اره جلسه اول قبل از اینکه همسرمو ببینم مامان شون تنها اومدن خونه مون. (خواهرش نیومد البته)
من از این فازا نداشتم که وای مگه من کالا ام که میخوان منو ببینن و بپسندن؟🦦 چون واقعا مامان همسرم خیلی خیلی محترمانه مطرح کردن و گفتن اگر اجازه بدین و مشکلی نداشته باشه جلسه اول رو من خودم تنهایی بیام، مامان منم چون اخلاقِ مادر پسر، از خود پسر براش مهم تر بود😀 خیلی استقبال کرد از اینکه جمع زنونه باشه تا مامان همسرمو بهتر بشناسه.
منم یه شلوار تقریبا جذب طوسی با یه پیرهن هم رنگش که یه ذره حالت دکلته داشت پوشیدم، یه ذره پیش شون نشستم بعد به بهونه درس رفتم تو اتاق تا مامانا راحت باهم حرف بزنن، انگار خواستگاری اوناست😂
(مثل اسب فضول بودم و دوست داشتم بشینم ببینم چی میگن ولی مامانم از قبل برام خط و نشون کشیده بود که باید برم تو اتاق تا راحت حرف بزنن😂)
هیمآ...♡
میتونم انقدر شلیل و گیلاس و انبه بخورم تا بمیرم
اصن کلا میوه های تابستون>>>>>>>
از اینکه وقتی با تلفن حرف میزنم یکی وایسه کنارم هی بگه کیه؟ چی میگه؟ اینو بهش بگو، اینم بگو و...
متنفرمممم متنفرررررر
خدایا ممنونم که بهم لیاقت دادی مادر بشم تا امسال بتونم با حضرت رباب همدردی کنم و برای داغِ دلش اشک بریزم...
تا حالا با هیچ کدوم از شخصیت های کربلا انقدر احساس قرابت نکرده بودم که امسال با حضرت رباب کردم❤️🩹