eitaa logo
هُبوط | فاطمه سعادت
144 دنبال‌کننده
107 عکس
14 ویدیو
3 فایل
فاطمه دختر خواهر همسر مادر دچار ِ کمی جنون نویسندگی #ف_سین_ه @fatemesaadat89
مشاهده در ایتا
دانلود
ما تمام می‌شویم اما پژواک صدای ما خواهد ماند... . از من چه خواهد ماند؟! خشم یا محبت؟! نفرین یا عشق؟! راست یا دروغ؟! از ما چه خواهد ماند؟! @hobut68
۳ آبان ۱۴۰۳
هدایت شده از Linen_art_gallery
✨تُت بگ طرح گنجشگ و کتاب ابعاد: ۱۰×۴۰×۴۵ ارتفاع دسته: ۲۲ قابلیت حمل دستی و دوشی جنس: متقال تمام پنبه جنس دسته: کتان مقاوم آستردار از جنس پارچه تترون با کیفیت تکنیک چاپ: دی تی اف تثبیت شده و قابل شستشو قیمت: ۲۲۹,۰۰۰ تومان🌹 جزئیات بیشتر و ثبت سفارش:👇 @linentotebag_admin https://eitaa.com/linentotebag
۴ آبان ۱۴۰۳
هُبوط | فاطمه سعادت
✨تُت بگ طرح گنجشگ و کتاب ابعاد: ۱۰×۴۰×۴۵ ارتفاع دسته: ۲۲ قابلیت حمل دستی و دوشی جنس: متقال تمام پنب
دوستم کیسه‌ی پارچه‌ای میدوزد، جایگزین کیسه‌های پلاستیکی... برای دوست‌داران طبیعت... اگر مایل هستید حمایتش کنید و چرخ دنده‌ای بشوید برای چرخیدن کسب و کارش...
۴ آبان ۱۴۰۳
سلام بر خوبان عالم سلام بر صاحب ِ دلهای ما در غروب جمعه... @hobut68
۴ آبان ۱۴۰۳
خون شهید در ما خشم مقدس می‌سازد... خشم سازنده! خشم انتقام‌گیر... @hobut68
۵ آبان ۱۴۰۳
بچه‌ها خوابیده‌اند. علیسان هنوز سرفه‌های خروسکی‌اش خوب نشده امشب گوارشش بهم ریخت! خواب ِ خونم کم شده! دلم لک زده برای دو سه ساعت خواب ِ یک‌دست و سنگین! خستگی از تمام ذرات دی‌اکسید کربن‌های بازدمم به بیرون می‌پاشد! علیسان که خوابش برد، می‌گشتم دنبال تسبیح حرم شریفه خاتون که چند سال پیش احمد از سفرش آورده بود... به احمد گفتم: "میخوام باهاش یه کم ذکر بگم بلکم خوب بشه این بچه، خسته شدم دیگه..." حالا ذکرهایم را گفته‌ام، علیسان را هم سپردمش به شریفه خاتون و پدر و پدربزرگش... دوباره می‌روم سراغ اخبار حمله‌ی امروز صبح... میخوانم که شهدا بیشتر شده‌اند... دی‌اکسیدکربن‌های بازدمم به جز خستگی بغض هم به بیرون می‌پاشند... می‌دانم که گریزناپذیر است... می‌دانم که جنگ یعنی همین... یعنی تلفات، خسارات، خون، شهید، وای مادر شهید... بغض افتاده به جانم! ذهنم میرود سمت دست‌های همین چهار مادری که امروز شده‌اند: مادر شهید! دست‌هایشان چند بار تسبیح برداشته و برای خوب شدن سرفه‌های پسر کوچکشان ذکر گرفته؟! چند بار خسته شده‌اند؟! چند بار با چشم‌های خواب‌آلود گهواره تکان داده‌اند و آرزو کرده‌اند کاش زودتر بزرگ بشه چند بار اسفند دود کرده‌اند و ذکر یونسیه خوانده‌اند که پسرشان چشم زخم نخورد؟! امان از این چند بارها که به جای پسر، امشب جلوی چشم این مادرها رژه می‌روند! امان از این مادرها... . دی‌اکسید‌کربن‌های خسته، نمی‌گذارند اکسیژن کافی به مغزم برسند... توان ِ مرثیه‌سرایی بیشتر را ندارم! @hobut68
۵ آبان ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یک ساعت است که این فیلم را دیده‌ام... دست‌ها و پاهایم سِر شده... مدام علیسان را اینجا تصور میکنم! همین قد و قواره و همین چشم‌ها و همین دست‌ها... . مدام دارم می‌میرم... . . خدایا! ما به جز تو کسی را نداریم که پیشش شکایت کنیم...
۶ آبان ۱۴۰۳
پسرک تب دارد، مجبورم حواس بدهم به درجه‌ی تبش که بالا نرود. این سومین شب متوالی‌ است که نمی‌توانم بخوابم و حالا از کم‌خوابی تهوع گرفته‌ام! عصب‌های بدنم تکان تکان می‌خورند! تپش‌های قلبم را توی گوشم حس می‌کنم! اما خوشحالم! چون سرفه‌هایش کمتر شده و می‌تواند چند دقیقه پی ِ هم به خواب برود... پر شده‌ام از حس‌های بی‌سر و ته و متناقض! مامان سر ِ شب که به علیسان نگاه می‌کرد یک‌هو بغض کرد و گفت: "طفلکی بچه‌های فلسطین..." . . "شاید ادامه داشته باشد..." @hobut68
۸ آبان ۱۴۰۳
سلام بر خوبان عالم آن زمان که برای ما دعا می‌کنند... @hobut68
۹ آبان ۱۴۰۳
هُبوط | فاطمه سعادت
پسرک تب دارد، مجبورم حواس بدهم به درجه‌ی تبش که بالا نرود. این سومین شب متوالی‌ است که نمی‌توانم بخو
ادامه بدهیم... علیسان هنوز درگیر عفونت و بیماری‌ست، اما کمی بهتر شده. از سر شب چند قاشق آش و چند قاشق سرلاک خورده، چند بار از مبل بالا رفته، با فاطمه‌یاس روی بابااحمد پریده‌اند و چند لیوان آب توی اتاق خواهرش خالی کرده... اینها یعنی حالش بهتر است. من؟ همچنان خسته و بی‌خوابم... بدنم درد می‌کند و صدای مویرگ‌های مغزم را نمی‌شنوم و شره کردن رنگ سفید توی شاخه‌های موهایم را حس نمی‌کنم! اینها یعنی حال روانم خوش نیست!! راستش را بخواهید نمی‌خواهم که خوش باشم! بچه‌ام رو به بهبودی‌ست، اما نمی‌دانم حال آن پسر کوچکی که از زیر آوار فقط چشم‌هایش پیدا بود و گاهی انگشت‌های کوچکش را بیرون می‌آورد، چطور است! نمی‌دانم حال مادرش چطور است؟! نمی‌دانم آخرین قاشق غذایی که خورده کی بوده، نمی‌دانم سرلاک گندم و عسل خورده یا نه! نمی‌دانم آخرین بار کی از مبلهای خانه‌شان که زیر چند تن خاک و میلگرد مانده، بالا رفته و پدرش حائل شده تا مبادا بیافتد! اصلا نمی‌دانم پدرش زنده است یا نه... امروز فاطمه‌یاس و عمه‌اش شش هفت ساعت رفتند شهربازی و آخر سر با چشم‌های گریان برگشت خانه که: "کم بود!" میگفت آنقدر خوش گذشته که دلش می‌خواهد دوباره برود، این بار خانوادگی با مامان و بابا و داداش. من اما دلم نمی‌خواهد حالم خوش باشد وقتی دخترک پنج شش ساله‌ی غزه... امان از دخترک‌های پنج شش ساله... . . "شاید ادامه داشته باشد.." @hobut68
۱۱ آبان ۱۴۰۳