14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا به او میگفتیم ایرانی ترین رهبر ؟
یک دلیل از صد دلیل
#منتشر_کنید
@hariradeli
هیمآ...♡
چرا به او میگفتیم ایرانی ترین رهبر ؟ یک دلیل از صد دلیل #منتشر_کنید @hariradeli
هنوز نبودنت باورم نمیشه عزیزِ قلبم...
یعنی این صدای زیبا رو دیگه قرار نیست بشنویم؟
باورم نمیشه...
حس میکنم که انگار جایی پشت پردههای حسینیه نشستی و منتظر یه فرصتی تا دوباره پرده هارو کنار بزنی و بیای و قلب مونو آروم کنی❤️🩹
این شبا خیلی دلم میخواد برم و به خیابون کشور دوست سر بزنم.
اما دروغ چرا؟ هنوز جرات رو در رو شدن با صندلیِ خالیت رو ندارم.
هنوز جرات ندارم پام رو توی کشور دوست بذارم در حالی که میدونم این دفعه دیگه دیداری در کار نیست...
اولین بار وقتی تلویزیون داشت مستندش رو پخش میکرد اتفاقی دیدمش. اینکه تازه عقد کرده بود خیلی دلم رو سوزوند و تحت تاثیر قرار داد.
رفتم در موردش خوندم، هرچی بیشتر میخوندم انگار بیشتر باهاش احساس راحتی و همذاتپنداری میکردم.
واقعا حس یه داداش واقعی رو بهم میداد. بعدش کتاب هاشو خوندم و دیدم چقدددر زندهست... چقدر روی زمین دستش بازه...
تا اینکه یه شب خوابش رو دیدم که اون مفصله. ولی خواب زیبایی ازش دیدم :)
هرچی بیشتر باهاش مانوس میشدم بیشتر خودش رو توی زندگیم پررنگ میکرد.
یه روز یه ارائه ای داشتم که خیلی استرس داشتم، قبل از ارائه دستم رو گذاشتم روی پلاکیکه گردنم بود و عکسش روی پلاک حک شده بود و بهش گفتم: کمکم کن.
سرمو آوردم بالا که ارائه رو شروع کنم واقعا یه لحظه گوشهی کلاس دیدمش که وایساده بود و بهم میخندید...
اره خلاصه، خیلی خیلی شهید حیّ و زندهایه.
البته همهی شهدا زنده ان.
خیلی ناراحتم که الان مثل گذشته وقت نمیکنم باهاش حرف بزنم یا کتاباشو بخونم، اما هنوز ته دلم داداش عباسِ بزرگتر منه که پیش خدا کلی واسطه میشه برام.
عباس موزون قرار بود فقط به فلسفه اخلاق ساده به ما درس بده، ولی داره تمااام مبانی انسانی و فلسفی و منطقی و ریاضی جهان رو دری میده.
قشنگ پولی که میگیره رو حلال میکنه واسه خودش🤌
مثلا امروز اینطوری بود که دیشب زینب کلاااا نذاشت بخوابیم.
دوتایی هر کاری به فکر مون میرسید کردیم، اخرش بردیمش حموم بلکه آروم بشه (آب رو خیلی دوست داره) ولی فقط همون چند دقیقهی حموم رو اروم بود و تا اومدیم بیرون فقققط میگفت منو راه ببرید، مام نوبتی راه میبردیم و خب تا ۵ صبح از کَت و کول افتادیم دوتایی😃
ماشالا هزار ماشالا هر روز هم داره تپل تر و سنگین تر میشه، واقعا ساعت ها راه بردنش سخته.
ولی خب به هر حال هرطوری بود دیگه ۵ صبح خوابیدیم و فقط برای شیر بیدار شد.
من تا یک خوابیدم و بعدش که بیدار شدم رفتم سر کلاس دانشگاه، این وسط هم وقتی ما خواب بودیم همسرم رفت یکم خرید خونه کرد و برگشت.
خداروشکر امروز کار نداشت برای همین کلا خونه بود.
بعدش حین کلاس نهاری که مامانم فرستاده بود رو خوردم. (اگه مامانم نبود این چند روز از گشنگی مرده بودیم.)
زینب هم که دیشب تا صبح نخوابیده بود کلا تو روز خواب بود. فقط دوباره برای شیر بیدار شد که شیر دادم و دادم همسرم که بخوابونش (رفت زینبو بخوابونه که خودشم کنارش بیهوش شد) و خودم برگشتم سر کلاس.
دیگه یه ذره تو گوشی چرخیدم و پیگیری چند تا از کارام رو کردم (انشالله میخوام دوباره تدریس رو شروع کنم، یکم از موسسهی زبان پیگیری های اونو کردم) بعدشم چون وقت دکتر داشتم پا شدم یه دوش گرفتم و آماده شدیم اومدیم دکتر.
الانم تو مطب منتظرم نوبتم شه. بعد از اینجا هم میرم خونهی مامانم اینا یه چند روز اونجا میمونم چون احتمالا همسرم سفر در پیش داره.
هیمآ...♡
مثلا امروز اینطوری بود که دیشب زینب کلاااا نذاشت بخوابیم. دوتایی هر کاری به فکر مون میرسید کردیم، اخ
امیدوارم واقعا برات جالب و ارزشمند باشه و کمک کنه ابهامت برطرف شه🌝❤️