای خدا بعد هم به انتخاب خودتون: به نیت فرج، هدیه به شهدا، هدیه به ائمه و..
با همین نیت ها و بدون هیچ زحمتی ارزش کارتون رو هزار برابر کنید! 🏅💌
.
داستان جدید نوشتم.
ژانرش سورئال و غیر واقعیه ولی کاش واقعی بود و همچین جایی وجود داشت.
کتابخانهی عطر ها
عصرها که خورشید با آخرین رمقهایش به شیشههای بلند و مشجر کتابخانه میتابد، ذرات غبار در هوا طوری میرقصند که انگار تکههایی از حافظهی کل جهان در فضای اتاق معلق شده است.
اینجا، در انتهای کوچهی بنبستی که روی هیچ نقشهای نامش ثبت نشده، بوی کاغذِ کاهیِ کتابها با چیزی عجیبتر آمیخته میشود؛ بوی عمقِ لحظهها!
اینجا و پیرمردی که اینجا را اداره میکند، سالهاست که وظیفهی حفاظت از خاطرات را به دوش میکشند.
پیرمرد که قامتش زیر بارِ سالها امانتداریِ لحظهها خمیده شده، عینک تهاستکانیاش را روی بینی جابهجا میکند و مشغول مرتب کردن شیشههای بلورین عطر هایش میشود.
شغل او، که خودش به آن «عطر_صحافی» میگفت، در هیچ لغتنامهای پیدا نمیشد. مردم از راههای دور و نزدیک به سراغش میآمدند، نه برای امانت گرفتن کتاب، بلکه برای ثبتِ ابدیِ رایحهیِ لحظاتی که میترسیدند در غبار زمان گم شوند.
پیرمرد معتقد بود کلمات ناقصاند و عکسها بیروح؛
چشم ها دروغ میبینند و زبان ها درپغ میگویند پس فقط «بو» است که میتواند قلب آدم را مستقیم به یک بعدازظهرِ مخصوص در سالیان دور پرتاب کند.
کار او این بود که خاطرات شفاهی مردم را بگیرد و آنها را به فرمولهای شیمیایی تبدیل کند و در نهایت عطر آن لحظه را تحویل شان بدهد.
مثلاً اگر پدری بخواهد بویِ "اولین لبخندِ فرزندش" را ثبت کند، آن لحظه را برای پیرمرد تعریف میکند و پیرمرد ترکیبی از بویِ شیرِ گرم، پودر بچه و خنکایِ لثههای نوزادی را در یک شیشهی کوچک بلورین میسازد. سپس این شیشهها را در دلِ کتابهایی که صفحاتشان برای جا دادن بطریها تراشیده شدهاند، جاسازی میکند.
کتابخانهی او، انبارِ عظیمِ لحظاتِ خوشبختی و ذوق، اندوه و حتی حسرتِ آدمهاست که در قالب هزاران شیشه، پشتِ جِلدهای چرمی صبوری میکنند.
پیرمرد همچنان مشغول تمیز کردن شیشههایش است که درِ سنگین کتابخانه با نالهی خفیفی باز میشود. پیرمرد سرش را بلند نمیکند؛ اما از صدای قدمهای لرزان و بویِ تردیدی که با ورود دختر جوان در فضا میپیچد، میفهمد که این بار با یک خاطرهی معمولی طرف نیست!
دختر جلوتر میآید و در میان قفسههایی که بوی "دلتنگی بعد از سفر" و "شادیِ اولین برف" میدهند، میایستد.
پیرمرد، در حالی که شیشهی کوچکی را با پنبه پاک میکند، با صدایی که انگار از تهِ یک چاه کهنه میآید، زبان باز میکن: «دنبال عطری میگردی که گمش کردهای دخترم؟ یا میخواهی بویِ لحظهای را که داری، برای روزهای پیریات در شیشه حبس کنم؟»
دختر لبخند هول هولکیای میزند: «هیچکدوم آقا... من دنبال چیزی میگردم که... که هیچوقت نبوده. من شنیدمم شما میتونید بویِ اتفاقی که قرار بوده بیفته، ولی در آخرین لحظه مسیرش عوض شده رو هم بسازید.»
پیرمرد بالاخره سر بلند میکند. از پشت شیشههای ضخیم عینکش، چشمهایش دو دو میزنند. او هزاران عطر را صحافی کرده بود؛ اما درخواست دختر، بویِ "خلاء"، بوی "نبودن" میداد...
پیرمرد چهارپایه چوبی را پیش میکشد: «بشین و بگو. برای ساختنِ چیزی که نبوده، باید بدونم چه چیزی جای خالیش رو سنگین کرده و حسرت چه چیزهایی رو با نبودنش به دلت گذاشته.»
دختر مینشیند و به ستونی از کتابهای قدیمی خیره میشود:
«هفت سال پیش، توی یک غروب پنجشنبه، قرار بود کسی رو در ایستگاه قطار ببینم. اون توی نامهاش نوشته بود که وقتی بیاید و برسد، تمام آن سالهای دوری رو با یک آغوش تموم میکنه.. نوشته بود با خودش بویِ باروتِ لباسهای جنگیش و عطرِ گلهایِ وحشیِ کوهستان رو میاره...
من اون شب بهترین لباسم رو پوشیدم، بهترین عطر ام رو زدم و به ایستگاه رفتم. قطار اومد، بخارِ لوکوموتیو همهجا رو گرفت، اما اون... اون هرگز از پلههای واگن پایین نیومد»
نگاه غمگینی به پیرمرد میکند و ادامه میدهد:
«سالها بعد فهمیدم که همون شب، توی همون کوهستانِ با گلهای وحشی، برای همیشه چشماش رو بسته...
آقا، من بویِ اون لحظهای رو میخوام که اون قرار بود از پلهها پایین بیاد و من رو بغل کنه. من بویِ "رسیدن" رو میخوام.»
پیرمرد آهی میکشد آرام آرام به سمت انتهای قفسهها میرو ؛ جایی که روی قفسهاش نوشته شده: «دستنوشته های ناتمام».
کتابی کهنه را بیرون میکشد و انگار که بخواهد آن را بلند بلند بخواند، میگوید:
«ساختن بویِ خوشبختیای که اتفاق نیفتاده، سخته. چون باید از "تلخیِ واقعیت" بگذری تا به "شیرینیِ خیال" برسی.»
پیرمرد پشت میزش برمیگردد. او ابتدا شیشهای از عطرِ "انتظار" برمیدارد: بویِ فلز و چای سرد شده...
بعد قطرهای از «امید» به آن اضافه میکند که بویِ شکوفههای سیب میده. سپس، با دستانی لرزان، اسانسی بیرون میکشد که خودش آن را «بویِ ابدیت» مینامد؛ رایحهای که انگار بویِ نوری بود که از لای درِ نیمهباز به اتاقی تاریک میتابد.
چند دقیقهای سپری میشود و در نهایت پیرمرد، شیشهی بلورین را درون کتاب جاسازی میکند و با نخی ابریشمی، جلد چرمیاش را میبندد:
«بگیر دخترم. اما یادت باشه، این عطر رو فقط یک بار بودکن. بیشتر از اون، آدم رو توی دنیایی که وجود ندارد غرق میکنه!»
دختر با دستانی لرزان، کتاب را باز میکند.
ناگهان فضای سنگین کتابخانه تغییر میکند و بویِ تندِ باروت که با عطرِ مستکنندهیِ گلهای وحشی آمیخته شده است، فضا را پر میکند.
اما در میان اینها، چیزی نایاب تر هم بود!
بویِ گرمایِ یک کاپشنِ پشمی و بویِ آغوشی که به او نزدیک میشود...
دختر چشمانش را میبندد. در آن لحظه، او دیگر در آن کتابخانه نبود. او روی سکوی شماره ۴ ایستگاه قطار بود. قطار سوت میکشید و مردی با لبخندی که بوی زندگی میداد، به سمت او میدوید و تمام آن هفت سال تنهایی، مثل دودی در باد ناپدید میشد.
حالا برای چند ثانیه هم که شده، او واقعاً «رسیده» است.
دختر چشمانش را باز میکند. صورتش خیس از اشک است اما لبخندی به لب دارد که سالها با او بیگانه بوده است. کتاب را به سینه میچسباند و با نکاهی سرشار اژ قدردانی به پیرمرد نگاه میکند.
پیرمرد لبخند میزند و میگوید: «بهایی نداره. تو اینقدر به اون لحظه معتقد بودی که خودت بهش جون دادی. فقط بذار این کتاب توی خونهات بسته بمونه.
میدونی؟ زندگی کردن میونِ بوهایِ واقعی، هرچند تلخ، بهتر از گم شدن توی عطرِ خیالی هست که هرگز نبوده.»
دختر لبخند تلخی میزند و از کتابخانه بیرون میرود. در با صدای نالهی دیگری بسته میشود و پیرمرد به صندلی جوبیاش برمیگردد و مشغول تمیز کردن بقیهی شیشه ها میشود.
و همانطور که پنبه را روی شیشهها میکشید به این فکر میکرد که فردا، صاحبِ چه خاطره ای میآید و انتظار ثبت کردن عطر خاطرهاش را میکشد...؟
آیا فردا باید عطر خندهی کودکی را میان شیشهها بریزد یا عطر گریهای که در فراق عزیزی ریخته شده است؟
هیمآ...♡
چند دقیقهای سپری میشود و در نهایت پیرمرد، شیشهی بلورین را درون کتاب جاسازی میکند و با نخی ابریشمی
نیازمند همچین مکان و همچین پیرمردی در زندگیم هستم👈👉
هدایت شده از زیر یک سقف ❤️
دورهی رایگان سیاست و دلبری زنانه ♡
ویژهی بانوان در دو بخش؛
#هوشمندی_کلامی
#کارگاه_اقتدار_مرد
این دوره الحمدلله تا الان بیش از ۵۰ هزار دانشجو داشته با سطح رضایت بسیار بالا.
برای شرکت در این دورهی کاملاً رایگان که به صورت نذر فرهنگی در اختیارتون قرار میگیره وارد کانال زیر بشین👇
https://eitaa.com/joinchat/875823458Cf526927910
⛔️ورود آقایون به این کانال تحت هر عنوانی شرعاً جایز نیست⛔️
هیمآ...♡
دورهی رایگان سیاست و دلبری زنانه ♡ ویژهی بانوان در دو بخش؛ #هوشمندی_کلامی #کارگاه_اقتدار_مرد
مریم سادات رو از طریق سرکارعلیه شناختم، و خداروشکر که شناختم واقعا✨
با توجه به اینکه چند وقت پیش هم بحث ازدواج رو داشتیم و خیلی هاتون در شُرُفش هستید یا حتی متاهلاید، خیلی خیلی کانال مریم سادات رو بهتون توصیه میکنم🤌
به جز این دوره، یه عالمه دورهی دیگه و یه عالمه مطلب دیگه داره که مطمئنم کلی به درد همهمون میخوره🫂
ParhizkarPRHIZ023_0.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
.
اگر کسی سوره مؤمنون را تلاوت کند خداوند آخر کار او را به سعادت و خوشبختی ختم می کند و اگر همواره در "روزهای جمعه" بر قرائت سوره «مؤمنون» مداومت داشته باشد جایگاه او در منزل فردوس خواهد بود
|•امام صادق علیه السلام فرمود•|
#مداومت_بر_تلاوت_سوره_مومنون
#روز_جمعه
#عاقبت_بخیری
🏷 @sheykhramezani
.
هیمآ...♡
. اگر کسی سوره مؤمنون را تلاوت کند خداوند آخر کار او را به سعادت و خوشبختی ختم می کند و اگر همواره د
بخونیم باهم؟🤍
آیه هاش زیاده، ولی چون کوتاهه زود تموم میشه، خیلی وقت نمیگیره✨