eitaa logo
حُفره
435 دنبال‌کننده
153 عکس
10 ویدیو
1 فایل
به نام تو برای تو . . روی خودم خم شدم حفره‌ای در هستی من دهان گشود. @mob_akbarnia
مشاهده در ایتا
دانلود
Bimaram [Nex1Music.IR].mp3
4.6M
تو با کی می‌جنگی؟ من که دست خالی‌ام!
" از اینکه باید خودمو به همه‌ی دنیا ثابت کنم خسته شدم! " نمی‌دانم اولین‌بار از کدام زن این جمله را شنیدم. هرچه که بود با بغض بود. یعنی صدای لرزانش از ته غارِ گلویش می‌آمد. خوب یادم هست. دیروز من هم همین جمله را گفتم. دقیقا با همان لرزش و گرفتگی. بعد که به گوشم رسید، آشنا آمد. دردهای ما زن‌ها مثل تاریخ تکرارشونده است. بعد از اشکی که سُر خورد و افتاد روی روسری سبز و سفید و قرمزم، فکر کردم. فکر کردم که از دهن چه کسی اولین‌بار بیرون آمده است؟ بعد فهمیدم زن‌های بزرگ تاریخ را نمی‌شناسم. باز فکر کردم مگر به معروف بودن و درتاریخ ماندن است؟ این درد یقه‌ی هر زنی را در هرکجای تاریخ می‌تواند گرفته باشد. آنقدر باید بدود و خسته نشود تا شاید روزی برچسبِ "ضعیفه بودن" را از رویش بردارند. تا شاید روزی نگویند " تو رو چه به درس و کار؟ برو بچه‌هاتو بزرگ کن! مگه واجبه؟ ". البته حتی اگر نگویند هم نگاه‌ها و رفتارهایشان بویش را می‌دهد. بوی سیگار را با هزارجور عطر و ادکلن هم نمی‌توان پنهان کرد. باز اولین بویی که به مشامت می‌رسد، خودش است! مادری بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت و قدرت هر زن است اما اینجا شده است مرکز ضعف‌ها و دردها. چماقش کرده‌اند و روزی هزاربار می‌کوبند روی سرمان. آنقدر که رویم نمی‌شود به استادم بگویم بچه‌ام بیمارستان بستری است و برای همین به ارائه نرسیده‌ام! ده نمره را از دست می‌دهم ولی نمی‌گذارم کسی مادری را ضعف من بداند! در جواب پیامی که می‌نویسد " متن چی شد خانم اکبرنیا؟؟؟!!!!" طوماری می‌نویسم. که نوشته‌ام اما بازنویسی می‌خواهد.که بچه‌ام اسهال استفراغ دارد. بی‌حال و بی‌جان افتاده است. الان بستری .... همه را پاک می‌کنم. همه را. مثل هدف‌ها و آرزوهایم. جوابی نمی‌دهم. ترجیح می‌دهم راه حلی برای اسهال مکرر و تب بالای بچه‌ام پیدا کنم تا از دست نرود. در کلاس خوابم می‌برد و استاد می‌گوید " ساعت خواب؟! من لالایی میگم خانم؟!" . خنده‌ی بچه‌ها کل کلاس را پُر می‌کند و نمی‌گویم. نمی‌گویم که تا صبح نشسته‌ام پای بچه‌ام که در تب ۳۹ درجه می‌سوخت و هرچه ذکر بلد بودم می‌گفتم تا تشنج نکند. چند ساعت مانده به یک مصاحبه کاریِ مجازی و هادی هم به درد هانی مبتلا می‌شود. چند بار دستم می‌رود تا پیام بدهم و کنسلش کنم اما می‌دانم اگر از مادری‌ام مایه نگذارم حتما کار را از دست می‌دهم. پس رهایش می‌کنم. در فاصله‌ی کوتاه بین شستن مکرر بچه‌ها، گروه را باز می‌کنم. همگی هنرجوهای نویسندگی هستیم. استادمان می‌گوید چرا جلسات را شرکت نمی‌کنیم و چه دردی داریم مگر؟ و کجا می‌خواهیم چنین شرایطی را پیدا کنیم؟ پیام مربی‌ام را چند روز است که باز نکرده‌ام. متن پیامش روی صفحه‌ی گوشی افتاده بود " طرح نمی‌دی نده! چرا تمریناتو نمی‌فرستی؟ کجایی تو دختر؟" . کجا هستم؟ دلم می‌خواهد به او بگویم. زن است و حتما درکم می‌کند. پشیمان می‌شوم. من از زن‌ها هم مثل مردها کم زخم به یادگار ندارم. عُقم می‌گیرد که بچه‌ها بشوند علت " نشدن" هایم. چون نیستند. این افکارِ پوسیده‌ی آدم‌هاست که گلویمان را گرفته است و فشار می‌دهد. آنقدر که یک مادر می‌ترسد بگوید مادر است و بچه دارد. آقایانِ مروجِ فرزندآوری این فریاد من بر سر شماست! من از گفتن "مادر بودن" می‌ترسم! چون با گفتنش خیلی چیزها را از دست داده‌ام و با نگفتنش زیر چرخ‌دنده‌های جهانتان له شده‌ام! آن تابلوی کریه زن موفق‌تان را پایین بکشید! هیچ زنی نمی‌تواند همزمان مادر n تعداد بچه و کارآفرین و فعال اجتماعی و فرهنگی باشد! نمی‌شود! نمی‌تواند! محال است! دست تنها محال است! من یک نمونه‌ی شکست خورده‌ی آنم! آن‌ها هم که خود را موفق می‌دانند جاهایی را باخته‌اند که بعدها می‌فهمند! اما من نمی‌گذارم خشمی که شما باعثش شده‌اید، به بچه‌هایم برسد. یک روز روی سر خودتان آوارش می‌کنم!
حُفره
برنج را خیس می‌دهم. حرف‌های درون مغزم را هم! نمی‌دانم بعد از خیس خوردنشان، چقدر نمک بزنم تا نه شور ش
کاسه‌ی سرم شده است دیگِ زودپز. حرف‌ها دارند تویش قل قل می‌خورند. دلم می‌خواهد کمی از حرف‌ها را بریزم در کاسه‌ی یک نفر دیگر. اما می‌ترسم نه تنها خالی‌تر نشوم بلکه شعله‌ی زیرم را بیشتر کنند.‌ سوپاپ اطمینانم خیلی وقت است که دارد جیغ می‌کشد اما همچنان بخار درونم زیاد است. می‌ترسم از روزی که سوپاپ خراب شود یا کفایت نکند و زودپز با صدای فجیعی بترکد!
پول‌های مچاله و مرطوب را می‌گذاشتم روی میز فروشنده. روی میز شیشه‌ای بود و زیرش پُر از عکس‌های بازیگرها و آدم‌های معروف. دور تا دور مغازه سی‌دی آویزان بود. تا خانه را خلوت می‌دیدم، می‌پریدم به سمت کلوپ سر کوچه‌مان. می‌دانستم اگر مامان یا بابا مچم را بگیرند، کارم با کرام‌الکاتبین است. دعا دعا می‌کردم تا پسری داخلش نباشد و سریع کار را تمام کنم. _ میشه کرایه کنم؟ مرد سی‌دی‌ها را دسته‌بندی می‌کرد و می‌گفت: _ باید شناسنامه یا کارت ملی گرو بذارین! آب دهانم را قورت می‌دادم. چشم می‌چرخاندم روی تک تک سی‌دی‌ها. قلبم انگار توی گلویم می‌کوبید. فیلمی می‌گرفتم یا آلبومی. مخصوصا اگر چیز جدیدی از یگانه یا چاوشی یا صادقی بود. با دست‌های لرزانم بالایش می‌آوردم و نشان می‌دادم. _ اینو می‌خوام! بعد می‌گذاشتمش زیر چادرم و تا خانه یک‌نفس می‌دویدم. هلش می‌دادم زیر تختم تا وقتش برسد. مثل آهن‌ربا تمام هوش و حواسم را به خودش می‌کشید. دل توی دلم نبود. اگر تابستان بود که کیفم کوک بود. مامان و بابا می‌رفتند مدرسه و تا ظهر نمی‌آمدند. اگر بخت با من یار می‌بود و برادرم هم به بهانه‌ای بیرون می‌رفت، جشنم شروع می‌شد. کامپیوتر سامسونگش را روشن می‌کردم و سی دی را توی کیس می‌گذاشتم. پنجره‌ و در اتاق را می‌بستم. ضبط کوچک خبرنگاری بابا را می‌آوردم. یکی از کاست‌های کلاس زبانم را می‌گذاشتم تویش. آهنگ‌ را پلی می‌کردم و صدای بلندگو را تا ته بالا می‌بُردم. دکمه‌ی قرمزِ ضبط را می‌زدم و یک‌گوشه می‌نشستم. حتی نفس هم نمی‌کشیدم. هر از گاهی از اتاق به بیرون سرک می‌کشیدم تا کسی نیاید. هر هشت یا ده ترک که تمام می‌شد، کامپیوتر را خاموش می‌کردم و می‌افتادم روی تختم. از آن به بعد کارم این بود که هروقت کسی خانه نیست، بروم توی اتاقم و ضبط را بگیرم زیر گوشم. به چه فکر می‌کردم؟ یادم نیست! نه گوشی داشتم نه اینترنت پرسرعت و بی‌سیم اما دل‌خوشی‌هایم کوچک بود. آنقدر ترک‌ها را گوش می‌دادم تا حفظ شوم‌. حالا اما دسترسی‌ها بهتر شده و از کسی هم نمی‌ترسم. اما قدِ دلخوشی‌هایم خیلی بلند شده است. راستش را بخواهید دست‌هایم به این دیوار بلند نمی‌رسد! ______________ به بهانه‌ی این دو ترک، یاد گذشته‌ها افتادم.
عطر قیمه، طعم زندگی
خسته‌ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی‌دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی‌هدف، بادهای بی‌طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظاره‌ی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی‌نظیر! آیه آیه‌ات صریح، سوره سوره‌ات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی‌امان مثل لحظه‌های وحی، اجتناب‌ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف، پشت میله‌ها رها این منم در این طرف، پشت میله‌ها اسیر دست خسته‌ی مرا، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!
01-Khaste-am-azin-Kavir-Alireza-Eftekhari-Nabavi.co-320.mp3
7.84M
آقای افتخاری هم لطف کردن و خواندن!🙃
چه تصویری از آینده‌تان دارید؟ کنار چه آدم‌هایی ایستاده‌اید؟ آن آدم‌ها رو به روی شما هستند یا پشت‌تان؟ من هم مدتی بود که خودم را می‌دیدم در نقطه‌ای که می‌خواستم باشم. کنار آدم‌هایی که فکر می‌کردم آن روز پشتم هستند و برایم دست می‌زنند و درآغوشم می‌گیرند. اما! اما این آدم‌ها یکی یکی دارند از زندگی‌ام خط می‌خورند. مثل موهای بدن بیمار شیمی‌درمانی شده، می‌ریزند و محو می‌شوند. انگار که هیچ‌وقت نبودند. یا مرگ یقه‌شان را می‌چسبد و می‌برد یا خودم می‌فرستمشان توی آلبوم خاطراتم. یا حتی دورتر. توی هاردی که سال به سال هم به آن سر نمی‌زنم. اگر هم سر بزنم فایلِ آن‌ها را هیچ‌وقت باز نمی‌کنم! خیلی‌هاشان هم حالا رو به رویم هستند. با خشم و کینه. با نفرت و دروغ. گاهی فکر می‌کنم تنها به خط پایان می‌رسم. تنهای تنها! ولی من مثل آن بیمار که به خوب شدن و رویش مجدد موهایش امیدوار است، امیدوارم! به رویش آدم‌های جدید توی سرم. توی قلبم. شاید هم با آدم‌هایی ربانِ خط پایان را پاره کنم، که فکرش را هم نمی‌کنم! که حتی الان و تا این لحظه با آن‌ها آشنا نشده‌ام. که تقدیر هنوز ما را کنار هم نگذاشته است! من امیدوارم... می‌خواهم که باشم. باید باشم. به خط پایان! به آدم‌ها! و حتی به تنهایی و دلتنگی!
دست‌های پشت گُل‌ها حرف‌های زیادی پشتت هست! نمی‌دانم کدامش درست است. می‌گویند عاشق مردی شده بودی غیر از مرد خودت. این عشق خیلی‌ها را بیچاره کرده. تاریخ را که نگاه می‌کنی، پُر از زن‌های مثل تو است که فکر می‌کنند بیچارگی چسبیده به پیشانی‌شان. اما اگر به من باشد می‌گویم آری! تو بیچاره‌ای! تو ناکام‌ترین معشوق دنیایی! حتما خودت هم به این رسیده بودی. آنجا که مردت داشت ذره ذره جان می‌داد و رد خون افتاده بود توی مردمک چشم‌هایت. خون از چشمانت سُرید و رسید به قلبت. عشق آن مرد دیگر، رسوب کرد به دیواره‌های قلبت. یک چیز جدیدی اما قُل‌قُل کرد تویش. می‌خواستی زمان به عقب برگردد؟ می‌گویند که پشیمان شدی از جگری تکه‌تکه شده. از جگری که تکه تکه کردی. گفتم که! حرف پشتت زیاد است. حالا پشیمان شدی؟ از نگاه مردت بگو. هیچکس به خوبی تو نمی‌تواند بگوید. آن لحظه که گفت پشیمانی سودی ندارد، چه بر سر آن ماهیچه‌ی درون سینه‌ات آمد؟ نگو که فهمیدی آن عشقت یک سراب بود؟ آخر می‌گویند تو دوست داشتی سمانه باشی برای امام. سمانه مغربیه! حسادت و کینه به کنیزکی بی‌چیز، زندگی‌ات را سیاه کرده بود. دلت می‌خواست مثل او، خانه‌ات پُر از بچه‌های قد و نیم‌قد شود. ام‌الفضل تو آخر عاشق که بودی؟ حسادت و حسرت بوی عشق می‌دهدها! بوی نشدن و نرسیدن. نگو که همان‌جا که پشیمان شدی و بوی خون رسید زیر بینی‌ات فهمیدی! که عاشقی! عاشق مردی که رو به رویت دراز کشیده است و می‌سوزد. آخ اگر زودتر می‌رسیدی! آخ!می‌دانی تو از ساره و نرجس و خدیجه چه کم داشتی؟ یک به موقع فهمیدن. یک به موقع رسیدن. بعضی از زن‌ها عاشق گُل‌ها می‌شوند. بعضی‌ها عاشق دستی که گل‌ها را سمتشان می‌گیرد. هردو عاشقند اما با یک تفاوت بزرگ! دومی‌ها دیده‌اند و رسیده‌اند. اولی‌ها نه! گل‌ها توی دستشان پژمرده و پودر می‌شود. چشم باز می‌کنند و می‌بینند نیست. می‌چرخند دور خودشان که کجا رفت؟ کم‌کم می‌فهمند اصلا نبود که رفته باشد. گُل‌ها توی دستت خشکید ام‌الفضل؟ نگو که حتی به گل‌ها هم نرسیدی! سمانه ولی دست‌ها را دید. گُل‌ها را بویید. گفتم که تو ناکام‌ترین معشوق دنیایی! تازه اگر بدانی چه دست‌هایی را ندیدی! اگر بدانی ام‌الفضل! کاش پیرنگِ زندگی هیچ زنی شبیه تو نشود. ___________________ ام‌الفضل همسر امام جواد(ع) بود که بر اساس روایت‌هایی که هست، به دستور معتصم( خلیفه عباسی ) امام را مسموم کرد. او از امام فرزندی نداشت. سمانه مغربیه هم همسر امام و مادر امام هادی(ع) است. می‌گویند ام‌الفضل بعد از خوراندن سم پشیمان شد و به گریه افتاد اما امام او را نفرین کرد. ام‌الفضل در فقر و به خاطر مریضی لاعلاجی مُرد.
گلبرگِ سفید با رگه‌های سرخ همراه زن‌ها دم گرفته‌ام. " فاطمه خیرالنساء البشر و من لا وجه کوجه القمر " فاطمه شده است مثل خورشیدِ توی آسمان. خورشیدی که ابر‌های سفید دورش را گرفته باشند. گاهی لب‌هایش از هم باز می‌شود و ابرها را کنار می‌زند. هوا داغ است اما نسیم خنکی هراز گاهی می‌نشیند روی صورتمان. کل شهر آمده‌اند. بوی دلنشین غذا، چنگ می‌اندازد به معده‌ام. قطره‌های عرق از سر و روی پیامبر سرازیر شده است اما دست از کار نمی‌کشد. می‌خواهد با دست‌های خودش به تمام مدینه سور دهد. باز هم دم می‌گیرم. " فضلک الله على کل الورى بفضل من خص باى الزمر " کار پیامبر که تمام می‌شود، سرخی غروب پاشیده می‌شود توی آسمان و توی صورتِ فاطمه. پیامبر پا می‌گذارد روی برگ‌های خرما که کف اتاق را مفروش کرده است. علی و فاطمه را صدا می‌زند. ام‌سلمه دست فاطمه را می‌گیرد و می‌آورد. دامن فاطمه روی زمین کشیده می‌شود. چادر چهره‌اش را پوشانده است. پیامبر بلند می‌شود و چادر را از صورتش کنار می‌زند. مثل گلبرگِ سفید گُلی‌ست که رگه‌های سرخ دارد. علی نگاهی به فاطمه می‌اندازد. قطره‌های شرم روی صورتش سُر می‌خورند. با زن‌ها دورشان جمع می‌شویم. پیامبر دست فاطمه را درون دستِ علی می‌گذارد. _ این فاطمه امانت من است نزد تو. على! او بهترین همسرى است که تو مى‌توانستى انتخاب کنى و فاطمه! این على برترین شوهرى است که امکان داشت نصیب تو گردد! نگاهشان می‌کند. _ حالا به خانه‌تان بروید. فاطمه را بر شتری سوار می‌کنند و ما هم پشتشان راه می‌افتیم و ارجوزه‌هامان کل شهر را پُر می‌کند. " فاطمه خیر النسا البشر " ________________ ارجوزه : قصیده گونه‌ای به وزن رجز مثلا من آن روز را دیده‌ام. به رویم نیاوردید!