- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
[ روایت ماه و آه ]
شبِ آخر برای همهیمان غریب بود .
باید مینشستیم و با همه ی چای ریختن ها و نبات گذاشتن ها ، با همه ی شیر و کیک نذری گرفتن ها ، با خراب بودن مداوم کارتخوان ، با کمبود لیوان ، با کمبود چای ، با کم آمدن غذا و بهانه های مختلف آوردن ها ، با همه ی قطع شدن های برقِ موکب ، با شیطنت های بچه ها ، حتی با دردسر های به وجود آمده با مسئول هیئت ! باید مینشستیم و با همهیشان خداحافظی میکردیم تا برسیم به محرم سال بعد و دوباره خودمان را در لباس خادمی ببینیم .
پادرمیانی کردنمان برای نصب بلندگو در حیاط ، خودکفایی و لیوان خریدنمان برای موکب ، نصب چراغِ قرمز برای داخل و از همه مهم تر ، دردسر هایمان برای کشتن سوسک های فراوانِ ایستگاه صلواتی ؛ هرطرف از آن ده روز را نگاه میکردی ، خاطره بود و خاطره .
تمام ده شبی که نوبتی بین روضه ها اشک میریختیم و هنگام توزیع غذا سینه میزدیم . .
شبِ آخر انقدر سرمان شلوغ بود که حتی فرصت نکردیم بنشینیم و با حسرت به موکب و کتیبه ها نگاه کنیم . .
هدایت شده از [ پَناه ]
_من مثل شما ادعای حزبالهی بودن ندارم،ولی محمد آقا سربازِ وطنیم..
[غریب]
#دیالوگ
هدایت شده از [ پَناه ]
دم رفتن نگاهم کن! ببخشم، گرچه بد بودم
من اسم کوچکم را با صدای تو بلد بودم…
#نیم_بیت
تویی که این چند شبو رفته بودی مسجد دانشگاه تهران ، خوشبختی چه حسی داره ؟
ازم پرسید هی یارالی ، یارالی میکنی یعنی چی ؟
شنید که ، یعنی ما در برابر حسین :)
میگفت
آقا مقدس نباشید
مقدسها رو نمیخرن
مشتـیها رو میخرن
سربسته بگم ؛
افعال نجاتتون نمیدن . .
صفات نجاتتون میـدن
- آیتاللھفاطمۍنیا