•حُبور•
[حالا که بابا آمده باید برایش همه چیز را بگویم تا مرا هم ببرد] در این ۳سال همه چیز ارام بود. شب ها س
ء./
باباجان،
عمه میگوید شب های اینجا فرق دارد
خرابه شبیهِ خانه نیست!
حالا سرِ تو به روی پاهای من است،
با نوازش تازیانه و سیلی های زجر بیدار میشوم،
نقاشیهایم برای عموعباس را هم سوزاندن.
اما حالا که درآغوشِ منی سبُک شدهام
دیگر پهلویم درد نمیکند.
•حُبور•
ء./ باباجان، عمه میگوید شب های اینجا فرق دارد خرابه شبیهِ خانه نیست! حالا سرِ تو به روی پاهای من اس
ء./
از وقتی رقیه'س' سَر پدرش را بغل کرده بود،
آرام شده بود ، آرامِ آرام!
زینب'س' رفت سراغش و دید
آرامش در چشم های دخترک موج میزند.
حسین رقیهاش را برده بود(:
@Hoborr
قابل توجه بزرگوارانی که خطابهی خوارج رو به ما مخالفان توافق نسبت دادند باید بگم که:
بنده علیالاصول نظر دیگری داشتم*
•حُبور•
روضه شروع نشده بود گریه میکردیم حینِ روضه گریه میکردیم بعدِ روضه گریه میکردیم این شعلهی دلمون خا
صبحِ روز دهم بود،
پیر میخانهی ما که پَر گشود سوی آغوش جدِّ غریبش همآن روز ما روضهی "وَهذا یومُ فَرِحَت" را دیدیم و لمس کردیم...