eitaa logo
حُفره
683 دنبال‌کننده
321 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
مدت‌هاست فکری‌ام که در روز چه کردم و چه نکردم؟ بعد تهش می‌رسم به اینکه قسمت اعظم به بچه‌داری گذشته و مابقی هم شام و ناهاری که در چند دقیقه خورده شده. حالا من حداقل دو ساعتی پایشان وقت گذاشته‌ام و ذهنم سابیده شده که حالا فردا و فرداها را چه کنم؟ چطور مواد اولیه را به صرفه و درست استفاده کنم؟ بعد حواسم به پسربچه‌های درحال رشدم هم باشد که چطور و با چه روشی بهشان بخورانم که جذب شود و الی آخر. یک گرگیری لباسی هم داشته‌ام با حسین که چسبیده به من و هر چه را که می‌گذاشتم تو کشو، می‌کشید بیرون. تهش هم با یک جیغ بنفش من و فرار او ختم شد. دیگر به اینجاها که می‌رسم می‌خواهم تک‌تک آن روانشناسان کودک را با این سه نفر تنها بگذارم. ببینم چطور نظریه‌هاشان را پیاده می‌کنند و روانی نمی‌شوند! خلاصه همین که لباس‌های تابستانی را آوردم جلو و زمستانی‌ها را گذاشتم پشت‌تر و دورتر، تهران چنان سرد شده که نگو. دیگر فوقش آنقدر بیرون نمی‌رویم تا دوباره گرم بشود |: چون من یکی که اگر سگ‌لرز هم بزنم دوباره جا به جاشان نمی‌کنم. هر روز که بیدار می‌شوم می‌بینم آشپزخانه تا زانو پُر از کار است. تا به خودم بیایم ظهر شده و ناهار و بعد یک ساعت استراحت. آن هم درحالی که باید به خدا التماس کنم دوقلوها، حسین را که با بدبختی خواباندم بیدار نکنند. درواقع تنها زمان روز من همان یک ساعت ضد و نقیض است. مثل همین آتش‌بس می‌ماند. گفتم آتش‌بس، داغ دلم تازه شد. تا کِی باید منتظر بمانیم که آن بی‌شرف‌ها عشق‌شان بکشد بمباران کنند و عزیزانمان را بکشند یا نه؟ امروز می‌زند.... فردا می‌زند.... یا پس‌فردا.... گور پدرش! دنیامان افتاده توی یک سراشیبی که بدو تا شروع نشده فلان کار را بکنیم. برنامه‌ریزی‌های ما را چرا او باید تعیین کند؟ به پسرها قول داده‌ام ببرمشان باغ کتاب. آخر هفته. حالا هر روز بیدار می‌شوند و حساب و کتاب می‌کنند که چند روز مانده و قصه می‌بافند. چقدر نگران همین آرزوی کوچکشان هستم. اینکه اگر امشب جنگ جدی‌تر شود می‌برم‌شان؟ اصلا اجازه می‌دهند که ببرم؟ هنوز آرزوی هواپیما سوار شدن هانی مانده. گفته‌ام بعد از اینکه جنگ را بُردیم می‌رویم. ادامه ندهم بهتر است. حالا دوباره دارد غروب می‌شود. حسین بیدار شده و من سر هم چند صفحه کتاب خوانده‌ام. باید باقی کارها را موکول کنم به شب که مهدی بیاید. دیشب و دو شب قبلش که از خستگی بیهوش شدم و به کاری نرسیدم. جهان من این است! آن‌وقت آقایان روشنفکر دهان باز می‌کنند که " چرا اینقدر آشپزخانه‌ای می‌نویسید؟ " خب چون جهان من آنجاست! از زندگی من اتفاقی جز شکستن و دوباره ساختن.... پختن و شستن و جمع کردن پیدا نمی‌کنی! همین زن و مادر جناب اگر پخت و پزش خوب نبود شما استاد فلانی نمی‌شدی! خیلی دنبال هویت زن هستم. خیلی بیشتر از قبل. هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر می‌فهمم که دورم. نه فقط من که جامعه‌ای که کارهای من را در خانه رزومه‌ای اجتماعی حساب نمی‌کند! آن میرزاقاسمی را که دستم سوخته تا بادمجان‌هایش را کباب کرده‌ام هیچ امتیازی ندارد. پیاز رنده کردنی که هر روز چشمانم را می‌سوزاند به درد جامعه امروز نمی‌خورد. نوک انگشتان بُریده‌ام در کدام مصاحبه شغلی افتخار است؟ خیلی از مفاهیم و اصول دوریم. زیاد! زنی که یک ساعت سخنرانی کرده مادری ال و بل است بعد یواشکی از من می‌پرسد که " خب مشغول به کاری هستید؟ ". و من هر دفعه فرو می‌ریزم از تفاوت حرف‌ها و عمل‌ها! یک زن در اینجا بعد از سال‌ها خانه‌داری محض تقریبا از نظر اجتماعی هیچ ندارد. از نظر اقتصادی همچنان وابسته است و از جهت معنوی هم سعی می‌کند سر خودش را شیره بمالد. بعد حالا هزاران بنر بزنید و شعار بدهید که زن فلان و بهمان است. چه فایده؟ دو تومان هم که این روزها حتی یک لباس خوب نمی‌شود بدهید به آن مادر نوزاد‌دار بیچاره که زایمان فرسوده‌اش کرده. بعد از دوسال هم قطع کنید چون دیگر بچه رسیده و خرجی ندارد که. می‌دانم که می‌گویید همین قدم‌های کوچک امیدوارانه است اما چرا بعد این همه سال باید به این قدم‌های کوچک دلخوش باشیم؟ خب به قول جلال دیگر خسته شدم از غر زدن😁 با گروهی داریم روزنوشت‌های جلال آل‌احمد را می‌خوانیم. از آن طرف خسی در میقاتش را هم به واسطه حلقه کتاب گوش می‌دهم و به احتمال زیاد جلال خونم در این نوشته خیلی بالا باشد. @hofreee
راننده یکهو برگشت گفت: " اینجا رو زدن نه؟" تا نگاه کنم ادامه داد که " آره زدن... می‌دونید من که تو شهر می‌گردم خیلی جاها رو می‌بینم.... بعد یجوری میشه آدم...." من چیزی نمی‌گفتم. ساختمان به طرز عجیبی شبیه یک اثر تاریخی برایم بود. یک قلعه کهن که بعد از سال‌ها از زیر زمین بیرون آمده. باز گفت: " خدا لعنتشون کنه..." من پایین روسری‌ام را که روی نوار سفیدی نام " ایران" نوشته بود مرتب می‌کردم که چین نخورد. چیزی نگفتم. @hofreee
ببین بعد چند وقت چی رسیده؟ سه سالگی و ده شماره‌ای شدنش مبارک🇮🇷 و من بیشتر از ذوق متن خودم، از دیدن اسم رفیق روش خوشحالم. جلیلاوی بیشتر بخونیمت😍 پ.ن: اگه روایتمو خوندید چشم‌انتظار نظراتتون هستم😍 @hofreee
بعد شما، ما زیاد گُم شده‌ایم. زیر باران. توی مه. در سرما. وسط جنگل‌هایی پُر درخت و ناشناخته. فقط امید داریم به اینکه آن نور بیاید و صدا بزند " هارداسان؟ " تا او صدا نکند ما پیدا نمی‌شویم. ما چند وقتی است که مُرده‌ایم و گمشده! @hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
نمایشگاه کتاب مبنا.pdf
حجم: 11.1M
📚 نمایشـــگاه کتاب مبنا معرفی جدیدترین کتاب‌های چاپ شده توسط اعضای باشگاه نویسندگان مبنا، عرضه شده در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران 📖 این کتاب‌ها در دسته‌بندی‌های متنوعِ رمان، طنز، مجموعه داستان کوتاه، مجموعه روایت و کتاب کودک‌نوجوان در دو سال اخیر به چاپ رسیده‌اند. 🔗 برای تهیه کتاب‌ها می‌توانید از سایت نمایشگاه اقدام کنید. | @mabnaschoole |
به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد. یکی زودتر. یکی دیرتر. یکی هم..... شاید نتواند. @hofreee
حُفره
به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد.
وقتی حسین به دنیا آمد هول شدم. مثل زنی که یکهو می‌فهمد مهمان پشت در است. انگار تمام آن نُه ماه آمادگی نتوانسته بود مرا بسازد. خیلی ترسیده بودم. همان دم که از بیمارستان رسیدم خانه حس کردم دیگر مادر دوقلوها نیستم. اصلا نمی‌دانم چه بودم. خیال می‌کردم بعد این زایمان دوباره با بحران هویت رو به رو نشوم که شدم! شب‌ها رختخواب پسرها از من دورتر گذاشته شد. از روی مبل حسین را تاب می‌دادم و دلم می‌خواست مثل سابق کنار آن دو تا باشم. با حسرت از بیرون و از دور نگاه‌شان می‌کردم. دلم برای خودِ قبلی که مادرشان بود تنگ شده بود. نمی‌دانم برای آن‌ها چطور گذشت؟ آن‌ها هم مرا از دور و بیرون می‌دیدند؟ این سری کارکشته شده بودم و سریع به هویت جدیدم رسیدم. سریع بود اما بدون چالش نه! به گمانم مادر حتی تا صدمین فرزندش، مدتی خودش را گُم می‌کند. می‌رود به یک جزیره ناشناخته و برمی‌گردد. یکی زودتر. یکی دیرتر. یکی هم..... شاید نتواند. امروز بعد از مدت‌ها فقط مادر دوقلوها بودم. با انگشت نشان‌مان می‌دادند که " آخی اینا دوقلوان...." با دو دستم سفت دستشان را چسبیده بودم و دلم پیش حسین بود. آخر همیشه یک دستم برای او بود. خیلی وقت بود نتوانسته بودم سر صبر برای پسرها لگو بسازم و باهم بخندیم. چون همیشه باید حسین را دور نگه می‌داشتم که کار پسرها را خراب نکند. مدت‌ها می‌شد که دست توی دست دوقلوها زیر آفتاب ندویده بودم. آنقدر که کف پایم بسوزد. هادی یاد گرفته عکس بگیرد. قشنگ و بادقت هم انجام می‌دهد. بهم می‌گوید کجا بنشینم و چطور ژست بگیرم. بعد عکس‌ها را ورق می‌زند که ببیند خوب شده یا نه. هانی برای گربه‌ها و کلاغ‌ها آب می‌ریزد. آنقدر که وقتی خودش تشنه بشود آبی نیست. امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از بزرگ‌ شدن‌شان و ناراحت از بزرگ شدن‌شان. چرا به سرعت زندگی نمی‌رسم؟ چرا این جزئیات دوقلوها را از دست داده‌ام؟ مادر‌های دیگر چه می‌کنند که به تک‌تک ابعاد بچه‌هاشان برسند؟ چطور می‌توانم خودم را به صورت مساوی به سه قسمت تقسیم کنم؟ و اصلا باید مساوی باشد؟ دلم نمی‌خواهد زندگی جواب سوالاتم را بدهد. می‌خواهم خودم بهشان برسم. @hofreee
این ۴ تا رو از نشر مهرستان به عشق اسم‌های آشنا خریدم. بریم بخونیم ببینیم چطورن🫠 اگه که روایت‌خون هستید شمام امتحان کنید... @hofreee
اینجا باغ کتابه. یه جایی بین ایوان کودک و بزرگسال. یه پله برقی که جون می‌کَنی ازش رد بشی. مخصوصا وقتی بچه همراهت باشه. شبیه یه تونله که خیلی چیزا رو یادت می‌آره. نمی‌تونستم سرمو بالا بیارم. نمیشد تو این چشم‌ها نگاه کرد. اولش ناراحت شدم از دیدن این عکس‌ها. اما بعد با خودم گفتم این عکس‌ها اگه وسط زندگی ما نباشن پس کجا باشن؟ همینه! زندگی ما تا تهش گره خورده به این غم‌ها. این غم باید درست وسط روزمرگی‌های زندگی یقه‌مونو بگیره. بگه یادته؟ منو یادته؟ ببین چشامو! می‌بینی چقدر قشنگ بودم؟ من مثل ایرانم. قاتلامو یادت نره. اینکه واسه چی رفتمو یادت نره! ما که نشون دادیم بلدیم خرمشهر‌ها رو با کمک خدا از حلقوم دشمن بکشیم بیرون! اما کاش نذارید دشمن اونقدر وقیح بشه که پا بذاره رو خاک ما. حتی لحظه‌ای از ذهنش بگذره که می‌تونه قدم نحسشو روی خاک عزیز ما بذاره. کاش دیگه هیچ‌وقت تکه‌های بدن عزیزامونو از زیر خاک نکشیم بیرون.... کاش دیگه هیچ‌وقت یتیم و تنها کف خیابون ضجه نزنیم.... @hofreee
🌾صندلی روبرویم خالی‌ست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سه‌چهار تا روایت بیشتر ازش نخوانده‌ام. اتفاقی بازش می‌کنم و روایت مبارکه را شروع می‌کنم. از سال‌های غربتش در تهران نوشته. از حسرت‌ها، کاشکی‌ها، اگرها. فکر می‌کنم چه به الان من آمده! به من و شهری که تویش زندگی می‌کنم. به من و این عصری که تنهایی نشسته‌ام توی کافه. به یک‌ماه گذشته‌ام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق می‌خواست. به وقت‌هایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبح‌هایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفره‌ای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن می‌کردم توی دلم «خدایا شکرت» می‌گفتم. روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بی‌که یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun