زندگی خرج نداره نداره نداره، ولی یهو یه جووووری خرج میتراشه که یه لحظه با خودت فکر میکنی نکنه تورو با بابک زنجانی اشتباه گرفته؟🦦
https://eitaa.com/himayejan/23366
سلام همدرد🤝
بنده هم امشب در یک حرکت انتحاری هرچیزی که نمیخواستم بگم رو گفتم. چرا؟ صرفا برای اینکه حوصله مون سر نره :)))
اخه یکی نیست بگه مگه تو دلقکی زن؟😭
هیمآ...♡
روز ۱۴۹ام #مادری وقتی تو دلم بود، آخر شبا این صوت سوره واقعه رو میذاشتم کنار شکمم و آروم آروم ماساژ
روز ۱۵۳ام #مادری (۱)
نمیدونم زینب امروز چه مشکلی داشت، ولی تقریبا از ظهر تا الان اصلا حالش خوب نبود. الان دیگه آروم شده و خوابیده ولی من هنوز نمیدونم که بالاخره چِش بود؟
بعد از ظهر سر جلسه مجازی خیمههنر بودم که یهو دیدم تو بغل همسرم داره جیغ میزنه و از گریه ریسه میره، دوتا از انگشتای همسرمم غرق خون بود. فهمیدم سنجاقِ آویز پستونکش که فلزی بوده رو کرده توی دهنش و کشیده روی سقف دهنش، همسرم دیده بود و رفته بود گیره فلزی رو در بیاره که میبینه دهنش پر از خون شده. سریع دستمال رو مچاله کردم و روی زخم فشار دادم که خون بند بیاد. همچنان ریسه میرفت و گریه میکرد. همزمان انگار یکی دل من رو هم توی مشتش مچاله میکرد.
فقط مغزم فرمان داد که به همسرم بگم زنگ بزنه به عمهش که پزشکه، ببینه لازمه ببریم برای بخیه زدن یا نه؟
خداروشکر عمه گفت بخیه لازم نداره فقط تند تند شیر بدم که زخم عفونت نکنه و حواسم باشه که خود زینب تب نکنه که نکرد خداروشکر و الحمدلله گذشت و زخمش هم بسته شد. ولی تا همین نیم ساعت پیش بی قراری خیییلی شدید میکرد. به خاطر زخمش هم نبود، چون اون کامل خوب شده بود. دوتایی داشتیم از شدت کلافگی میمردیم. و اینکه نمیفهمیدم چشه بیشتر اذیت مون میکرد...
همینجوری زینب رو راه میبردیم، مسخره بازی در میاوردیم، اسباب بازی میدادیم، من شیر دادم، پوشکش رو عوض کردم، داروی دلدرد دادم و... ولی هیچی کارساز نبود. زینب همچنان از گریه کبود بود. دیگه پناه آوردیم به ماشین. ردخور نداشت که زینب بره تو ماشین و آروم نشه، ولی امشب نشد! توی ماشین هم جیغ ميزد.
هیمآ...♡
روز ۱۵۳ام #مادری (۱) نمیدونم زینب امروز چه مشکلی داشت، ولی تقریبا از ظهر تا الان اصلا حالش خوب نبود
روز ۱۵۳ام #مادری (۲)
دوباره دست به دامن عمه شدیم. عمه گفت احتمالا حساسیتش عود کرده (زینب حساسیت به پروتئین گاوی داره اما من تا حالا اینو اینجا نگفته بودم) احتمالِ عفونت کردن گوش رو هم داد. متخصص آلرژیای که قبلا زینبو برده بودم پیشش، یه سری دارو براش نوشته بود و گفته بود اگر بدتر شد بهش بده، منم تا الان نداده بودم اما عمه گفت امشب همونارو بدیم ولی فردا ببریمش که گوشش رو هم معاینه کنه.
دارو هارو گرفتیم و همینطور بی هدف تو خیابون دور میزدیم بلکه زینب آروم بشه. بالاخره هم موفق شدیم و زینب همونطور که نشسته بود توی بغلم خوابش برد.
به صورت تپلش نگاه میکردم و دلم براش میسوخت. از اینکه زبونش رو نمیفهمیدم احساس عذاب وجدان داشتم. از خدا میخواستم کاش یه کاری میکرد که بفهمم دقیقا مشکلش چیه؟
خلاصه... امروز و امشب پر ماجرای ما هم تموم شد. و الان یه پدر و مادرِ لهِ خسته هستیم که از شدت خستگی خوابمون نمیبره🥲
ولی در آخر به قول همسرم: خیلی خستهام، اما اصلا از اینکه بچه آوردیم پشیمون نیستم :)
این متن و این عکس هم اینجا بمونه به یادگار🤌
ببخشید اگه طولانی شد👈🏻👉🏻
ولی تازه نصفِ بقیه اتفاقای امروزو ننوشتم.
چون دارم میمیرم😀
پس شب بخیر🦦