eitaa logo
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
92 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
24 فایل
🌱_در‌پی‌یافتنِ‌حقیقتِ‌طریقتِ‌بشریت ! متوسل‌به‌ایه‌ی‌۲۸۶‌سوره‌ی‌بقره - . شاید مذهبی ، شاید ادبی ، شاید سیاسی و شاید فرهنگی ! ایهام ؛ ارایه ایست که یک معنی نزدیک دارد و یک معنی دور و اغلب معنی نزدیک آن برداشت می‌شود. -گروه‌فرهنگی‌مهتدین‌؛ @MOHTADIN128 -
مشاهده در ایتا
دانلود
محبوب من ، دوست داشتنِ شما ، رویای بیغوله ی من است ؛
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
- از همان اول که پایمان را در جاده ی دو کیلومتری گردان تخریب گذاشتیم دیدمش ، سرِ بحث را باز کردم و برایش خیلی چیزها گفتم . گاهاً شوخی میکردم و اوهم خنده اش می‌گرفت . بعضی وقت ها حتی خودش هم صحبت می‌کرد.. به گردان تخریب که رسیدیم چند دقیقه ای داخل نشستیم . از کاروانِ خودمان جامانده بودیم و هرکس گوشه ای بود . روضه که شروع شد بین دوراهی ماندم .. می‌توانستم بمانم و از آخرین دقایق سفرم در انجا استفاده کنم و از طرفی هم می‌توانستم اورا به راهِ درست بکشانم .! انتخاب سختی بود ، بلند شدم و اوراهم دنبال خودم کشاندم . بیرون حسینیه جایی روی زمین نشستم و باز هم سر صحبت را باز کردم ... سعی می‌کردم خودم را قانع کنم که این کار مهم تر است . تا حدودی هم موفق بودم . توقع نداشتم همانجا بگوید محجبه میشوم و تمام ! ، میشناختمش ، می‌دانستم اهلِ این صحبت ها نیست ... چند سالی از من کوچکتر بود و همین باعث شد برایش از دورانِ نوجوانی خودم بگویم .. تا پایان مراسم فقط صحبت کردیم ... منطقی بود ولی می‌دانستم به همین زودی ها قانع نمیشود ؛ کمی وقت لازم بود .. سمت اتوبوس ها که رفتیم تا برگردیم دوکوهه حالِ چند نفر از بچه های کاروان بد شد و ذهنم به کل از او منحرف شد .. حتی تا آخر شب هم مدام نگرانِ باقی دوستان بودم . روی تخت ها نشسته بودیم و صحبت میکردیم که خودش آمد نشست روی تختم و گفت : گفتی یه برادر شهید انتخاب کنم ... چجوری آخه ؟ نمیشناسم هیچکسو ! لبخند زدم .. قبل از آنکه فرصت کنم راه را نشانش دهم یکی دیگر از دوستان مشغولِ توضیح دادن شد .. با دقت گوش میداد و گاهی هم شوخی می‌کرد ؛ حرف هایشان که تمام شد ، چند دقیقه ای مشغول گشتن در اینترنت شد ! میخواست اینطوری برادرِ شهیدش را پیدا کند ! سعی کردم بگذارم خودش جلو برود و با دوستان مشغول شدم که با هیجان گوشی را دستم داد و گفت این چطوره ؟ به شوخی گفتم که مگه اومدی خرید میخوای لباس انتخاب کنی ؟ خندید به صفحه ی تلفنش نگاه کردم و با دیدن چهره ی بشاشِ شهید جهاد لبخند تمامِ صورتم را پر کرد ، عجب شهیدی هم انتخاب کرده بود ! آقازاده ی مجاهد .. لبخند زدم و نگاهش کردم + خیلی خوش شانسیا ... شهید جهاد برادرِ هرکسی نمیشه ! لبخند زد .. زمانِ خاموشی که بود چند باری گفتم بخوابد که فردا به مشکل نخورد ، گوش نداد نصف شب که بیدار شدم هنوز مشغول خواندن درباره ی شهید بود !؛ فردا ، توی اتوبوس ، یادواره ی کوچکی همراه با گیره ی روسری بهمان دادند .. نه به یادواره نگاه کردم نه به گیره ی روسری اصلا حتی نفهمیدم هدیه‌شان چیست ! سرگرم کتاب بودم که با شوق سمتم آمد و گفت یادواره رو دیدی ؟ به یاد شهید جهادِ ! خنده ام گرفت ... آنجا مطمئن شدم که شهیدِ درستی را انتخاب کرده است با اصرارِ دوستان تسلیم شد که گیره ی روسری را برایش ببندم ، بستم ... خیلی به صورتش می آمد. بعدها با خبر شدم شاسی کوچکی از عکسِ شهید را هم خریده است و حتی مقنعه اش را هم چند سانتی جلوتر می‌کشد !؛) حالا هم که دوستان درباره ی شبِ گردان تخریب صحبت می‌کنند، فقط نگاهشان میکنم و در پاسخ تعجبشان که چطور تونستی گردان ول کنی با اون صحبت کنی ؟ ، فقط لبخند میزنم ... .
آمدی در انجمن جنگ جهانی شد بپا شاعران در وصف چشمانت رقابت میکنند - حسین_مرادی
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
_
خوش امد گویی در نظر بگیرین ..
هدایت شده از [‌ پَناه ]
تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است دیگر این شهر چرا پشت سرم می‌خندند؟!
امتحانا تموم شده ولی من هنوزم وقتی میخوام کارایِ مورد علاقمو بکنم یلحظه میاد تو ذهنم که پس درسام چی؟ اسیر شدیم این وقتِ سال .