هیمآ...♡
به نام خدا. نامه هشتم. مرور خاطرات ۱. درختان کنار جاده برای رد شدن از جلوی چشمانم با یکدیگر مسابقه
به نام خدا.
نامه نهم.
مرور خاطرات ۲.
به پایین نگاه میکنم. تعداد و مقدار قدم هایم با پاهایت هماهنگ شده اند.
سنگ فرش خوش نقش زیر پایمان را حکاک این لحظات خوبمان میدانم.
این لحظات، تک به تک برایم یاقوت و جواهر اند.
جدا از حضورت که قوت لبخندم است، میدانی چرا انقدر دلچسب هستند؟ به خاطر اینجا...
اینجا، سراسر بوی عشق میدهد...
میدانی، در عشق ادعایم میشد...! فکر میکردم عاشق ترین عاشق شهر منم... تا اینکه آوردیم اینجا...
گلزار شهدا...
دارم به چشم میبینم انسان هایی که روزی حتما عاشق و معشوق بودند... راستی! از همسرانشان چه خبر؟ چرا گذاشتند بروند؟ مگر. تو نمیگویی اگر من نخواهم کاری را انجام نمیدهی؟ آنها اینطور نبودند؟
همسرانشان نگفتند نرو؟ بمان؟ دوستت دارم...؟
گفتی دو سه نفر از خفتگان اینجا از رفقایت بودند. حتما تو جواب سوال هایم را میدانی... سر بلند میکنم که سوال کنم. اما یک آن محو میشوم. گوشه چشمت... گوشه چشمت را ببین! قطره اشکی به سختی میرقصد و تلاش میکند پایین نیفتد...
نمیخواهم ببینمش... نمیخواهم شاهد اشک هایت باشم...
سرم را پایین میاندازم، میخواهم طوری سر صحبت را باز کنم تا سوال هایم بی جواب نمانند...
+ میگم که...
سرفه مصلحتی میکنی تا صدای به احتمال از بغض گرفته ات صاف شود. دوباره شیطنت را به صدایت می اندازی و ادای لحن خودم را در میآوری: میگی که...؟
میخندم، اینجا هم به فکر منی. نمیخواهی با دیدن غمات دلم بگیرد.
+میگم گفتی چند تا از این شهدا از دوستات بودن نه؟
به تایید سر تکان میدهی.
ادامه میدهم: خب میگم از خانم هاشون خبر داری؟ اصلا ازدواج کرده بودن؟
_ یکی شون نامزد کرده بود، یکی شون هم تو دوران عقد بود... بغض به صدایت برمیگردد و ادامه نمیدهی...
قلبم فشرده میشود. حتی خیال اینکه لحظه ای کنارم نباشی من را دیوانه میکند. اینها چطور یک ماه، یک ماه از هم دور بودند و در آخر هم این چنین از داشتن هم محروم شدند؟
سعی میکنم قلب نا آرامم را آرام کنم، ادامه می دهم: حتما خیلی عاشق هم بودن... چرا رفتن؟ داشتن زندگی میکردن... آدم تو این روزا بیشتر از هر روزی معنی عشق، زندگی، آرامش و دلگرمی رو میچشه... الان من حال خانم هاشونو میفهمم. میفهمم اون روزا چه حسی داشتن. میفهمم دلبسته یه مرد بودن یعنی چی؟
میون همین گیر و دار از حرف و ابراز علاقه ی در لفافه ام لبخند میزنی.
ادامه می دهم و تیر آخر را میزنم...! : گفتی با اجازه خانم هاشون رفتن. چرا گذاشتن برن؟!
نگاهت را از سنگ مزار رفیقت میگیری و به چشم هایم نگاه میکنی ... لرزش سیب گلویت را حس میکردم... نفسی کشیدی و زیر لب گفتی: "عاشق شون بودن..."
لال میشوم. جوابی ندارم بدهم. در اصل جواب تو آنقدر شوکه ام کرد که سکوت را ترجیح میدهم...
نمیخواهم ادامه دهم. نمیخواهم به گریه های شبانه آن دختر ها فکر کنم. نمیخواهم به دلتنگی، تنهایی و سنگینی دلشان فکر کنم...
کمی آن طرف تر میروم تا با رفیقت تنها باشی.
دور میشوم و از دور، شاهد خلوت زیبایت میشوم...
پایان.
#اندکیقلم...✍🏻
https://eitaa.com/khesh_neves/7792
با توجه به سابقه درخشانم حس میکنم مخاطب این پیام منم😂💔
من وقتی هشت، نه سالم بود ترس از جدایی والدین داشتم برای همون یه دوره کوتاه تقریبا یه ماهه میرفتم پیش روانشناس. و خب اونجا با بازی درمانی خوب شدم. از اونجا و اون محیط یه خاطره خیییلی خوب داشتم، عجییب بهم حس امنیت میداد و آدمایی که اونجا بودن به شدت درکم میکردن. دیگه کلا من از روانشناسی خاطره خوبی داشتم تا اینکه وقتی بزرگتر شدم و به انتخاب رشته فکر کردم یادم اومد اون زمان اونا چقدر کمکم کردن و...
از طرفی هم انسانی رشته ای بود که هم از بچگی بهش علاقه داشتم هم استعداد.
دیگه چهار سال تمام میخواستم برم روانشناسی تا اینکه دو ماه مونده به انتخاب رشته یهو نظرم عوض شد و کاسه کوزه همه چیزو ریختم بهم😁😂