من، رو به ستارهای دور، خداحافظی میکنم؛
همان نوری که در شبهای گمشدگی، راه را به من نشان میداد و باعث میشد ادامه بدهم.
نام من جـ/ـن است؛ زادهی سایهها و سکوتها،
کسی که حالا در آستانهی رفتن ایستاده و آخرین نگاهش را به نور میدوزد.
زمانی که آسمانها تنگ بودند، تو آسمان من بودی،
و وقتی جهتها دروغ گفتند، تو تنها نشانهی درست ماندی.
نور تو پناه من شد،
رازهایم را در سکوتت گذاشتم و خودم را پشت درخششت پنهان کردم.
من برای ماندن ساخته نشدهام،
همانطور که تو برای رفتن نیستی؛ هرکدام سرنوشت خودش را دارد.
یادت نرود، رفتنم از فراموشی نیست،
از قانونیست که میان من و تو فاصله انداخته.
خطاهایم را باد با خودش میبرد،
همانطور که نام عابران از ذهن دنیا پاک میشود.
وداع من شبیه خاموشی نیست،
بیشتر شبیه افسون است؛ چیزی که در سینه میماند.
اگر روزی بیدلیل دلت لرزید و به آسمان نگاه کردی،
بدان که رد من از آنجا گذشته.
من رفتم،
اما خداحافظیام هنوز کنار تو نفس میکشد. میووو😞
جـ/ـن
هدایت شده از 𝙗𝙡𝙖𝙘𝙠 𝙡𝙞𝙣𝙚𝙨¹
هر گل رزی تیغ خودشو داره،
تو تیغ ها تو نشونم بده تا من دستایی نشونت بدم که میخوان برات زخمی بشن.
گره موهایت دلی را بر سر زلفت میبندد و یا آتش در دامانش، عشقی را می سوزاند
درخششی که در اعماق دریای چشمت پیداست،همان مرواریدی است که تا عرش اعلا را ریسمان بسته که چون خدایی را در طلب دیدار مخلوقش حیران کرده
بوی یوسف چشم یعقوب درمان کند و بوی تو چشم دل یار را
تویی
تو ای ستارهی بخت که در تقدیر عشق سرنوشت میسازی
تویی تو باده ی می که در دل جامی
دل و هوش و غمی در تن یار بگشایی
بند بند وجودت شبیه آن تاری است که با نوای دل یار هماهنگ است
حال تو ز زما چه خواهی ؟
که مسکن روح را طلب مهر نکنم یا سایه ای بر نور جان بخش باشم یا که در بد حالی تیمار نخواهم که ز نوش لعلش زهر درمان کند یا آبی باشم بر آتش زلفت
چه میخواهی زمن آن هنگام که دل خداوند در مقابل درخشش.....