رقیه جان بی زحمت متوقف کن این فعالیت هارو😂🤦♀
پیام دادن داری داغمون رو تازه می کنی😐
بزا برا بعد رمان😂✋🏻
#فاطمه_زهرا
گــــاندۅ😎
رقیه جان بی زحمت متوقف کن این فعالیت هارو😂🤦♀ پیام دادن داری داغمون رو تازه می کنی😐 بزا برا بعد رمان
عه منم میخواستم فعال شم
لطفاا اینبار داغشون رو زیاد نکن #خادم_الزهرا
(😁😐)
علی افشار🙄
این یکی عکس دیگه نه به فرشید ربط داره نه به آقا محمد😂
دیگه داغتون رو تازه نمی کنه🧐
خوش باشید🤣
#فاطمه_زهرا
@RRR138
گــــاندۅ😎
✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨ ✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_59 محمد: _حیف که قول سرت
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_گمنام
#قسمت_60
رسول:
تمام ذهنم درگیر صداهایی بود که شنیده بودم..
درگیر آقا محمد..
تمام بدنم می لرزید...
با تمام استرسی که داشتیم رسیدیم نزدیک سوله..
سعید از ما جدا شده و با چند نفر دیگر به سمت مخفیگاه ویکتوریا رفته بود..
یک کیلومتری سوله ماشین را پارک کرده بودیم تا در دید نباشد.
پشت سر هم داشتیم قدم برمی داشتیم...
حس کردم کسی پشت سرم است..
از بچه ها عقب مانده بودم...
صدای نفس نفس زدن هایش را می شنیدم...اشنا بود...
فرشید:
از ترس داشتم جان می دادم.
ترس از دست دادن رفیقم...برادرم...فرمانده ام...
دستش را در دستانم گرفته بودم..
حالا برادرم روی پایم داشت جان می داد...
بی صدا...
میان یک عده گرگ...
یک عده داعشی..
غریب..
آرام بوسه ای روی پیشانی اش کاشتم...
_داداش....صدامو میشنوی؟...من سر قولم هستم....تو هم باش....تنهام نذار.. اگه بخوای بری تمام پشتوانه مون رو از دست می دیم...اگه بری رسول داغون میشه...
قوی باش...مثل همیشه...نذار شرمنده شم...نذار خجالت زده ی روی عطیه خانم باشم...
اشک هایم روی صورتش غلت می خورد...
صدایش می زدم...
التماسش می کردم...
قسمش می دادم...
خواستم فریاد بزنم...
کمک بخواهم...
ولی آخر از چه کسانی؟....از کسانی که به خون برادرم تشنه بودند؟....یااز کسانی که برای به دست آوردن اطلاعات او را اینطور آزار داده بودند؟
امیدی نداشتم...
نه فقط به زندگی برادرم....
به زندگی خودم...
به سرانجام این عملیات..
رسول:
اسلحه را مسلح کردم و با یک حرکت به عقب برگشتم...
از دیدنش جا خوردم...
_تو اینجا چی کار می کنی؟...
لینک ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/16352404855054