هدایت شده از کافه شعر
🌱_ درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت !!
🌱_ به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت
🌱_کاروان رد بشود ، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت
🌱_درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت
🌱_درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود ! آه ... به اصرار خودت
🌱_بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت
🌱_درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت
🌱_اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت ...
با ما چه کرده بُغض که دور از تو سالهاست
لب باز میکنیم، سخن گریه میکند
- حسین دهلوی
دل ندادم که مرا یک روز "خاکستر" کنی
دل به تو دادم که حالم را کمی بهتر کنی
خستهام از هر نفس که بی تو باید بگذرد
خواستی با رفتنت این دیدگان را تر کنی
رفتی و از من گذر کردی زمانه این نخواست
در کنارم عشق را با عمق جان باور کنی
بعد تو با خاطراتت زندگی را ساختم
کاش برگردی برایم فکرِ بال و پر کنی
روز و شب با اشکهایم مینویسم بیصدا!
ای دل دیوانه باید با غم او سر کنی
گر چه شاعر نیستم اما دلم میخواست تو
با تمام جان و دل این شعر را از بر کنی sn
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم ، فریاد کن
- اميرخسرو دهلوی