eitaa logo
هیمآ...♡
138 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بفرمایید :) @n_o_r_d_e_l
ساعت اللهم عجل لولیک الفرج :)❤️ و الهی عظم البلا...✨
خاله کوچیکمو بعد از حدود یک و ماه و نیم دیدم. و خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده بود. حواسش نیست و من زیر زیرکی فقط خیره شدم بهش... کاش یکم اهل بروز دادن احساساتم بودم و میرفتم همین الان بغلش میکردم میگفتم که چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر دوست دارم... هی دارم نگاش میکنم هی روزایی که تهران بود و باهم دیگه کلی خوش میگذروندیم رو یادآوری میکنم... اون موقع ها که بچه بودم، قبل از اینکه ازدواج کنه. بهش میگفتم آرزوم اینه به روزی از خواب بلند شم ببینم لباس سفید عروس تنته... :) عروس شدی... :) و حالا ۹ سال از اون روز میگذره عروس شده و با سومین بچش که سه ماهشه اومده پیش مون... عروس شد و رفت قم... خب، الان دیگه طبیعتا کمتر میبینمش... خاله کوچیکه ی شر و شیطون، تو الان دقیقا جلوی من نشستی ولی حتی روحت هم خبر نداره که دارم توی گوشیم از تو مینویسم و تو قرار نیست اینو بخونی... ولی من، دوست دارم خیلی بیشتر از چیزی که تصورش رو کنی... اونقدری که میدونم اگه همین الان یه مدت طولانی نگاهت کنم بغضم میگیره... آخه تو خیلی عزیز دلمی... فاصله سنی مون هم زیاد نیست... شاید این دلیلی شده برای این حس نزدیکی بهت... ولی بازم میگم، کاش... کاش آدمِ نشون دادن احساساتم و زدن این حرفا بودم... تا همین الان می‌پریدم بغلت... :) بگذریم... امهم. اینه تو اینجایی... و من دوباره میخوام یواشکی بهت خیره بشم... :)
غلط های تایپی رو ببخشید*
هیمآ...♡
خاله کوچیکمو بعد از حدود یک و ماه و نیم دیدم. و خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده بود. حواسش نیست
نکته دردناکی که هی مغزم میخواد بهم یادآوری کنه: مطمئنی توام همون بچه کوچولوی شیرین و بامزه ای براش؟ نکنه دیگه اونقدر دوست نداشته باشه...
نه نه نه نمیخوام بهش فکر کنم اینطوری نیست اینا همه افکار مسخره مغزمه
باشه اعتراف میکنم. آرزو میکردم کاش مثل مامانم سه تا خواهر داشتم و تک دختر نبودم.
https://eitaa.com/himayejan/3113 نمیدونم سختمه واقعا سختمه بچه ها نمیدونم میتونی درک کنید یا نه؟ ولی خیلی سخته نمیشه، الان دو سه بار بغض کردم حتی ولی نمیشه اوجش اینه که دو سه بار همینجوری وسط حرفا گفتم خاله خیلی دلم تنگ شده بوداا همین. ولی این کجا احساسات من کجا؟
من نمیخوام قبول کنم اون خاله طاهره ی شر و شیطون و پر سر و صدا و بگو بخند که من همه جا آویزونش بودم، الان حسابی خانم شده و مامان سه تا بچه ست... البته که هنوز شر و شوره...!😂
وای حس میکنم یکی شیرِ احساساتمُ تا ته باز کرده. واقعا امشب بیش از حد نرمال احساساتی ام. این خوبه یا بد؟
فهمیدم چرا دلم رنگ و بوی غم گرفته امشب...!
آخه شب شهادت حضرت زینبِ...