eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سایه
♻️در ستایش بازگشتن به اصل خویش 🔁 دلم میخواهد دوباره خودم باشم.برگردم به همان ورژن ساده سابقم که اینطور ددمنشانه، آتش به مال همسرم نمیزدم.عجب چیزی بودم آن روزها،یادش به خیر. وسط خواندن «رها و ناهشیار مینویسم» دیدم ادر لارا اسم یک نویسنده و کتابش را آورده و نیمچه تعریفی هم کرده.با خودم گفتم:«برم ببینم کتابِ چطوره؟». مثل روزهایی که هنوز تا این حد تباه نبودم و در خرج کردن پول، نجابت به خرج میدادم اول طاقچه را باز کردم.این رجوعم به طاقچه بعد از مدتها،تلنگری بود که به یادم آورد اصل من این بوده در حالیکه حالا حتی فکر برگشتن به آن حالت پیشفرض هم برایم ناممکن است.یاد روزهایی که معصومیتم هنوز از دست نرفته بود افتادم، که سر کلاسِ خلاق و مقدماتی، استاد هنوز اسم کتاب از دهانش خارج نشده من توی کامنت‌ها مینوشتم:«اتفاقا طاقچه هم داره این کتابو».محال بود اسم کتابی را بشنوم و درجا در قسمت جستجوی طاقچه، اسمش را تایپ نکنم.به کتابخانه طاقچه‌ام میبالیدم و نصف زمانی را که باید صرف خواندن میکردم، مشغول سر و سامان دادن به خوانده نخوانده‌ها و پوشه‌بندی کتابهایم بودم‌ یا اینکه لای خیل عظیم کتابهای طاقچه پرسه میزدم، کتاب جدید میخریدم یا نشاندارشان میکردم برای خرید و مطالعه آینده. حالا اما اوضاعم خیلی اسفناک و رقت‌انگیز شده.اسم هر کتابی را که میشنوم خیلی فرقی هم نمیکند کجا و از کی،حتی اگر کسی بی‌هوا و هذیان‌طور از کتابی حرف بزند سریع در سایت‌ها و اپلیکیشن‌های فروشِ کتاب میگردم تا پیدایش کنم.اول بازار کتاب،بعد سی‌بوک،بعد کنسل و ترب و حتی دیوار را چک میکنم تا ارزانترین جا را پیدا کنم.سر آخر با قیمت ایران‌کتاب مقایسه میکنم که ببینم با خریدش چقدر سود میکنم.آخرهای ماه که میشود دلم برای همسرم میسوزد که اینطور دارم پولهایش را تبدیل به تلی از کتابهایی میکنم که الکترونیکی و صوتی‌اش رایگان ریخته یا اگر نباشد در کتابخانه‌ها با سلفیدن مایه اندکی در دسترسم قرار میگیرند.دائم طرح اندام زنان پرغروری که به خوش‌فکری اقتصادیشان می‌نازند و با سرِ بالا طلا روی طلا میگذارند، جلوی چشم‌هایم رژه میرود.من اگر همسر خودم بودم خودم را شقه میکردم تا دیگر جرات نکنم پولهای نازنین را اینجور به باد فنا بدهم. خودم هم نمیفهمم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داده که این رذیله اخلاقی اینطور بی‌مهابا و افسارگسیخته در نهادم ریشه دوانده.وقتی کتابی رایگان در طاقچهٔ بی‌نهایت لم داده تا بخوانمش، نمیدانم کدام وسواسِ خناسی دائم زیر گوشم میگوید «کاغذیشو بخر،بهتره».فکر اینکه در لشکر عظیم شیطانک‌های ابلیس، یک شیطان فرهیخته اما رو به زوال‌برنده اقتصاد خانواده هم، برای خرید کتاب‌های کاغذی گنجانده‌ شده، خیلی اذیتم میکند.کاش حیطه اجبار و وسوسه‌هایش فقط در راستای خرید کتابهایی بود که نخوانده‌ام و باید بخوانمشان.فلاکت من زمانی به اوج میرسد که کتابی را صوتی گوش داده‌ام یا در طاقچه خوانده‌ام.کشمکش فرشته قانع درونم با شیطانک فاضل‌مآب تازه اینجای داستان شروع میشود. باید دائم صدای شیطانک را بشنوم که یکسره زیر گوشم میگوید :«دختر عجب کتاب باحالی بود،اینو حتما بخر داشته باشیا،میمونه برا بچه‌هات». همین الان که دارم این متن را مینویسم شیطانک دارد روی جدیدترین پروژه‌اش کار میکند و شوربختانه گام‌های بنیادین و پیش‌برنده‌ای هم برداشته.دن آرام و اتحادیه ابلهان انتخاب‌های واقعا هوشمندانه‌ای هستند برای اغوای من.من هم که بشری سست عنصر و دست و پا لرزان در مقابل هر توصیه خرید کتاب.هر دویشان را گوش داده‌ام و با هر دویشان روزگاری سرشار از خاطره گذرانده‌‌ام و به شدت کیف کرده‌ام‌.سرگذشت گریشکا و ایگنیشس هر کدام جوری دلم را برده‌.حالا باید ببینم تاب آور‌ی‌ام در مقابل پیشنهادات بی‌شرمانه شیطانک چقدر است و تقدیر برایم چه رقم زده. آنقدر در این چاه ویلِ «اوه چه قیمتش خوبه،نصف ایران کتابه،بذار بخرمش.تازه الان اینه،بعدا گرونتر میشه» غرق شده ام، که دیگر امیدی به نجات خودم ندارم‌.در عوض یک روش استراتژیک دیگر را جایگزین کرده‌ام.امید زیادی به بُعد متافیزیک ماجرا دارم و به اینکه ان‌شاءالله نیروی معنویات بر مادیات میچربد دل بسته‌ام .با جدیتی خلل‌ناپذیر چله‌های افزایش رزق و روزی میگیرم و دعاهای کسب و کار ورد زبانم شده.همسرم را هم با تاکیدی دلسوزانه در جریان‌ میگذارم تا بداند هر روز بعد از هر نماز واجب یومیه، فلان ذکر را با فلان تعداد میگویم یا قبل از خواب آن سوره مجربِ توصیه شده برای گشایش معیشت را میخوانم که خدا به پولهایت برکت دهد و حقوقت افزایش پیدا کند.امیدوارم همسرم در اعماق قلبش از داشتن چنین کدبانوی غمخوار و به فکر جیب شوهری دلخوش و خرسند باشد و به این انتخاب خردمندانه و آینده نگرانه‌اش مباهات کند.کاش این افزایش قیمت روزافزون کتاب، او را به این بصیرت و درک عمیق اقتصادی برساند که کتاب هم سرمایه است و من هم به شیوه خودم در حال
اندک اندک جمع مستان می‌رسند!
دل نوازان، ناز نازان در رهند گل عذاران از گلستان می رسند... ♪♪ ! 😊
خوشحالم چون بالاخره به ما هم تعلق گرفت! حالا چی بخرم؟! 🤔
سری سوم کتابهای نمایشگاه! امروز خونه ام! شعب بانکها بعد از سالها رسما تعطیل شدند اون هم به لطف ناترازی انرژی! خلاصه که اگر ناترازی برای شما نون نداره برای ما داره داداش! 😁
کتابها را باید مزه کرد، باید چشید! همین قدر ترش، همین قدر آبدار! معلومه هنوز توی جو تعطیلی ام، نمیدونم چیکار کنم؟! راستی چرا ایموجی گوجه سبز نداریم؟
آقا تعطیل نکنید، این کارمندای بانک جنبه ندارند! نَکه همش دارند کار میکنند یه روز تعطیل باشند شر به پا میکنند! همش از بیکاریه! خدایی اش یه داستان سفارشی دارم رودربایستی دار، هنوز پیرنگ هم براش ننوشتم! لفت ندید بیاید کمک! 😁
کی میدونه این پیام یعنی چی؟! 😭 کارم در اومد یعنی فاتحه تعطیلی رو باید خوند! 😡
حل شد دوستان! نگران نباشید، تعطیلات ادامه داره!
"اکنون"، "بی‌تفاوتی"، "لج‌دربیاری"! چندی پیش رفته بودم فروشگاه جانبازان. باید اهل قم یا ساکن این شهر عجایب باشید تا بدانید فروشگاه جانبازان یعنی کجا؟! آیه‌سادات توی بغلم بود و همان جلوی در، روی صندلی نشستم تا اهل خانه خریدها را انجام دهند. مردی که جلوی در نشسته بود و فاکتورها و خریدها را چک می‌کرد، مُدام به بهانه‌های مختلف می‌خواست سر بحثی باز کند و از جمهوری‌اسلامی بنالد. یکبار به بهانه قیمت کالاها، یکبار کم‌بودن دستمزدش، یکبار هم قطعی برق. معلوم بود طوری حرف می‌زند که من یا همراهی کنم یا در مقابل جوابی بدهم تا فرصتی پدید آید برای دل‌خنک کردن! ولی من در ‌کمال سکوت وانمود می‌کردم تمام توجهم جلب طفلی است که در بغل دارم. انگار از "اکنون" او غافل بودم و فقط به "آینده‌"ی خودم توجه داشتم. این بی‌تفاوتی شاید لج‌دربیار نمایانده می‌شد، ولو من هرگز درصددش نبودم. روز بعد جایی بودم و یکی از سخنرانان درباره جمهوری‌اسلامی طوری صحبت می‌کرد که انگار خسرویی است هرچه کند شیرین است. حالا می‌خواهد سیاست شکست‌خورده‌ای در اقتصاد یا فرهنگ داخلی باشد یا راهبرد شکست‌خورده‌ای در سطح بین‌الملل. او هیچ کدام را شکست تلقی نمی‌کرد و برای هرکدام هم فلسفه‌ای می‌بافت که فقط افراد پشت‌پرده از آن مطلع بودند. از جایی دیگر حرف‌ها داشت برایم آزاردهنده می‌شد. آیه‌سادات هم نبود تا خودم را مشغول او نشان دهم و از "اکنونِ" تصویرشده توسط سخنران رها شوم. ..و اکنون نشسته‌ام در میانه‌ی این دو شخصیت. من کدام هستم و جمهوری‌اسلامی کدام است؟ ذهنیت سیاه‌وسفید کارگر فروشگاه جانبازان و آن سخنران، گویای این بود که "اکنون" آن دو نفر در کف جامعه بارها با هم برخورد داشته و متعدد لج یکدیگر را درآورده‌اند. اما من کجا هستم؟ در یک نقطه‌ی خاکستری میانه‌ی آن دو که از قضا لج جفت‌شان را هم درمی‌آورد؟ جمهوری اسلامی کجاست؟ وضعیتی خاکستری در وسط این دو نقطه‌ی سیاه و سفید؟ باز یاد جمله‌ای از داستایوفسکی افتادم. وقتی که در نقد انقلابی‌های دوران خویش نوشت: "شما، سروران من، به قصر بلورین باور دارید؛ قصری که هیچ خراب نمی‌شود و هرگز نمی‌توان حتی برایش زبان درآورد و به آن دهن‌کجی کرد یا چنگ‌ودندانی نشان داد. من اما شاید از چنین بنایی می‌ترسم؛ دقیقا به همین دلیل که بلورین است و هرگز فرو نمی‌ریزد و نمی‌توان برایش زبان درآورد." از سویی، من، می‌ترسم از جمهوری‌اسلامیِ بلورینی که هرگز شکست نمی‌خورد و از سوی دیگر، همین من دوست دارد جمهوری‌اسلامیِ دارای شکست و ضعف را. این نوعی رفتار لج‌دربیار است؟ نمی‌دانم. شاید. هرچه هست به نظرم این لحظه‌ی تولد یک سوژه‌ی جدید است. تولد انسانی نو که نه مثل کارگرِ چک‌کننده‌یِ فاکتورِ فروشگاهِ زنجیره‌ایِ جانبازان است و نه مثل سخنران کذایی. او میانه‌ی این دو ایستاده. بی‌تفاوت به هردو جلوه می‌کند و شاید حتی لج‌دربیار است. اما می‌دانم که نه بی‌تفاوت است و نه درصدد درآوردن لج! ۲۶ اردیبهشت سال ۴ @Masihane