هُرم
البته ناگفته نماند که یکبار موجودی کارت خرید برای این ۲۸ قلم کتاب صفر شده! 🥹
اولین محموله کتاب الان رسید! 😎
دل نوازان، ناز نازان در رهند
گل عذاران از گلستان می رسند... ♪♪
#وقتیازخوشیشاعرمیشی! 😊
هدایت شده از مَفْشُو| سیدمیثم میرتاجالدینی
"اکنون"، "بیتفاوتی"، "لجدربیاری"!
چندی پیش رفته بودم فروشگاه جانبازان. باید اهل قم یا ساکن این شهر عجایب باشید تا بدانید فروشگاه جانبازان یعنی کجا؟! آیهسادات توی بغلم بود و همان جلوی در، روی صندلی نشستم تا اهل خانه خریدها را انجام دهند. مردی که جلوی در نشسته بود و فاکتورها و خریدها را چک میکرد، مُدام به بهانههای مختلف میخواست سر بحثی باز کند و از جمهوریاسلامی بنالد. یکبار به بهانه قیمت کالاها، یکبار کمبودن دستمزدش، یکبار هم قطعی برق.
معلوم بود طوری حرف میزند که من یا همراهی کنم یا در مقابل جوابی بدهم تا فرصتی پدید آید برای دلخنک کردن! ولی من در کمال سکوت وانمود میکردم تمام توجهم جلب طفلی است که در بغل دارم. انگار از "اکنون" او غافل بودم و فقط به "آینده"ی خودم توجه داشتم. این بیتفاوتی شاید لجدربیار نمایانده میشد، ولو من هرگز درصددش نبودم.
روز بعد جایی بودم و یکی از سخنرانان درباره جمهوریاسلامی طوری صحبت میکرد که انگار خسرویی است هرچه کند شیرین است. حالا میخواهد سیاست شکستخوردهای در اقتصاد یا فرهنگ داخلی باشد یا راهبرد شکستخوردهای در سطح بینالملل. او هیچ کدام را شکست تلقی نمیکرد و برای هرکدام هم فلسفهای میبافت که فقط افراد پشتپرده از آن مطلع بودند.
از جایی دیگر حرفها داشت برایم آزاردهنده میشد. آیهسادات هم نبود تا خودم را مشغول او نشان دهم و از "اکنونِ" تصویرشده توسط سخنران رها شوم.
..و اکنون نشستهام در میانهی این دو شخصیت. من کدام هستم و جمهوریاسلامی کدام است؟
ذهنیت سیاهوسفید کارگر فروشگاه جانبازان و آن سخنران، گویای این بود که "اکنون" آن دو نفر در کف جامعه بارها با هم برخورد داشته و متعدد لج یکدیگر را درآوردهاند. اما من کجا هستم؟ در یک نقطهی خاکستری میانهی آن دو که از قضا لج جفتشان را هم درمیآورد؟ جمهوری اسلامی کجاست؟ وضعیتی خاکستری در وسط این دو نقطهی سیاه و سفید؟
باز یاد جملهای از داستایوفسکی افتادم. وقتی که در نقد انقلابیهای دوران خویش نوشت: "شما، سروران من، به قصر بلورین باور دارید؛ قصری که هیچ خراب نمیشود و هرگز نمیتوان حتی برایش زبان درآورد و به آن دهنکجی کرد یا چنگودندانی نشان داد. من اما شاید از چنین بنایی میترسم؛ دقیقا به همین دلیل که بلورین است و هرگز فرو نمیریزد و نمیتوان برایش زبان درآورد."
از سویی، من، میترسم از جمهوریاسلامیِ بلورینی که هرگز شکست نمیخورد و از سوی دیگر، همین من دوست دارد جمهوریاسلامیِ دارای شکست و ضعف را. این نوعی رفتار لجدربیار است؟ نمیدانم. شاید. هرچه هست به نظرم این لحظهی تولد یک سوژهی جدید است. تولد انسانی نو که نه مثل کارگرِ چککنندهیِ فاکتورِ فروشگاهِ زنجیرهایِ جانبازان است و نه مثل سخنران کذایی. او میانهی این دو ایستاده. بیتفاوت به هردو جلوه میکند و شاید حتی لجدربیار است. اما میدانم که نه بیتفاوت است و نه درصدد درآوردن لج!
۲۶ اردیبهشت سال ۴
#سید_میثم
#اکنون #لج
@Masihane