هدایت شده از 𝙗𝙡𝙖𝙘𝙠 𝙡𝙞𝙣𝙚𝙨¹
هر گل رزی تیغ خودشو داره،
تو تیغ ها تو نشونم بده تا من دستایی نشونت بدم که میخوان برات زخمی بشن.
گره موهایت دلی را بر سر زلفت میبندد و یا آتش در دامانش، عشقی را می سوزاند
درخششی که در اعماق دریای چشمت پیداست،همان مرواریدی است که تا عرش اعلا را ریسمان بسته که چون خدایی را در طلب دیدار مخلوقش حیران کرده
بوی یوسف چشم یعقوب درمان کند و بوی تو چشم دل یار را
تویی
تو ای ستارهی بخت که در تقدیر عشق سرنوشت میسازی
تویی تو باده ی می که در دل جامی
دل و هوش و غمی در تن یار بگشایی
بند بند وجودت شبیه آن تاری است که با نوای دل یار هماهنگ است
حال تو ز زما چه خواهی ؟
که مسکن روح را طلب مهر نکنم یا سایه ای بر نور جان بخش باشم یا که در بد حالی تیمار نخواهم که ز نوش لعلش زهر درمان کند یا آبی باشم بر آتش زلفت
چه میخواهی زمن آن هنگام که دل خداوند در مقابل درخشش.....
سم هستم !
گره موهایت دلی را بر سر زلفت میبندد و یا آتش در دامانش، عشقی را می سوزاند درخششی که در اعماق دریای
بخش خیلی کوچیکی از اون نامه