روضه شروع نشده بود گریه میکردیم
حینِ روضه گریه میکردیم
بعدِ روضه گریه میکردیم
این شعلهی دلمون خاموش نمیشد
که گفت:
بچه ها!
امشب این صدای هلهله هایی که
با رفتن آقا بلند شد مدام تو سَرَم میپیچید،
بعد وقتی که حاج آقا زمزمه میکرد
"بلند مرتبه شاهی به روی خاک افتاد"
صدا ها بلند تر میشد(:
@Hoborr
روضه موطنِ تمامِ شروعها و پایانهای زندگیِ،
هُوَ الاَوَلُ و الآخِرُ و الظّاهِرُ و الباطِن .
[حالا که بابا آمده باید برایش همه چیز را بگویم تا مرا هم ببرد]
در این ۳سال همه چیز ارام بود.
شب ها سَر به روی پایت میگذاشتم و
با آرامش نجوای آیاتِ قرآن برایم چون
لالایی قرائت میکردی به خواب میرفتم،
صبح ها با نوازش های برادرم علیاکبر
نور را به آغوش میگرفتم.
نقاشیهایم را میان دستانِ عمویم عباس
میگذاشتم و پیشانیام میهمانِ بوسههایش میشد.
@Hoborr
•حُبور•
[حالا که بابا آمده باید برایش همه چیز را بگویم تا مرا هم ببرد] در این ۳سال همه چیز ارام بود. شب ها س
ء./
باباجان،
عمه میگوید شب های اینجا فرق دارد
خرابه شبیهِ خانه نیست!
حالا سرِ تو به روی پاهای من است،
با نوازش تازیانه و سیلی های زجر بیدار میشوم،
نقاشیهایم برای عموعباس را هم سوزاندن.
اما حالا که درآغوشِ منی سبُک شدهام
دیگر پهلویم درد نمیکند.
•حُبور•
ء./ باباجان، عمه میگوید شب های اینجا فرق دارد خرابه شبیهِ خانه نیست! حالا سرِ تو به روی پاهای من اس
ء./
از وقتی رقیه'س' سَر پدرش را بغل کرده بود،
آرام شده بود ، آرامِ آرام!
زینب'س' رفت سراغش و دید
آرامش در چشم های دخترک موج میزند.
حسین رقیهاش را برده بود(:
@Hoborr