eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
محبت کنید توی این ربات تعداد دفعه‌ای که می‌تونین سوره مزمل رو ختم کنید وارد کنید. ممنون از همراهی‌تون🌱🙏 https://EitaaBot.ir/counter/bna
من امروز زنده بودم. دیروز هم این امتیاز را داشتم. درباره فردا زیاد مطمئن نیستم. با اینکه مطمئن نیستم اما دلهره‌ای هم بابتش ندارم. چون تهدید خاصی را حس نمی‌کنم، سرگرم بازیچه‌های روزگارم و باورم نیست که هر آن جناب عزرائیل ممکن است برسد، جانم را بگیرد و قبض تحویلم بدهد. اما انگار یک نفر هست که مثل من امروز را زنده است. دیروز هم زیر یک آسمان زنده بودیم و نفس می‌کشیدیم، هر چند دور، اما به هرحال جفتمان با هم زنده بودیم. ولی درباره فردایش نگران است و نگرانیم. با اینکه جفتمان روی تخت دراز کشیدیم، اما همه دارند برای او نذر و نیاز می‌کنند تا بلکه فردا و فرداهای بیشتری را نفس بکشد و زندگی کند. هنوز هم احتمال مرگ جفتمان برای فردا یکی است، کسی که از ترتیب لیست جناب عزرائیل با خبر نیست، اما به هر حال من آرام و هشیار روی تخت خوابم دراز کشیدم و او آرام و با سطح هشیاری پایین روی تخت اتوماتیکی در ICU دراز کشیده است. ما، یعنی من و آن خانمی که نمی‌شناسمش، هر دویمان به فردا و فرداهای فردا زیاد فکر می‌کردیم و برنامه می‌ریختیم. مثلا من دغدغه هفته بعد را دارم که قرار است پروژه پدری‌ام را شروع کنم و او که چندسالی از عمرش را احتمالا صرف مادری و تر و خشک کردن بچه‌هایش کرده، دغدغه نتیجه امتحانات آن ها و ظرف‌های مانده در سینک و تمیزی خانه و هزار کار نکرده اش را دارد. اما مرگ...مرگ کاری به برنامه آدم‌ها ندارد؛ او برنامه خودش را دارد و سر وقت عمل می‌کند. من برای فردایم ترس از مرگ ندارم ولی آن خانم و ما برای فردایش ترس از مرگ داریم. ما مرگ را برای خود نمی‌بینیم ولی برای او می‌بینیم و هراس برمان داشته. اکثر ما برای کسی می‌ترسیم که تا به حال نه او را دیدیم، نه صدایش را شنیدیم و نه حتی او را خوب می‌شناسیم، فقط می‌دانیم که او یکی از استادیارهای خوب مبنا بوده؛ همین. درست است که زیاد نمی‌شناختمش اما در همین حد می‌دانم که اهل قلم بوده و تعاریف داستان‌هایش به گوشم خورده. او هم احتمالا مثل من می‌خواسته امروز یا فردا چند خط به داستان جدیدش اضافه کند یا بازنویسی کند یا اصلا روی یک سوژه جدید فکر کند. دلم به حال داستان‌های نیمه‌کاره‌اش می‌سوزد. داستان‌های نیمه‌کاره از بچه یتیم‌ها هم یتیم‌تر هستند؛ به هر حال یک نفر پیدا می‌شود که بچه‌ها را از آب و گل در بیاورد اما داستان...داستان‌ها را معمولا کسی بعد از فوت نویسنده پیدا نمی‌کند، پیدا هم کند نمی‌تواند ادامه بدهد. خدایا نزدیک محرم است، احتمالا این خانم نویسنده، برای حسین تو می‌خواسته کلمه کنار هم بچیند. به حق حسینت، به خودش و بچه‌ها و داستان‌هایش رحمی کن و برای فرداها نگهش دار. به من هم، به منی که بابت زندگانی فرداهایم دل‌نگران نیستم، رحمی کن و حالم را نگیر. من هنوز اینجا تو را خوب عبادت نکردم. بی‌ توشه آخرت، مرا از این دنیا نبر. «برای خانم رحمانی بزرگوار، حمد شفا یا هر نذر و دعای دیگری که می‌دانید را واسطه طلب عافیت ایشان از خدا قرار دهید. برای ما مرده‌ها هم دعا فراموش نشود. یرحمکم الله»
هدایت شده از کاوان | حسام محمودی
هو الشافی ان شاءالله سلامتی استادیاری که دوستانش صفا و تلاش او را دیدند یا ردش را بین هنرجوهایش. در این روزهای حج ابراهیمی می‌خواهیم گوسفندی زمین بزنیم و از خدا بخواهیم پیشمان برگردد. دوباره پیام‌های شخصی را جواب بدهد و دلمان به بودنش گرم شود. ۱۴۰ سهم ۵۰ هزار تومانی پیشکشی‌ست محضر خدای متعال. ان شاالله به بهترین شکل از همه ما قبول کند. 💳
6037997257791609
رویش بزنید کپی می‌شود نیاز نیست پیام واریز بفرستید. تا فردا شب که شب جمعه است واریز کنید. زمان برایمان خیلی مهم است. امیدوارم دیر نکنیم.
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
آدمیزاد وقتهایی که دلش از این آبیِ پُررنج می‌گیرد کجا را دارد برود؟ برای این کهکشان بالاخره یک راه خروجی تعبیه کرده‌اند حتما؟ نمی‌شود که ما را ریخته باشند روی یک کُره و هیچ راه دررویی هم برایمان نگذاشته باشند! یعنی منظومه‌‌ی ما راهروی اضطراری ندارد؟! اگر نداشته باشد پس آدمها مضطر که می‌شوند چجوری باید خودشان را نجات بدهند؟ راستش من فکر می‌کنم خدا وقتی داشت این منظومه را می‌ساخت، فکرِ همه چیزش را کرد، حتی فکر راهِ فرارش را! همه‌ی جاده‌های منتهی به مشهد؛ از چهار سوی عالَم، راه درروهای این کهکشانند! کار اگر بیخ گرفت، آدمیزاد باید دست راستش را بگذارد سمت چپِ سینه‌اش و با سرعت حرکت کند سمت مشهد تا از حادثه‌ها جانِ سالم به در برد! خدا وقتی دست به خلقت برد اول از همه فکرِ جانِ آدمیزاد را کرد و برای رهایی از وقتهایی که آدم، لت و پار از غم و حادثه، یک گوشه از این کهکشانِ اندوه، گیر می‌افتد، باب‌الجواد را تعبیه کرد! خدا وقتِ آفرینش، همان اولِ کار، مشهد را گذاشت مرکزِ امداد و نجاتِ کهکشان تا نشان بدهد راضی به مُردنِ آدمها نیست و دلش نمی‌خواهد آدمیزاد یک‌مرتبه بیفتد و تمام کند! خدا مشهد را آفرید تا آدمیزاد بعد از هر بار جان دادن، دوباره راهی برای زنده شدن پیدا کند... مشهد، راهکار خدا بود برای احیای فرزندِ آدم بعد از هر مرتبه جان کندن... ✍ملیحه سادات مهدوی ❌نشر فقط با منبع https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
همه افتخارمون اینه که شیعه امام ایم! اما شیعه یعنی چی؟ خدا به نماز و روزه ما احتیاج داره یا قراره باری از دوش امام‌مون برداریم؟ الان مای شیعه داریم بار از دوش امام زمان‌مون برمی‌داریم یا خودمون یه باریم رو دوش امام زمان‌مون؟!
هدایت شده از بهارِ زهرا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام خدا بر آل یاسینی که بی‌سر شده! سلام خدا بر کربلا، آب، عطش، قرآن برنیزه! سلام خدا برفرق شکافته, مرد به کعبه قسم رستگار شده! سلام خدا بر جگرهای پاره‌پاره! سلام خدا بر مردان دربند دژخیمان، اسیر و محبوس شده! سلام خدا بر نورهای وصل بر نور خدا, کوکب دُریّ، شده! سلام خدا بر مردی که از نظرها، غایب شده! چشم‌ها از لطف سیمای پیغمبر‌گونش‌ محروم شده! ای قره‌عین فاطمه‌جانم، نمی‌خواهی بیایی؟ پیرها مردند و جوان‌ها پیر شدند و کودکان کشته‌شدند! کی‌می‌آیی؟ می‌دانیم تو کعبه‌ایی و باید به دورت ما بگردیم! می‌شود این خطا را بر ما ببخشی و زودتر بیایی؟ دل در گرو جانشینت داده‌ایم، تا گم نگردیم در سیاهی‌های دنیا! منتظِر هستیم بیایی تا بدوزیم دل‌هامان را به تو، هم‌چون جُون عبد مولا! @baharezahraa
هُرم
استادیار عزیز ما، خانم رحمانی حالش خوش نیست. مادرش خیلی التماس دعا داشته. ما هم التماس دعا داریم...
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ استادیار عزیز ما پر کشید و به آسمانها رفت...
خانم رحمانی بابت همه زحماتی که توی این یکسال بهتون دادیم حلالمون کنید. سلام ما را به مادرمان حضرت زهرا برسانید...
استادیار جوانمان آرام گرفت. خدا به پدرش صبر بدهد. تمنا می‌کنم برایش فاتحه و صلواتی بفرستید. منت بر سرم می‌گذارید اگر زیارت عاشورا یا صفحه‌ای قرآن مهمانش کنید. خدا خیرتان بدهد.
هدایت شده از گاه گدار
هدایت شده از گاه گدار
چالشی گذاشته بودم برای پذیرش استادیار در مدرسه نویسندگی مبنا. بهترین هنرجوها تویش شرکت کرده بودند و من باید تعداد کمی را انتخاب می‌کردم. چالش چهار مرحله داشت، یک مرحله‌اش فرستادن یک صوت بود. باید یکی از تکنیک‌های نویسندگی را درس می‌دادند تا ارزیابی کنم بلد هستند نکته‌ای را آموزش بدهند یا نه. میثاق رحمانی پیام داد که نمی‌تواند صوت بفرستد. گفتم بدون صوت تدریس نمی‌شود توی چالش شرکت کرد. پرسیدم چرا نمی‌خواهد صوت بفرستد؟ گفت نمی‌تواند حرف بزند، گفت همیشه ماسک اکسیژن روی صورتش هست و صدایش جوهر ندارد. فکر این‌جایش را نکرده بودم. پرسید راهی ندارد؟ پرسید می‌شود تدریسش را تایپ کند؟ جوابم معلوم بود، نه. استادیار باید با هنرجوهایش حرف می‌زد و تعامل می‌کرد. متن‌ها به اندازه صوت‌ها جان نداشتند. راستش را بخواهید ترسیدم بگویم نه، چیزی توی ذهنم می‌گفت اجازه نداری به خاطر بیماری فرصت شرکت در چالش را از کسی دریغ کنی. قبول کردم اما همان وقت گفتم که متن باید به اندازه تدریس صوتی خوب باشد و هنرجو را توجیه کند، گفتم کار سختی است ولی اشکال ندارد، شما متن بفرستید. من توی چالش استادیاری بی‌تعارف هستم، سخت‌گیر می‌شوم و رودربایستی‌ها را می‌گذارم کنار. میثاق رحمانی توی چالش استادیاری ۸۵ امتیاز از ۱۰۰ امتیاز گرفت که امتیازی واقعا بالا بود و وارد مصاحبه شد. مصاحبه ما هم به صورت متنی پیش رفت و بالاخره در ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ عضو گروه استادیاری مبنا شد. حالا در ۲۰ خرداد ۱۴۰۳، ایستادم روبه‌روی تابوت میثاق رحمانی و برایش نماز خواندم، رفتم پای قبرش و برایش تلقین خواندم، دست توی خاک‌های قبرش فرو بردم و فاتحه خواندم. من فکر این‌جایش را نمی‌کردم. در همه این روزهای همکاری که کار توقف و تعطیلی و مرخصی نداشته، میثاق رحمانی یکی از همراه‌ترین‌ها با مبنا بود. میثاق رحمانی کار خودش را کرد، آجرهایی در ساختمان مبنا گذاشت و رفت. حالا من مانده‌ام با جمع خوبی از دوستان و همکارانم که باید راه را ادامه بدهیم. قله‌های بزرگی هست که باید فتحش کنیم و آن بالا در روز افتخار جای دوستان از دست داده‌مان را خالی کنیم و باز راه بسازیم تا قله‌هایی بلندتر. من به خدا خوش‌بینم، می‌دانم هر چه برای ما و دوستان‌مان رقم می‌زند، خیر است. خیری که گاهی البته تلخ است و‌ گاهی شیرین. ما خدای خوبی داریم، این را حالا عیان‌تر از هر وقت دیگر و هر کس دیگر، میثاق رحمانی می‌فهمد و حتما شهادت می‌دهد، ما ولی صدایش را نمی‌شنویم، مثل روزهایی که این‌جا بود، با ما بود ولی صدایش را نداشتیم. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh