هُرم
🎨 آغاز ثبتنام کلاس آموزش نقاشی کودک 🔅تابستون نزدیکه و وقتشه بچههامون رو با یه تجربهی هنری متفاوت
آی خونهدار و بچهدار...
اگر میخواهید کودک دلبندتان موضوع خوبی برای انشای «تابستان خود را چگونه گذراندهاید» داشته باشد!
اگر به دنبال آموزش با کیفیت نقاشی برای فرزند عزیزتان هستید...
یا حتی
اگر میخواهید چند ساعتی به دور از هیاهوی کودکانتان در آرامش به مطالعه بپردازید.
اگر اگر اگر...
بچههاتونو به ما (حوزه هنری) بسپارید!
فکر نکنید چون مدرس کلاس #همسرجان است گفتم، نخیر!
چارهای نداشتم!
راستی حوزه هنری تهران برای خودتان هم کلاسهای خوبی دارد!
هدایت شده از انباری و اتاق کناری
📎 یادداشت دهم
شهید امیرعبداللهیان را دوبار از نزدیک دیده بودم، هر دوبار وقتی به عنوان معرف کتابهای انتشاراتمان در نمایشگاه کتاب تهران، مشغول بودم.
سال اول که وارد غرفه شد و جمعیت همراهش آمدند تو، مردم میپرسیدند چه کسی آمده؟ و من که فقط کتابها را میشناختم و دامنم را انقدر جمع کرده بودم که به سیاست گیر نکند، سادهلوحانه جواب میدادم: «نمیدونم، نمیشناسم». همکارانم دستم میانداختند که وزیر امورخارجۀ کشورت را نمیشناسی؟ دروغ نبود، نمیشناختم.
سال دوم اما از دور که آمد شناختمش. مغرورانه، جوری که انگار طلبیچیزی از او دارم دستبهسینه در چهارچوب در انباری و پشت به او ایستاده بودم و در جواب «کی وارد غرفهتون شده؟»، لبهایم را به اکراه و زور باز میکردم، مردمک چشمهایم را میکشیدم بالا، مثل خالهزنکهای عشوهای جواب میدادم: «وزیره، وزیر امورخارجه». در دلم اما میگفتم: «یکی از ما مردم یا بدتر از ما، نه بهتر و بالاتر».
یک هفته نگذشته، او شد شهید امیرعبدالهیان، من یخفروشِ زیر آفتابِ ظهرِ نیمۀ مرداد مانده؛ سرمایه از دست داده؛ سیلیخوردۀ حقیقتهای عالم؛ بیغرور و بیبضاعت.
یک چیزهایی در دنیا واقعی است و یک چیزهایی حقیقت دارد. سیاست واقعیت دارد، ولی شهادت حقیقی است.
حالا با گردنِ کج و کُرکوپرریخته میروم سرِ مزارش و اگر احیاناً کسی بپرسد: «اینجا چه کسی خوابیده؟» میگویم: «یکی از ما مردم، کسی که از ما بهتر و بالاتر است».
#قفسۀ_وسایل_فردا
@anbarivaotaghekenari
باورتون میشه انتشارات چشمه از #خاکسفید برام کتاب فرستاده؟!
#هنوزنمایشگاهادامهدارد...
هُرم
باورتون میشه #خاکسفید اسم یه کتاب باشه!
نویسنده یه داستان نوشته از خشونت مردم محله خاک سفید!
#امانازتجربهزیسته!